My professor

My professor
Part:31

کم کم ازم فاصله گرفت....بزاقمو قورت دادم و وقتی یکم به خودم و اون قلب بی تابم مسلط شدم،دنبالش راه افتادم‌‌‌‌...دستاشو از پشت نگاه می‌کردم...
هیچوقت شانس لمس کردن اون دستای درشت و خوش فرمو نداشتم....
میتونست با دستای خودش اشکامو پاک کنه اما ترجیح داد لمسم نکنه....
چرا؟! .....از الان میدونستم با یه حرکت ساده تا یک هفته ذهنمو درگیر کرده....که مدام فکر کنم چرا بهم دست نزد....چرا با دستای خودش اشکامو پاک نکرد..من براش چی هستم؟ یه کاکتوس؟!!

برعکس تموم روزای این هفته،این بار اونقدر تو فکر بودم که هیچ کجا از دکوراسیون اون خونه ی بزرگ و عجیب برام جلب توجه نمی‌کرد.....تا وقتی که به در یه اتاق رسیدیم....

یکی از دستاش تو جیبش بود...با دست دیگش درو ریلکس باز کرد و رفت داخل.‌.و من دو دل سر جام موندم....صدای بمش سکوتو شکست:

جونگ‌کوک:بیا تو،راحت باش.

سر به زیر رفتم داخل و اون بدون اینکه درو ببنده ،از کنارم رد شد....
با دیدن صحنه ی رو به روم تنم راست شد....همه چی سیاه بود!!!

حس کردم از شدت شوک دارم تو خودم جمع میشم....تاج تخت،رو تختی و بالشتا ،دیوارا،سقف،کف زمین،میز و صندلیا ،مبل و کاناپه ها و حتی ستونا و پرده ها.... تماماً مشکی و ساده بودن....تنها رنگ متفاوتی که وجود داشت رنگ ضعیف و سفید چراغای کوچیک بود....در تمام عمرم این همه وسیله ی مشکی با هم ندیده بودم...

جونگ‌کوک:از اونجایی که اولین دختری هستی که پاشو تو این خونه میزاره،لباس و وسایل دخترونه ای ندارم که بهت بدم. بنابراین.....

از فکر در اومدم. دور خودم چرخیدم و تو اون اتاق بزرگ و عجیب دنبالش گشتم...جلوی یه کمد با در ساده ی مشکی وایساده بود...و از بین یه سری لباس تا شده،داشت یه چیزایی جدا می‌کرد....کندو بست و کمد دیگه ای رو باز کرد....دیگه نگاه نمی‌کرد که محتویات کمد چیه....محو حالت موهاش بودم....یادم باشه هر چه زودتر تو وصیت نامم این مورد رو ذکر کنم که علت مرگ مرحوم رو این چند تار موی بلند که کنار پیشونی ایشون میوفته ثبت کنید!!
من یه ساعت در روز به زور دووم میوردم که جلو چشمم باشه و با حسرت موهاشو نگاه کنم...حالا چطور می‌خواستم قلبمو زنده نگه دارم اگر موندنم تو خونش طولانی می‌شد. یهو نزدیک شد و بازم تو فاصله ی خیلی کمی ازم ایستاد....فاصله ای که محال ممکن بود تو دانشگاه باهام داشته باشه...اونجا حداقل دو متر از هر دانشجویی دور میموند...و همین غیر منتظره بودن حرکتش باعث هول شدنم میشد....
تو یه دستش یه حوله سفید،یه تیشرت و شلوار ست طوسی که هنوز تیکتشون در نیومده بود...و یه هودی مشکی وجود داشت....و تو دست دیگش مسواک آکبند و خمیر دندون بود.

جونگ‌کوک:یه دوش بگیر سر حال بیای،همین راهرو جلوتو برو تا ته اخرین در سمت چپ.

وسایلو ازش گرفتم...سرمو براش هم کردم و فورا ازش دور شدم....شاید چون میترسیدم اونم مثل من صدای ضربان وحشی قلبمو بشنوه!

۹ صبح/ روز بعد:

هیزل:میگم....من همین جا پیاده میشم استاد....بهتره با هم وارد نشیم

نگه داشت و از تو آینه پشت سرشو نگاه کرد

جونگ‌کوک:امروز فقط با من کلاس داری؟
هیزل:بله...می به جز شما آخر هفته جبرانی می‌زاره؟

نگاهش و انداخت پایین و لبخند کمرنگی و معناداری زد

جونگ‌کوک:خیلی خب. کلاست که تموم شد با هم میریم سوییت که وسایلتو جمع کنی. بدون من از دانشگاه خارج نشو

ادامه دارد....
بچها لطفا امشب همین یه پارت رو از من قبول کنید،یکم برام کار پیش اومده راستش بیشتر از این نمیتونم بزارم امشب.
ولی در عوض شرط نداریم.
اگر هم غلط املایی یا تایپی وجود داشت ببخشید😭😭

لایک فراموش نشه🍓

#رمان #فیکشن #فیک
دیدگاه ها (۱۳)

My professorChapter: 2Part: 112کمی ازش فاصله گرفتم و مشت‌های...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز 𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟐 فردای اون روز، وقتی وا...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

🖤 OBSESSION | وسواسپارت بیست‌ویکم: زنی که فرار نمی‌کردالارا ...

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

### پارت ۱: سایه‌هایِ عمارتِ سرخعمارتِ «کانگ» همیشه بویِ نمِ...

Heir of Light and Darknesspart : 19جونگ‌کوک هنوز دست تهیونگ ...

اینم دومین پارتی که گفته بودم میزارم.ویو تهیونگ:از حرفش تعجب...

پارت: 20 (بخش3) **زاویه دید: زین**«عصر بخیر، خانم‌ها!» تایلر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط