{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم : عشقی گمشده در تاریکی جنگل

اسم : عشقی گمشده در تاریکی جنگل
پارت ۱۳
ولنتینو «واکس گفت اگه برگردی، خودش میاد.»
الستور چاقوش رو کشید.
الستور: «پس بهش بگو بیاد.»
لوسیفر پشت سرش ایستاد. قلبش تند می‌زد.
ولنتینو لبخندی زد که توی تاریکی معبد پیچید. یه لبخندی که بیشتر شبیه زخم بود تا خنده.
ولنتینو: «نه... فکر نمی‌کنم. واکس الان وقت نداره. ولی من هستم که...» مکث کرد و نگاهش از الستور به لوسیفر چرخید.
ولنتینو: «...یه کم باهاتون بازی کنم.»
الستور بدون اینکه سرش رو برگردونه، آروم گفت:الستور: «لوسیفر. پشت من بمون. هیچ‌کاری نکن.»
لوسیفر آب دهنش رو قورت داد. سر تکون داد.
ولنتینو دستش رو بالا آورد. سایه‌هایی که توی گوشه‌های معبد بودن، کم‌کم شکل گرفتن. مثل مارهایی که از لای سنگ‌ها بیرون می‌آن.
ولنتینو: «می‌دونی چیه الستور؟ واکس هیچوقت نفهمید چرا تو اینقدر خاصی. ولی من... من می‌خوام بفهمم.»
الستور یه قدم جلو رفت. چاقوی توی دستش می‌درخشید.
الستور: «بفهمی یا نفهمی، فرقی نمی‌کنه. تو آخرش به همون سرنوشتی دچار می‌شی که بقیه شرکاش شدن.»
ولنتینو خندید. یه خنده خشک و شکسته.از روی عصبانیت
ولنتینو: «اونا احمق بودن. من نیستم.»
سایه‌ها حمله کردن.الستور چاقو رو چرخوند و اولین سایه رو نصفه کرد. ولی سایه دوم از پشتاو در رفت و به سمت لوسیفر حمله کرد
لوسیفر یه قدم عقب پرید. پاش به لبه محراب خورد.
الستور سراسیمه با آرامش گفت «لوسیفر! گردنبند رو بگیر!»
لوسیفر برگشت. گردنبند قرمز روی محراب بود. نور بیمارگونه‌اش بیشتر شده بود. دستش رو دراز کرد...
ولنتینو: «نه نه نه...»ولنتینو خودش رو از بین سایه‌ها رد کرد و به سمت لوسیفر دوید. الستور سعی کرد جلوش رو بگیره ولی دو تا سایه دور پاش پیچیدن.و شاخ های گوزن الستور با رنگ سبز نمایان شد و سعی کرد با دست ولنتینو رو بگیره ولی دیر رسید...
ولنتینو دستش رو دراز کرد تا گردنبند رو بگیره...
ولی لوسیفر سریع تر بود.
انگشتاش به سنگ قرمز خورد.
یه موج.
نور قرمز از گردنبند بیرون زد. یه موجی که کل معبد رو لرزوند. ستون‌ها ترکیدن. سنگ‌ها از سقف ریختن.
ولنتینو با صورت به زمین خورد و چند متر عقب کشیده شد.
سایه‌ها محو شدن.
لوسیفر نفسش بند اومده بود. گردنبند توی دستش می‌سوخت. ولی دستش رو ول نکرد.
از گردنبند صدایی بلند شد... صدای یه زن. آروم. مهربون.
صدا: «الستور... پسرم...»
الستور یخ زد. چاقوش از دستش افتاد.
ولنتینو از زمین بلند شد. صورتش تغییر کرده بود. ترسیده بود.
ولنتینو: «این... این صدا...» — چند قدم عقب رفت — «واکس هیچوقت نگفت که...»
الستور بدون اینکه به ولنتینو نگاه کنه، آروم گفت:
الستور: «برو. به واکس بگو... من اومدم.»
ولنتینو مکث کرد. یه لحظه به گردنبند توی دست لوسیفر نگاه کرد. بعد توی سایه‌ها محو شد.
سکوت.
فقط صدای ریختن سنگ‌های کوچیک از سقف مونده بود.
الستور چند لحظه همونجا ایستاد. پشتش به لوسیفر بود.
لوسیفر: «الستور...؟»
الستور برگشت. و لوسیفر برای اولین بار... اشک جمع شده توی چشم‌های الستورو دید.
لوسیفر گردنبند رو جلو آورد.«بگیر. این مال توئه.»
الستور به گردنبند نگاه کرد. ولی دستش رو دراز نکرد.
الستور: «نه... تو گرفتیش. پس مال توئه.»
لوسیفر: «چی؟ ولی...»
الستور: «مامانم... مامانم می‌خواست یکی از این دو تا رو به کسی بده که واقعاً بهش اعتماد داره.»
مکث کرد.
الستور: «و تو... تو توی اون لحظه، بدون اینکه بترسی، دستت رو دراز کردی. درست مثل روز اول.»
لوسیفر خشکش زد.
الستور یه قدم جلو اومد. و برای اولین بار... لبخندش واقعی بود.
الستور: «نگهش دار. من می‌خوام تو داشته باشیش.»
باد سردی از سوراخ‌های سقف وزید و شعله‌های کوچیک آتیشی که لوسیفر توی دستش داشت رو خاموش کرد. ولی نور گردنبند قرمز... توی تاریکی می‌درخشید.
ادامه دارد یاه یاه یاه ....
دیدگاه ها (۱)

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت چهاردهم(از زبان راوی)سه ماه گذش...

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت پانزدهم(از زبان راوی)این سه ماه...

من از این به بعد نیفتی میشم 🙂

lucifer @hazben

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط