the pain of love
P2
ویو تهیونگ:
کنار نارا رو تخت دراز کشیده بودم و به این فکر میکردم که چرا همچنین رسم مسخره ای وجود داره؟اینو ولش کن اصلا من چرا باید با یه بچه17ساله که اصلا ندیدمش ازدواج کنم!!همینجوری تو افکار خودم غرق بودم که با صدای نارا به خودم اومدم که داشت میگفت:
نارا:تهیونگی یعنی واقعا میخوای ازدواج کنی*لوس و بغض الکی*
تهیونگ:باور کن منم راضی نیستم ولی کاری از دستم بر نمیاد.
نارا:………*سکوت*
ویو ا/ت:
همینجوری که رو تختم دراز کشیده بودم و به بدبختیام فکر میکردم اجوما اومد داخل و گفت:ا/ت دخترم ارباب دستور دادن که هر چه زودتر اماده شید،ساعت 7مهمونا میرسن و اینم گفتن که لطفا وسایل ضروری تون رو جمع کنید چون باید با خانواده کیم به عمارت کیم ها برید.(نکته:ا/ت مادرش رو تو بچگی از دست داده.)
ا/ت:اوهوم،……اجوما داداشم کجاست؟
اجوما:ایشون همینجا داخل حیاطن.
ا/ت:اها اجوما جونم میتونی بری.*صدای اروم*
اجوما رفت.
اجوما که رفت دوباره نشستم و به بدبختیام فکر کردم،اینکه تو سن کم باید زن کسی بشم که تا حالا ندیدمش و نمیشناسمش.مامان جونم کجایی مطمئنم اگه بودی اجازه همچنین کاریو به پدر نمیدادی.*گریه اروم*
بعد از چند ساعت فکر کردن به بدبختیام،چشمم خورد به ساعت روی میز بغل تختم.با دیدن ساعت تعجب کردم یعنی من دوساعت گریه کردم الان ساعت6بود و به قول اجوما مهمونا ساعت 7یعنی دقیقا یه ساعت دیگه میرسیدن و من هنوز حموم هم نرفتم،هوففففف.تازه باید وسایلمم جمع کنمممم،خدا منو محو کنننن.افکارمو زدم کنار و رفتم حموم،یه دوش15مینی گرفتم و سریع موهام رو خشک کردم،یه لباس مشکی ساده پوشیدم،موهام رو ساده جمع کردم و پایین بستم،یه ارایش خیلی ساده هم انجام دادم و کفشم رو هم پوشیدم و به سمت سالن اصلی رفتم.(پایان ویو ا/ت)
ویو تهیونگ:
همه گی اماده بودیم که بریم ولی من اصلا راضی نبودم که بخام سر نارا هوو بیارم:/(پسرم چشماتو وا کن اون تو رو نمیخاد:///)افکارمو زدم کنار و به سمت اتاق مشترک من و نارا حرکت کردم،در اتاق رو باز کردم که نارا رو دیدم که داشت با تلفن صحبت میکرد،تا من رو دید دستپاچه شد و سریع گوشیو قطع کرد.
تهیونگ:کی بود که تا من اومدم سریع قطع کردی!؟*عصبی*
نارا:ها…دو…دوستم بود گفت،بعدا زنگم میزنه منم قطع کردم(مثه سگ داره دروغ میگه)
تهیونگ:هوم،خوب باشه،اومدم بگم که میخوایم بریم و تو نمیخاد بیای.
نارا:یعنی واقعا میخای بری(نه داره الکی میگه که میرم:/)
تهیونگ:اره،مجبورم ولی اینو بدون که تو عشق اول و اخرمی(میبینیم تهیونگ خان)
نارا:اوهوم.*ناراحتی الکی*
ویو نویسنده:
تهیونگ ل……بشو نزدیک ل……ب نارا کرد تا ببوسه که………
خماری😔😂
خوب فرشته هام حمایت یادتون نره اگر که درخواستی دارید بیاید پیوی❤️🩹🤷🏻♀️✨
(اسلاید دوم لباس ا/ت)
(اسلاید سوم کفشش)
ویو تهیونگ:
کنار نارا رو تخت دراز کشیده بودم و به این فکر میکردم که چرا همچنین رسم مسخره ای وجود داره؟اینو ولش کن اصلا من چرا باید با یه بچه17ساله که اصلا ندیدمش ازدواج کنم!!همینجوری تو افکار خودم غرق بودم که با صدای نارا به خودم اومدم که داشت میگفت:
نارا:تهیونگی یعنی واقعا میخوای ازدواج کنی*لوس و بغض الکی*
تهیونگ:باور کن منم راضی نیستم ولی کاری از دستم بر نمیاد.
نارا:………*سکوت*
ویو ا/ت:
همینجوری که رو تختم دراز کشیده بودم و به بدبختیام فکر میکردم اجوما اومد داخل و گفت:ا/ت دخترم ارباب دستور دادن که هر چه زودتر اماده شید،ساعت 7مهمونا میرسن و اینم گفتن که لطفا وسایل ضروری تون رو جمع کنید چون باید با خانواده کیم به عمارت کیم ها برید.(نکته:ا/ت مادرش رو تو بچگی از دست داده.)
ا/ت:اوهوم،……اجوما داداشم کجاست؟
اجوما:ایشون همینجا داخل حیاطن.
ا/ت:اها اجوما جونم میتونی بری.*صدای اروم*
اجوما رفت.
اجوما که رفت دوباره نشستم و به بدبختیام فکر کردم،اینکه تو سن کم باید زن کسی بشم که تا حالا ندیدمش و نمیشناسمش.مامان جونم کجایی مطمئنم اگه بودی اجازه همچنین کاریو به پدر نمیدادی.*گریه اروم*
بعد از چند ساعت فکر کردن به بدبختیام،چشمم خورد به ساعت روی میز بغل تختم.با دیدن ساعت تعجب کردم یعنی من دوساعت گریه کردم الان ساعت6بود و به قول اجوما مهمونا ساعت 7یعنی دقیقا یه ساعت دیگه میرسیدن و من هنوز حموم هم نرفتم،هوففففف.تازه باید وسایلمم جمع کنمممم،خدا منو محو کنننن.افکارمو زدم کنار و رفتم حموم،یه دوش15مینی گرفتم و سریع موهام رو خشک کردم،یه لباس مشکی ساده پوشیدم،موهام رو ساده جمع کردم و پایین بستم،یه ارایش خیلی ساده هم انجام دادم و کفشم رو هم پوشیدم و به سمت سالن اصلی رفتم.(پایان ویو ا/ت)
ویو تهیونگ:
همه گی اماده بودیم که بریم ولی من اصلا راضی نبودم که بخام سر نارا هوو بیارم:/(پسرم چشماتو وا کن اون تو رو نمیخاد:///)افکارمو زدم کنار و به سمت اتاق مشترک من و نارا حرکت کردم،در اتاق رو باز کردم که نارا رو دیدم که داشت با تلفن صحبت میکرد،تا من رو دید دستپاچه شد و سریع گوشیو قطع کرد.
تهیونگ:کی بود که تا من اومدم سریع قطع کردی!؟*عصبی*
نارا:ها…دو…دوستم بود گفت،بعدا زنگم میزنه منم قطع کردم(مثه سگ داره دروغ میگه)
تهیونگ:هوم،خوب باشه،اومدم بگم که میخوایم بریم و تو نمیخاد بیای.
نارا:یعنی واقعا میخای بری(نه داره الکی میگه که میرم:/)
تهیونگ:اره،مجبورم ولی اینو بدون که تو عشق اول و اخرمی(میبینیم تهیونگ خان)
نارا:اوهوم.*ناراحتی الکی*
ویو نویسنده:
تهیونگ ل……بشو نزدیک ل……ب نارا کرد تا ببوسه که………
خماری😔😂
خوب فرشته هام حمایت یادتون نره اگر که درخواستی دارید بیاید پیوی❤️🩹🤷🏻♀️✨
(اسلاید دوم لباس ا/ت)
(اسلاید سوم کفشش)
- ۶.۶k
- ۰۶ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط