ابلیس
part 49
بعد از مدت کوتاهی چویا چشماشو باز کرد و دید که رو پای دازای دراز کشید و کتش هم روش کشیده شده
_ چه زود بیدار شدی...هنوز وقت هست بخواب
+ تو چرا نخوابیدی؟
_ من با تکون خوردن تو بیدار شدم
چویا کت دازای رو بالا کشید و عذرخواهی کرد که دازای بهش خندید
_ تو خیلی ساده و احمقی...همچین چیزی نیاز به عذرخواهی نداره
چویا خجالت زده زیر کت دازای قایم شد و رایحه تنش رو از رو کتش حس کرد و باعث شد ضربان قلبش بالا بره
+ من...من رو پای تو دراز کشیدم؟
_ آره...ولی خب با این تماس فیزیکی اذیت نمیشم...لاقل از طرف تو
چویا لبخندی زد و فقط خودشو خدای خودش میدونست چه ذوقی کرد اما به رو نیاورد.
+ دازای
_ هوم؟ چیه؟
+ هنوزم...دوستم داری؟
_ معلومه که نه...حالا که بهش فکر میکنم...هیچوقت دوست نداشتم
+ پس...
_ فکر میکردم موفق شدم...ولی فقط خودمو گول زدم و رئیس چشممو باز کرد...من نمیتونم عاشق شم...از من انتظار نداشته باش که کسیو دوست داشته باشم چون تاحالا دوست داشته نشدم
چویا میدونست با این کار صد در صد دازای زنده اش نمیزاشت اما انجامش داد چون میدونست درست ترین کار ممکن همینه
دستش رو لای موهای ابریشمیش برد و سرشو پایین آورد و لب هاشو روی لب های نرم و خشک دازای گذاشت و عمیق بوسیدش و منتظر عواقبش هم بود...انتظار داشت پس زده شه و بعد با یه چاقو کارش تموم بشه اما دازای این کارو نکرد بلکه برعکس انتظارات چویا عمل کرد
از تعجب چشماش گرد شدن اما بعد مدتی چشماش خندیدن و بوسه ی گرم رو همراهی کرد.
زمانی که چویا نفس کم آورد ازش دل کند و با ترس نگاهش کرد
+ دازای من...
_ هیش! من ازش لذت بردم
+ یعنی نمیخوای بلایی سرم بیاری؟
دازای بار دیگه بهش خندید و گفت
_ فقط میتونم بگم ازت متنفرم هویج کوتوله
چویا لبخند زد و گفت
+ منم همینطور مومیایی
دازای نگاهی به آسمون کرد و گفت
_ احتمالا اونا دیگه رفتن...بهتره برگردیم
چویا سری تکون داد و گفت
+ هی اوسامو...میگم با لمس من مشکلی نداری؟؟؟
_ اگه داشتم الان نفس نمیکشیدی
چویا لبخند کجی زد و گفت
+ محض اطلاع پام پیچ خورده و بهتره کمکم کنی
_ تو همیشه به کمک من محتاجی
+ خفه شو دازای بی ریخت
_ دخترا واسم سر دست میشکونن تو بی سلیقه ای
چویا خنده عصبی کرد و گفت
+ دهنتو ببند و بیا کمکم کن
دازای چشماشو تو کاسه چرخوند و چویا رو کول کرد
_ نمیخواد حرکت کنی پرنسس
+ من پرنسس نیستم
_ هستی...منم شاهزادتم
چویا سرخ شد که صدای قهقه ی دازای بلند شد
_ شوخی کردم...در حدم نیستی که پرنسسم باشی
+ لال بمیری دازای
_ ممنونم قابلتو نداشت
چویا آهی کشیدو سرشو رو شونه دازای گذاشت و تا جایی که تونست رایحه بدنش رو وارد ریه هاش کرد و جوری که فقط خودش متوجه شه گفت
+ تو دوست داشته شدی توسط من...تو اوساموی منی
.............................
صدای جدی معلم تو گوشش میپیچید و باعث میشد که ترس وجودشو در بر بگیره و نتونه درست کارشو انجام بده
" ناکاهارا واقعا افتضاحی "
تیری از بیخ گوشش رد شد و داد گفت
" کی همچین کاری کرده زود اعتراف کنه "
با پوزخند رو لبش دستاشو وارد جیبش کرد و جلو اومد
_ تیرم خطا رفت...متاسفم استاد
به محض دیدن دازای به زانو در اومد اما دازای هیچ اهمیتی نداد سمت چویا رفت و موهاشو نوازش کردو هشدار داد
_ به چویا درست رفتار نکنی...نحوه تیر اندازی رو یادت میدم استاد عزیز
چویا بازوی دازای رو گرفت و بهش چسبید و در گوشش زمزمه کرد
+ لطفا منو ببر اینا خیلی اذیتم میکنن
دازای بوسه کوتاهی رو لبش کاشت و خطاب به همه گفت
_ اینبار تیرم خطا رفت...دفعه دوم مطمئن میشم خطا نمیره...حواستونو جمع کنید
چویا آهی کشید و دازای به سردی گفت
_ میخوام کارتو ببینم
چویا با دو دستی به مرکز نقطه قرمز شلیک کرد بدون مکثی و دازای لبخند زد
_ پیشرفت چشم گیری داشتی...بیشتر به کار و تمرین دل بده
با چهره ای خندون خدافظی کرد و از سالن خارج شد...هیچ حسی نداشت و از این متنفرم بود و رابطه اش با چویا بیشتر از دوست و یه همکار به علاوه یه بوسه نبود...اون بوسه بی معنی برای دازایه اما برای چویا؟ مشخص نیست!
___________________________________________________________
ادامه دارد...
بعد از مدت کوتاهی چویا چشماشو باز کرد و دید که رو پای دازای دراز کشید و کتش هم روش کشیده شده
_ چه زود بیدار شدی...هنوز وقت هست بخواب
+ تو چرا نخوابیدی؟
_ من با تکون خوردن تو بیدار شدم
چویا کت دازای رو بالا کشید و عذرخواهی کرد که دازای بهش خندید
_ تو خیلی ساده و احمقی...همچین چیزی نیاز به عذرخواهی نداره
چویا خجالت زده زیر کت دازای قایم شد و رایحه تنش رو از رو کتش حس کرد و باعث شد ضربان قلبش بالا بره
+ من...من رو پای تو دراز کشیدم؟
_ آره...ولی خب با این تماس فیزیکی اذیت نمیشم...لاقل از طرف تو
چویا لبخندی زد و فقط خودشو خدای خودش میدونست چه ذوقی کرد اما به رو نیاورد.
+ دازای
_ هوم؟ چیه؟
+ هنوزم...دوستم داری؟
_ معلومه که نه...حالا که بهش فکر میکنم...هیچوقت دوست نداشتم
+ پس...
_ فکر میکردم موفق شدم...ولی فقط خودمو گول زدم و رئیس چشممو باز کرد...من نمیتونم عاشق شم...از من انتظار نداشته باش که کسیو دوست داشته باشم چون تاحالا دوست داشته نشدم
چویا میدونست با این کار صد در صد دازای زنده اش نمیزاشت اما انجامش داد چون میدونست درست ترین کار ممکن همینه
دستش رو لای موهای ابریشمیش برد و سرشو پایین آورد و لب هاشو روی لب های نرم و خشک دازای گذاشت و عمیق بوسیدش و منتظر عواقبش هم بود...انتظار داشت پس زده شه و بعد با یه چاقو کارش تموم بشه اما دازای این کارو نکرد بلکه برعکس انتظارات چویا عمل کرد
از تعجب چشماش گرد شدن اما بعد مدتی چشماش خندیدن و بوسه ی گرم رو همراهی کرد.
زمانی که چویا نفس کم آورد ازش دل کند و با ترس نگاهش کرد
+ دازای من...
_ هیش! من ازش لذت بردم
+ یعنی نمیخوای بلایی سرم بیاری؟
دازای بار دیگه بهش خندید و گفت
_ فقط میتونم بگم ازت متنفرم هویج کوتوله
چویا لبخند زد و گفت
+ منم همینطور مومیایی
دازای نگاهی به آسمون کرد و گفت
_ احتمالا اونا دیگه رفتن...بهتره برگردیم
چویا سری تکون داد و گفت
+ هی اوسامو...میگم با لمس من مشکلی نداری؟؟؟
_ اگه داشتم الان نفس نمیکشیدی
چویا لبخند کجی زد و گفت
+ محض اطلاع پام پیچ خورده و بهتره کمکم کنی
_ تو همیشه به کمک من محتاجی
+ خفه شو دازای بی ریخت
_ دخترا واسم سر دست میشکونن تو بی سلیقه ای
چویا خنده عصبی کرد و گفت
+ دهنتو ببند و بیا کمکم کن
دازای چشماشو تو کاسه چرخوند و چویا رو کول کرد
_ نمیخواد حرکت کنی پرنسس
+ من پرنسس نیستم
_ هستی...منم شاهزادتم
چویا سرخ شد که صدای قهقه ی دازای بلند شد
_ شوخی کردم...در حدم نیستی که پرنسسم باشی
+ لال بمیری دازای
_ ممنونم قابلتو نداشت
چویا آهی کشیدو سرشو رو شونه دازای گذاشت و تا جایی که تونست رایحه بدنش رو وارد ریه هاش کرد و جوری که فقط خودش متوجه شه گفت
+ تو دوست داشته شدی توسط من...تو اوساموی منی
.............................
صدای جدی معلم تو گوشش میپیچید و باعث میشد که ترس وجودشو در بر بگیره و نتونه درست کارشو انجام بده
" ناکاهارا واقعا افتضاحی "
تیری از بیخ گوشش رد شد و داد گفت
" کی همچین کاری کرده زود اعتراف کنه "
با پوزخند رو لبش دستاشو وارد جیبش کرد و جلو اومد
_ تیرم خطا رفت...متاسفم استاد
به محض دیدن دازای به زانو در اومد اما دازای هیچ اهمیتی نداد سمت چویا رفت و موهاشو نوازش کردو هشدار داد
_ به چویا درست رفتار نکنی...نحوه تیر اندازی رو یادت میدم استاد عزیز
چویا بازوی دازای رو گرفت و بهش چسبید و در گوشش زمزمه کرد
+ لطفا منو ببر اینا خیلی اذیتم میکنن
دازای بوسه کوتاهی رو لبش کاشت و خطاب به همه گفت
_ اینبار تیرم خطا رفت...دفعه دوم مطمئن میشم خطا نمیره...حواستونو جمع کنید
چویا آهی کشید و دازای به سردی گفت
_ میخوام کارتو ببینم
چویا با دو دستی به مرکز نقطه قرمز شلیک کرد بدون مکثی و دازای لبخند زد
_ پیشرفت چشم گیری داشتی...بیشتر به کار و تمرین دل بده
با چهره ای خندون خدافظی کرد و از سالن خارج شد...هیچ حسی نداشت و از این متنفرم بود و رابطه اش با چویا بیشتر از دوست و یه همکار به علاوه یه بوسه نبود...اون بوسه بی معنی برای دازایه اما برای چویا؟ مشخص نیست!
___________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۷.۳k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط