«معشوق سابق» پارت نوزده
~~~
در حال استراحت بود که با صدای مهیب در به خودش آمد. شخصی با عصبانیت در میزد، زیر لب غرید: مگه نگفتم وقتی استراحت میکنم در نزنین، به درد لای جرزم نمیخورین.»
بی حوصله بلند شد تا در را باز کند، با باز شدن در و دیدن چهره ی عصبی هیونجین جا خورد.
_اوه سلام پسرم، خوش اومدی، بیا تـ...
هیونجین بی توجه به پدرش دستانش را به سمت یقه ی پدرش برد و او را به دیوار تکیه داد، چشمانش سرخ شده بود و رگ های گردنش بیرون زده بود، شده بود مانند قاتل های سریالی. در همین حالت فریاد کشید: اگه یه مو از سر فلیکس کم بشه،تمام ثروتتون رو آتیش میزنم و اسم هوانگ رو از تاریخ پاک میکنم، وای به حالتون اگه یه خط رو فلیکس بیوفته!
پدر هیونجین از این اطمینان و قدرتی که در صدای هیونجین بود میترسید.
یقه ی لباسش در دستان قوی و کشیده ی پسرش اسیر شده بود، با صدایی لرزان که سعی میکرد کنترلش کند پاسخ داد:
_ من به خاطر خودت این کار رو کردم، شما باید از هم دور میشدین، خودت هم کم کم فراموشش میکنی پسرم، حالا بیا اروم بشینیم و حرف بز...
+من نیاز ندارم تو به خاطرم کاری بکنـی، من نیاز به نگرانی تو ندارم جناب هوانــگ، دیگه بهم نگو پسرم، من از حالا پسر تو نیستم، اسم هوانگ و بودن تو خانواده ی هوانگ مایه ی شرم منه.
انگار عشق به فلیکس کورش کرده بود. دیگر هیچ چیز را نمیدید، در این لحظات فقط فلیکس دوای دردش میشد، با خودش گفت: کاش انقد بد تموم نمیشد، فلیکس عزیزم... حاضرم کل عمرم رو به یه لحظه دیدنت بفروشم ولی حیف...
پدرش که از شنیدن این جملات تند هیونجین شرمسار و پشیمان بود چشمانش را بست، انگار دیگر تحمل دیدن پسرش که ابراز تنفر میکند را نداشت.
هیونجین گلوی پدرش را گرفت، نمیدانست چه میکند... انگشتان کشیده و پرقدرتش گردن پدرش را اسیر کرده بود تا جایی که پدرش سرخ شده بود و برای زنده ماندن تقلا میکرد.
پدرش در یک جمله فقط گفت: ب...ببخشی...ببخشید، خواهش می...کنم ولم کن...مگر...نه میمیرم...
هیونجین ناگهان یاد لبخند زیبای فلیکس افتاد، یادش افتاد که چقدر مهربان بود و طاقت آزار به دیگران را نداشت...
دستانش کمی شل شد...آرام آرام گلوی پدرش را رها کرد و بی توجه به پدرش که سرفه میکرد با قدم های محکم اتاق را ترک کرد.
وقتی در را پشت سرش بست، صدای سرفههای پدرش کمکم محو شد... اما صدای دیگری در سرش طنین انداخت: فلیکس... حالا که من آزادم، تو رفتی...
پاهایش مثل سرب سنگین بودند... انگار هر قدم که برمیداشت، از هوانگ بودن دور میشد، اما با تمام این ها به فلیکس هم نزدیکتر نمیشد.
~~~
هر چقدر فکر میکرد میدید نمیتوانست همینجوری بگذارد و برود، هر کس نداند، خودش میدانست هنوز دلش پیش هیونجین گیر است...یک کاغذ و قلم برداشت و با نوشتن نامه ای کوتاه خیال خود را راحت کرد، دلش میخواست برای اخرین بار صدایش را بشنود، اما غرورش اجازه نمیداد تماس بگیرد با کسی که جلوی جمعیت خردش کرده بود... اما قدرت عشق را چه به غرور؟
تصمیم گرفت فقط همین یکبار و برای اخرین بار غرورش را جدی نگیرد.
دستانش هنگام شماره گرفتن میلرزید...اما میدانست اگر همینجوری برود تا آخر عمر حسرت این لحظه را میخورد.
از بین شماره ها همان شماره ی ناشناس که حدود دو ساعت پیش زنگ زده بود را پیدا کرد، قبل از زنگ زدن روی قسمت ویرایش کلیک کرد و شماره ی هیونجین را با «معشوق سابق» سیو کرد.
هر حلقه از زنگ مانند ضربهای به قلب فلیکس فرود میآمد. انگشتانش روی گلو اش قفل شده بود، گویی میترسید نفسکشیدن صدایش را بلرزاند.
بالاخره شماره را گرفت و منتظر شنیدن صدای آرامبخش هیونجین بود...
~~~
انتظار دارم حمایت ها، لایک ها و کامنت ها بالا باشه رفقا، ما اینجا زحمت میکشیماا😔✨🧸
راستی میتونید زیر این پارت اگه سوالی راجب من یا سناریو دارین بپرسین، جواب میدم🦋
در حال استراحت بود که با صدای مهیب در به خودش آمد. شخصی با عصبانیت در میزد، زیر لب غرید: مگه نگفتم وقتی استراحت میکنم در نزنین، به درد لای جرزم نمیخورین.»
بی حوصله بلند شد تا در را باز کند، با باز شدن در و دیدن چهره ی عصبی هیونجین جا خورد.
_اوه سلام پسرم، خوش اومدی، بیا تـ...
هیونجین بی توجه به پدرش دستانش را به سمت یقه ی پدرش برد و او را به دیوار تکیه داد، چشمانش سرخ شده بود و رگ های گردنش بیرون زده بود، شده بود مانند قاتل های سریالی. در همین حالت فریاد کشید: اگه یه مو از سر فلیکس کم بشه،تمام ثروتتون رو آتیش میزنم و اسم هوانگ رو از تاریخ پاک میکنم، وای به حالتون اگه یه خط رو فلیکس بیوفته!
پدر هیونجین از این اطمینان و قدرتی که در صدای هیونجین بود میترسید.
یقه ی لباسش در دستان قوی و کشیده ی پسرش اسیر شده بود، با صدایی لرزان که سعی میکرد کنترلش کند پاسخ داد:
_ من به خاطر خودت این کار رو کردم، شما باید از هم دور میشدین، خودت هم کم کم فراموشش میکنی پسرم، حالا بیا اروم بشینیم و حرف بز...
+من نیاز ندارم تو به خاطرم کاری بکنـی، من نیاز به نگرانی تو ندارم جناب هوانــگ، دیگه بهم نگو پسرم، من از حالا پسر تو نیستم، اسم هوانگ و بودن تو خانواده ی هوانگ مایه ی شرم منه.
انگار عشق به فلیکس کورش کرده بود. دیگر هیچ چیز را نمیدید، در این لحظات فقط فلیکس دوای دردش میشد، با خودش گفت: کاش انقد بد تموم نمیشد، فلیکس عزیزم... حاضرم کل عمرم رو به یه لحظه دیدنت بفروشم ولی حیف...
پدرش که از شنیدن این جملات تند هیونجین شرمسار و پشیمان بود چشمانش را بست، انگار دیگر تحمل دیدن پسرش که ابراز تنفر میکند را نداشت.
هیونجین گلوی پدرش را گرفت، نمیدانست چه میکند... انگشتان کشیده و پرقدرتش گردن پدرش را اسیر کرده بود تا جایی که پدرش سرخ شده بود و برای زنده ماندن تقلا میکرد.
پدرش در یک جمله فقط گفت: ب...ببخشی...ببخشید، خواهش می...کنم ولم کن...مگر...نه میمیرم...
هیونجین ناگهان یاد لبخند زیبای فلیکس افتاد، یادش افتاد که چقدر مهربان بود و طاقت آزار به دیگران را نداشت...
دستانش کمی شل شد...آرام آرام گلوی پدرش را رها کرد و بی توجه به پدرش که سرفه میکرد با قدم های محکم اتاق را ترک کرد.
وقتی در را پشت سرش بست، صدای سرفههای پدرش کمکم محو شد... اما صدای دیگری در سرش طنین انداخت: فلیکس... حالا که من آزادم، تو رفتی...
پاهایش مثل سرب سنگین بودند... انگار هر قدم که برمیداشت، از هوانگ بودن دور میشد، اما با تمام این ها به فلیکس هم نزدیکتر نمیشد.
~~~
هر چقدر فکر میکرد میدید نمیتوانست همینجوری بگذارد و برود، هر کس نداند، خودش میدانست هنوز دلش پیش هیونجین گیر است...یک کاغذ و قلم برداشت و با نوشتن نامه ای کوتاه خیال خود را راحت کرد، دلش میخواست برای اخرین بار صدایش را بشنود، اما غرورش اجازه نمیداد تماس بگیرد با کسی که جلوی جمعیت خردش کرده بود... اما قدرت عشق را چه به غرور؟
تصمیم گرفت فقط همین یکبار و برای اخرین بار غرورش را جدی نگیرد.
دستانش هنگام شماره گرفتن میلرزید...اما میدانست اگر همینجوری برود تا آخر عمر حسرت این لحظه را میخورد.
از بین شماره ها همان شماره ی ناشناس که حدود دو ساعت پیش زنگ زده بود را پیدا کرد، قبل از زنگ زدن روی قسمت ویرایش کلیک کرد و شماره ی هیونجین را با «معشوق سابق» سیو کرد.
هر حلقه از زنگ مانند ضربهای به قلب فلیکس فرود میآمد. انگشتانش روی گلو اش قفل شده بود، گویی میترسید نفسکشیدن صدایش را بلرزاند.
بالاخره شماره را گرفت و منتظر شنیدن صدای آرامبخش هیونجین بود...
~~~
انتظار دارم حمایت ها، لایک ها و کامنت ها بالا باشه رفقا، ما اینجا زحمت میکشیماا😔✨🧸
راستی میتونید زیر این پارت اگه سوالی راجب من یا سناریو دارین بپرسین، جواب میدم🦋
- ۹.۵k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط