فیک یونگی

فیک یونگی

ویو ات
رفتم خونه لباسامو دراوردم خوابیدم

ویو یونگی
رفتم لباسامو دراوردم به فکر ات بودم رفتم پایین اب خوردم خوابیدم

پرش زمانی به فردا صبح

ویو ات
بیدار شدم رفتم دست شویی می خواستم که دیگه افسرده نباشم یه دختر شاد باشتم اینطوری یونگی مامان خوش حال میشن
یه روتین پوستی انجام دادم امروز هودی یاسیمو میخوام بپوشم
از اتاق رفتم ییرون که یونگی رو دیدم
ات: صبح بخیر
یونگی: صبح بخیر ابجی خوشگلم
یونگی: چه عجب یه رنگ شاد پوشیدی
ات: اره تصمیمی گرفتم خودمو عوض کنم تا هم تو نامان خوش حال باشید هم اینکه خودم بهتر باشم
یونگی: خیلی خوبه من برم دست شویی دارم میترکم
ات: خخ باشه برو برو

رفتم پایین صبح بخیر گفتم
م ات: صبح تو هم بخیر
پ ات : صبح بخیر دخترم
( خب شاید بپرسید که چیشد مگه پدر ات با ات بد نبود وقتی که ات و یونگی رفتن شهر بازی مادر ات با پدرش صحبت کرد و این دو تا میونشون خوب شد)
ات: مرسی
ات: چیشده داری باهام خوب رفتار میکنی
پ ات : عا یعنی نمی تونم با دخترم خوب رفتار کنم تصمیم گرفتم که افکار غلطمو بزارم کنار و با دخترم خوب باشم امروزم خودم میام دنبالت باهم بریم خوراکی بخریم یه فیلم قشنگ هم ببینیم
ات: عا عا مرسی بابایی
پ ات: چی تو بهم گفتی بابایی
ا ت: چیه نکنه حرف بدی زدم
پ ات: عا نه نه


شرطا برا پارت بعد
۶ لایک
۲ فالو
۲ کام

بای بای
دیدگاه ها (۲۵)

مربی موتور سوار

پنهان عشق

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۴با کوک رفتیم یه پاساژ یه هودی ckبرداشت و حساب کردم و ب...

#عشق_بعد_نفرتپارت2ویو راوی: ات حرف جین رو تایید کرد و با اعض...

رمان

پارت 46🌲 ویو آتآت با خنده گفت:ـ باشه دایی 😂🌿 ویو تهنمی‌دونم ...

#برادر ناتنی من

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم ^_^

دختر تنها{3}

☆-هزار یک شب-☆قسمت [۱]ویو ا/تسلام من ا/تم. من پدرم زمانی که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط