_عروسک خانوم من_
p65
کجای جهان این قانون مسخره هست...باباجون من نمیخوام نباشی...من باور نمیکنم عمو تو رو بکشه...عمو مهربونه برعکس پسرش اون بابا رو نمیکشه...امیدوارم که هیچوقت درگیر این مسئله نشم...مسئله مرگت برای من زوده)
کوک: ا.ت!..ولی منم مهربونما....
صفحه بعدی رو ورق زد(بابایی کجایی: دفترچه خاطرات عزیزم بابام رو کشتن...بابام اون گوشی رو بهم داد ولی من...ولی من بابامو میخوام هقق...الان که دارم اینو مینویسم چند ساعته که گریه کردم و الان مرگ چیزیه که ارزومه)
کوک: گوشی؟
دوباره بلند شد و جعبه رو گشت جعبه بعدی و بعدی رو هم باز کرد و گشت اما هیچ گوشی ای پیدا نکرد
کوک بهتره فقط بخونم شاید فهمیدم چیز جدیدی
کوک صفحات آخر رو اورد
(حرف دلم تا ابد توی دلم میمونه:فکر میکردم بعد از دادن اون پولا ازاد میشم و میرم دنبال زندگی خودم...فکر میکردم دوستام تو این چند سال مال شغلم بود..فکر میکردم دارم زندگی خصوصیمو از کارم جدا میکنم اما فهمیدم که زندگی من اونان...اون پسری که برام پدری کرد الان شیش ماهه که دستم رو شمارش میلرزه...اون پسری که شروع مشکلاتم باهاش بود حالا تمام زندگیو تمام شادیم بود که ترکش کردم...من تو ماموریتم موفق شدم!... اما تو زندگیم شکست خوردم...من اونا رو نباختم من خودمو باختم...من پسر کوچولوی عوضیمو باختم من داداشمو باختم من رفیقم امیلیا رو باختم من...همه رو باختم...ولی تاکید میکنم اگر روزی بتونم برگردم عقب هرگز جور دیگه ای رفتار نمیکنم بلکه همینجوری میزارم و برمیگردم انگلیس اما با این فرق که میام تا وسایلمو ببرم کره تا با عشقم زیر یک سقف زندگی کنم...چقدر رویاییه نه؟بدیش همینه...این رویاست و کوک تمام عمرش ازم متنفر بوده...جونگکوک اون روز که بهت گفتم...گفتم هرچی شد ازم متنفر نشو ولی مطمئنم داری از حرص من با یه دختر دیگه میکردی)
کوک: هی از کجا فهمیده
ا.ت: بالاخره تو تمام زندگیمی دیگه
با صدای ا.ت جونگکوک کمی پرید و سریع انگشترشو به سمت ا.ت گرفت
جونگکوک: دستاتو ببر بالا
ا.ت ماسکشو برداشت...سکوت همه جا رو فرا گرفت...جونگکوک محو صورت ا.ت بود...چقدر دلش به این دختر تنگ شده بود
ا.ت: میبینم تو اتاق منی
جونگکوک: ساکت شو دستاتو ببر بالا(داد)
ا.ت انگشترشو در اورد و انداخت اون طرف و زانو زد و دستاشو گرفت بالا
ا.ت: حالا حرف بزنیم؟
جونگکوک: چی میخوای بگی
ا.ت هرچی میخوای ببر از اینجا ولی منم ببر با خودت
جونگکوک: فکر کردی با حرفات خر میشم میگم بیب چه خوب شد برگشتی؟احمقانست دختر تو هر دفعه یه چیز جدید از زندگیمو برام رو کردی فقط بهم بگو دیگه چی مونده که نگفته باشی
ا.ت: من ...من ازت بچه میخوام
با این حرف دستای کوک شل شد...وات فاک چی شنید الان
محض اطلاع اینا هم بهم نرسیدن خوش خیال نباشید
۴۰❤️❤️🩹👍🏿🙂
کجای جهان این قانون مسخره هست...باباجون من نمیخوام نباشی...من باور نمیکنم عمو تو رو بکشه...عمو مهربونه برعکس پسرش اون بابا رو نمیکشه...امیدوارم که هیچوقت درگیر این مسئله نشم...مسئله مرگت برای من زوده)
کوک: ا.ت!..ولی منم مهربونما....
صفحه بعدی رو ورق زد(بابایی کجایی: دفترچه خاطرات عزیزم بابام رو کشتن...بابام اون گوشی رو بهم داد ولی من...ولی من بابامو میخوام هقق...الان که دارم اینو مینویسم چند ساعته که گریه کردم و الان مرگ چیزیه که ارزومه)
کوک: گوشی؟
دوباره بلند شد و جعبه رو گشت جعبه بعدی و بعدی رو هم باز کرد و گشت اما هیچ گوشی ای پیدا نکرد
کوک بهتره فقط بخونم شاید فهمیدم چیز جدیدی
کوک صفحات آخر رو اورد
(حرف دلم تا ابد توی دلم میمونه:فکر میکردم بعد از دادن اون پولا ازاد میشم و میرم دنبال زندگی خودم...فکر میکردم دوستام تو این چند سال مال شغلم بود..فکر میکردم دارم زندگی خصوصیمو از کارم جدا میکنم اما فهمیدم که زندگی من اونان...اون پسری که برام پدری کرد الان شیش ماهه که دستم رو شمارش میلرزه...اون پسری که شروع مشکلاتم باهاش بود حالا تمام زندگیو تمام شادیم بود که ترکش کردم...من تو ماموریتم موفق شدم!... اما تو زندگیم شکست خوردم...من اونا رو نباختم من خودمو باختم...من پسر کوچولوی عوضیمو باختم من داداشمو باختم من رفیقم امیلیا رو باختم من...همه رو باختم...ولی تاکید میکنم اگر روزی بتونم برگردم عقب هرگز جور دیگه ای رفتار نمیکنم بلکه همینجوری میزارم و برمیگردم انگلیس اما با این فرق که میام تا وسایلمو ببرم کره تا با عشقم زیر یک سقف زندگی کنم...چقدر رویاییه نه؟بدیش همینه...این رویاست و کوک تمام عمرش ازم متنفر بوده...جونگکوک اون روز که بهت گفتم...گفتم هرچی شد ازم متنفر نشو ولی مطمئنم داری از حرص من با یه دختر دیگه میکردی)
کوک: هی از کجا فهمیده
ا.ت: بالاخره تو تمام زندگیمی دیگه
با صدای ا.ت جونگکوک کمی پرید و سریع انگشترشو به سمت ا.ت گرفت
جونگکوک: دستاتو ببر بالا
ا.ت ماسکشو برداشت...سکوت همه جا رو فرا گرفت...جونگکوک محو صورت ا.ت بود...چقدر دلش به این دختر تنگ شده بود
ا.ت: میبینم تو اتاق منی
جونگکوک: ساکت شو دستاتو ببر بالا(داد)
ا.ت انگشترشو در اورد و انداخت اون طرف و زانو زد و دستاشو گرفت بالا
ا.ت: حالا حرف بزنیم؟
جونگکوک: چی میخوای بگی
ا.ت هرچی میخوای ببر از اینجا ولی منم ببر با خودت
جونگکوک: فکر کردی با حرفات خر میشم میگم بیب چه خوب شد برگشتی؟احمقانست دختر تو هر دفعه یه چیز جدید از زندگیمو برام رو کردی فقط بهم بگو دیگه چی مونده که نگفته باشی
ا.ت: من ...من ازت بچه میخوام
با این حرف دستای کوک شل شد...وات فاک چی شنید الان
محض اطلاع اینا هم بهم نرسیدن خوش خیال نباشید
۴۰❤️❤️🩹👍🏿🙂
- ۳۳.۶k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط