{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان دنیا و نامادری

رمان دنیا و نامادری
پارت اول
امروز صبح هم با جیغ و دعوا های دیانا و ویانا بیدار شدم.
ویانا:من گیره قرمزه رو می‌خوام
دیانا:نه من گیره قرمز رو می‌خوام
ویانا:بروبابااا مال منهههه
دیانا:نه خیر مامان برای من خریدههههه
وای خدا دوباره بحث اینا شروع شد خسته شدم دیگه
دینا:بچه ها بس کنید اصن هیچ کس گیره قرمز رو بر نداره.
ویانا و دیانا:چشم مادر
دینا:هی دنیا چیه چرا به ما خیره شدی بدو برو لباسات رو عوض کن برات لباس جدید گرفتم.
دنیا:وای مادر ممنونم مرسی ک...
ویانا و دیانا:هههههههه(خنده) چی فکر کردی فکر کردی مادر ما برات لباس نو و قشنگ میخره نبابا از لباس کهنه های ما برات گذاشته راستی حق مادر گفتن به مادر ما نداری اون مادر ماست😒😏😏😏
دینا:آره چی فکر کردی فکر کردی واقعا برات لباس نو میگیرم عمرا راستی زود بدو حیاط رو آب و جارو بکش.
دنیا:چشم😖😩🥺
~~~~~~~~~~~~~دنیا~~~~~~~~~~~~
با بغض لباسام رو عوض کردم و رفتم تا حیاط رو بشورم چرا اینا با من این کارو میکنن امیدوارم هرچه زود تر بابام بیاد البته که به هر حال اگر بابا هم بیاد نمیتونم چیزی بهش بگم فقط دینا باهام بهتر رفتار می‌کنه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فلش بک ــــــــــــــــــــــــــــــ
دینا:ببین دنیا من با پدرت ازدواج کردم و الان نامادری ی تو هستم اما باهات هرجور دلم بخواد رفتار میکنم و اگه ببینم به بابات چیزی گفتی اون موقع بابات رو میکشم و
از دست بابات هم راحت میشم.
ــــــــــــــــــــــــــــــ پایان فلش بک ــــــــــــــــــــــــــــ
دنیا:اینقدر حواسم به گذشته بود که نفهمیدم کی حیات رو تمیز کردم حالا هم که صدای در میاد.
دینا:دنیا بدو برو تو خونه اون لباس های خوبتو بپوش که بابات نفهمه
دنیا:چشم😞
رفتم سریع لباسامو پوشیدم بابام اومد بغلش کردم
بابا مهرداد:سلام دختر خوشگل من
دنیا:سلام بابایی جونم
بابا مهرداد:چه خبر جوجه؟
دنیا:هههه(خنده)خوبم بابایی
دینا:مهرداد جان ناهار حاضره
بابا مهرداد:باشه دینا جان الان با دنیا میایم.
دینا:میدونی چیه دنیا گشنش بود قبل از اینکه بیای براش غذا کشیدم خورد.
دنیا:ای بابا این دینا هم که به زور میخواد جلو بابام غذا نخورم چه گیری داده
بابا مهرداد:اشکال نداره دنیا ی خوشگل من با باباش هم یدور دیگه غذا میخوره
دینا:باشه باشه دنیا هم بیاد😒🙄😤
دنیا:آخی خداروشکر که حداقل بابام بهش اصرار کرد الان یه چند روزی هست درست غذا نخوردم
بیشتر مواقع یا غذا نمی‌خورم یا ته مونده های غذایی بچه ها رو میخورم دینا میگه مجبورم اضافه ی غذاشونو بهت بدم چون اصراف میشه و لاغر میشی و بابات هم میفهمه و گرنه لیاقتت همینم نیست
هی چیکار کنم دیگه
ادامه دارد..
امیدوارم خوشتون اومده باشه حمایت کنین🌈
دیدگاه ها (۷)

بچه ها اینا هم شخصیت های رمان دنیا و نامادری هستن اسماشونم گ...

دنیا و نامادریپارت دومهی چیکار کنم دیگه ای کاش مامان و بابام...

سلام بچه ها چطورید بچه ها می‌خوام از این به بعد یه رمانی برا...

میشناسیش؟

ملکه ی آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

فیک ددی من

پارت هفتم | دیدار دوبارهپارک لاراـ لارااااا!تو خواب نازم بود...

رمان :قرار داد سر نوشت

پارت ۱۰ پدرم بود گلویم را صاف کردم و آیکون سبز رنگ را فشار د...

همسایه طبقه بالا

پارت. 33

پارت 46🌲 ویو آتآت با خنده گفت:ـ باشه دایی 😂🌿 ویو تهنمی‌دونم ...

پارت چهاردهم | صبحی که تازگی دارد. پارک لارااولین چیزی که حس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط