نقاب دار مشکی

ʙʟᴀᴄᴋ ᴍᴀꜱᴋᴇᴅ
(ꜱᴇᴄᴏɴᴅ ᴄʜᴀᴘᴛᴇʀ)
(ᴘᴀʀᴛ ¹³)
میرا: خب..... دلیل خاصی ندارم ولی خب دوست ندارم از اینکه وارد رابطه بشم واقعا حس خوبی ندارم بهش نمیدونم چرا.....
جیمین: خب اخه مگه میشه..... یه اتفاقی افتاده که تو اینطور شدی....
( میرا سرشو میگیره پایین)
یونگی: بچه ها اذیتش نکنید.....
میرا: چون وقتی 13 سالم بود وارد رابطه شدم و چند روز بعد جلو چشم خودم بهم خیانت شد..... منی که دیوانه وار عاشقش بودم..... ولی اون با بهترین دوستم به من خیانت کرد...... و منم دیگه برام هیچی مهم نبود و از اونجا ببد کلا احساساتمو از دست دادم...... برای همینه......
جونگ کوک: بمیرم......
میرا: خدا نکنه.....
جیهوپ: درکت میکنم میرا...... منم مثل تو بودم وقتی بچه بودم..... بهم خیانت شد اونم چند بار..... ولی تو یکی از کنسرت هام کاری کردم که دلم خنک بشه..... دوست دختر قبلیم هم بودش تو اون کنسرت..... من یه قلب کاملو شکستم و بای بای کردم و رفتم..... همدردیم....
میرا: بیا بغلم..... ( همدیگه رو بغل کردن)
تهیونگ: اخ قلبم.....
ات: خب دیگه حالا بسه..... از فاز غم بیاید بیرون...... کی میخواید به ما یاد بدید؟
یونگی: چیو؟......
ات: باباااا تیر اندازی رو دیگه
یونگی: اها...... برگشتیم کره.....
ات: ای بابا..... اونجوری که طول میکشه..... نمیشه همینجا یاد بدید؟.....
جیمین: اینجا که واقعا نمیشه..... شهر غریبه و ما دسترسی به جایی برای اموزش نداریم.....
ات: اوهوم..... باشه......
سوجین: گشنمه.....
ات: منم...... ورلد واید هندساااممم پاشو ما گشنمونه یه چیزی درست کن......
جین: چی میخواید خب..... ( خنده)
ات: مارشمالو......
( جین رفت اشپزخونه و تا در کابینت باز کرد تعجب کرد)
جین: بچه ها هیچی اینجا خوراکی نیست.....
( که اینجا بود که میرا و سوجین و ات فهمیدن ماجرا رو خدا خدا میکردن......)
نامجون: وااا مگه میشه اخه اونجا پر پر بود....
جین: هیچی نیست دیگه.....
جیهوپ: جن اومدههههه.....
جونگ کوک: صبر کن ببینم یخچال نگاه کن ببین شیر موزای من هستتتتت!!!!.....
( جین یخچال نگاه کرد)
جین: نفس عمیققققق بخدا شیر موزات سر جاشن......
جونگ کوک: خب خداروشکر......
یونگی: جدا از شوخی خوراکی ها چیشده ان؟.....
تهیونگ: شرط میبندم یه نفر خورده..... ( خنده)
جیمین: وایسا...... نکنه...... اون روز که این 3 نفر تپل شده بودن.... وای.....
ات: خب تپل شده بودیم چی؟.... ( نگران)
جیمین: شما خوردید....؟؟( خنده)
( ات و میرا و سوجین بهم نگاه کردن)
سوجین: چرا باید ما خورده باشیم اخه.....
ات: بیخیال بابا مارشمالو نخواستیم.....
یونگی: عیب نداره هر کی خورده باشه نوش جونش.....
جیمین: اره...... من زنگ میزنم خوراکی برامون بیارن......
ات: اوپاااا.....بی زحمت بگو مارشمالو زیاد بیارن فقط....
یونگی: عه تو که الان گفتی نمیخوام......
ات: من یه زری زدم شما باور نکنید....
( بقیه خنده)
ادامه اش تو کامنتا
دیدگاه ها (۲۹)

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

سناریو احساسی...... و خنده دار😂🥺🫂وقتی ات شوهر جدید میگیره😳ته...

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۲نامی ویوات هنوز کوکو بغل کرده بودکوک: نامجون هیونگ چرا...

my neighbour childhood friend:part9:ویو یونگی:یهو مامان جونگ...

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

چندپارتی جونگ کوک

سناریو

#ترد شده من پـــــــارتــــــ...

نصف فیلم گذشته بود.ات حالا تقریباً به صندلی جونگ‌کوک چسبیده ...

شب تولدم فصل3پارت18جیمین: چیشده پرنسس چرا گریه میکنیات: جیمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط