پارت۳۴(دردعشق)
از زبان ا/ت
گفتم: نمیتونستیم فقط تظاهر کنیم؟ واقعا نیاز بود اون کارو کنی؟
چشماشو محکم بست و خیلی محکم گفت: آره نیاز بود
کم کم بعض کردم و گفتم: اما من که راضی نبودم
بلند شد از سر میز و همینطور که سمت سینک ظرفشویی میرفت گفت: برام مهم نیست
چقد باید تحمل می کردم؟ مثل برده بودن رو تا کی باید تحمل می کردم؟
داد زدم:هیچ وقت نبودم
برگشت سمتم و گفتم: من هیچ وقت برات مهم نبودم و اینو باید از روز اول میدونستم
گفت: ا/ت من...
حرفش با حرف من نیمه تمام موند که گفتم: نه بزار من حرفمو بزنم تو اندازه کافی حرفاتو زدی
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: وقتی روز اول بهت گفتم بهم پیانو یاد بده ولی خیلی سرد گفتی نمیخوام باید میفهمیدم که نباید سمتت بیام...اما من خر من احمقِ عاشق بخاطر یه عشق یک طرفه زندگی خودمو و خانوادم رو نابود کردم
یه جور اعتراف بود و چشماش گرد شد
تو شوک بود بخاطر حرفم بلاخره حرف عادی ای نبود اعتراف به یه عشق یک طرفه بود
آب دهنشو قورت داد و گفت: پس چرا همون موقع نگفتی؟
پوزخندی زدم و گفتم: میگفتم که چی بشه؟ که ردم کنی؟
بلند گفتم: تو خودخواه ترین آدمی هستی که دیدم فقط فقط منو بخاطر لذت خودت نجات دادی وگرنه اگه توی اون آتیش سوزی مرده بودم اصلا برات مهم هم نبود
((هر بلایی آسمونی ای دلتون میخواد سر ا/ت بیارید من راضیم))
یهو صورتش از توی شوک بودن به خشمگین بودن تبدیل شد
با قدم های محکمش سریع سمتم اومد و محکم صورتمو گرفت و گفت: لذت؟
خنده عصبی کرد و گفت: تو بهش میگی لذت؟ تو خودخواه نیستی به نظرت؟ ((چرا داداش به نظر منم هست بیا خودم برات بین این همه آرمی یه زن دیگه بگیرم))
از روی عصبانیت با داد گفت: ا/ت تو چرا هیچ وقت درکم نمی کنی چرا هیچ وقت نمیفهمی برام مهمی چرا هیچ وقت نمیبینی میخوام مراقبت باشم؟
اومدم حرف بزنم که گفت: اگه منو دوست داری باید درکم می کردی باید میفهمیدی تو چه موقعیتی هستم انقد سخت بود؟ من اون کارو کردم چون دلم نمیخواست مال کس دیگه ای باشی می فهمی یا نه؟
ادامه داد: یا نکنه نیاز داری کاملا اون جمله رو بگم تا بفهمی؟
تا اومدم دهن باز کنم و به زبون بیام صورتمو کشید سمت خودش و 😙 (بله روم نمیشه واسه همین سانسور کردم)
نه همکاری می کردم نه جلوگیری
فقط با چشم های بازم به چشمای بسته و غرق در لذت تهیونگ خیره بودم که با ولع میبوسید ((ایش پرو💔😑))
ازم جداشد و با غمی که توی چشماش بود گفت: حتی با اینم نمیتونی بفهمی؟
((پاشید برقصیم که ا/ت و تهیونگ کیس رفتن بلاخره یوهووو))
با تشکر از شما ها که تا اینجای کار منتظر بودین و بلاخره تهیونگ و ا/ت بهم اعتراف کردن و کیس هم رفتن
داستان اینجاش که شروع میشه تا الان مقدمه بود 😂
گفتم: نمیتونستیم فقط تظاهر کنیم؟ واقعا نیاز بود اون کارو کنی؟
چشماشو محکم بست و خیلی محکم گفت: آره نیاز بود
کم کم بعض کردم و گفتم: اما من که راضی نبودم
بلند شد از سر میز و همینطور که سمت سینک ظرفشویی میرفت گفت: برام مهم نیست
چقد باید تحمل می کردم؟ مثل برده بودن رو تا کی باید تحمل می کردم؟
داد زدم:هیچ وقت نبودم
برگشت سمتم و گفتم: من هیچ وقت برات مهم نبودم و اینو باید از روز اول میدونستم
گفت: ا/ت من...
حرفش با حرف من نیمه تمام موند که گفتم: نه بزار من حرفمو بزنم تو اندازه کافی حرفاتو زدی
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: وقتی روز اول بهت گفتم بهم پیانو یاد بده ولی خیلی سرد گفتی نمیخوام باید میفهمیدم که نباید سمتت بیام...اما من خر من احمقِ عاشق بخاطر یه عشق یک طرفه زندگی خودمو و خانوادم رو نابود کردم
یه جور اعتراف بود و چشماش گرد شد
تو شوک بود بخاطر حرفم بلاخره حرف عادی ای نبود اعتراف به یه عشق یک طرفه بود
آب دهنشو قورت داد و گفت: پس چرا همون موقع نگفتی؟
پوزخندی زدم و گفتم: میگفتم که چی بشه؟ که ردم کنی؟
بلند گفتم: تو خودخواه ترین آدمی هستی که دیدم فقط فقط منو بخاطر لذت خودت نجات دادی وگرنه اگه توی اون آتیش سوزی مرده بودم اصلا برات مهم هم نبود
((هر بلایی آسمونی ای دلتون میخواد سر ا/ت بیارید من راضیم))
یهو صورتش از توی شوک بودن به خشمگین بودن تبدیل شد
با قدم های محکمش سریع سمتم اومد و محکم صورتمو گرفت و گفت: لذت؟
خنده عصبی کرد و گفت: تو بهش میگی لذت؟ تو خودخواه نیستی به نظرت؟ ((چرا داداش به نظر منم هست بیا خودم برات بین این همه آرمی یه زن دیگه بگیرم))
از روی عصبانیت با داد گفت: ا/ت تو چرا هیچ وقت درکم نمی کنی چرا هیچ وقت نمیفهمی برام مهمی چرا هیچ وقت نمیبینی میخوام مراقبت باشم؟
اومدم حرف بزنم که گفت: اگه منو دوست داری باید درکم می کردی باید میفهمیدی تو چه موقعیتی هستم انقد سخت بود؟ من اون کارو کردم چون دلم نمیخواست مال کس دیگه ای باشی می فهمی یا نه؟
ادامه داد: یا نکنه نیاز داری کاملا اون جمله رو بگم تا بفهمی؟
تا اومدم دهن باز کنم و به زبون بیام صورتمو کشید سمت خودش و 😙 (بله روم نمیشه واسه همین سانسور کردم)
نه همکاری می کردم نه جلوگیری
فقط با چشم های بازم به چشمای بسته و غرق در لذت تهیونگ خیره بودم که با ولع میبوسید ((ایش پرو💔😑))
ازم جداشد و با غمی که توی چشماش بود گفت: حتی با اینم نمیتونی بفهمی؟
((پاشید برقصیم که ا/ت و تهیونگ کیس رفتن بلاخره یوهووو))
با تشکر از شما ها که تا اینجای کار منتظر بودین و بلاخره تهیونگ و ا/ت بهم اعتراف کردن و کیس هم رفتن
داستان اینجاش که شروع میشه تا الان مقدمه بود 😂
- ۳۸.۷k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط