عشق من
عشق من
P5۴
گوشی روگداشتم کنارم
ا.ت خودت کردی میفهمم موضوع از چه قراره
فقط دعا دعا کن که منو قانعه کنه به نفعت باشه اگه نباشه بدبختت میکنم دختر
تکیه دادم به کاناپه به سقف خیره شدم
ویو ا.ت
ا.ت:الان چند روزی بود که از اتاق نرفته بودم بیرون خبری از کوک نبودی فکر کنم چند روزی اصلا خونه نیومده بود هر از گاهی خدمتکار میومد بهم سر میزد و برام غذا میآورد
کلافه شده بودم فقط میخواستم از اینجا برم بیرون کارم شده بود خوابیدن دلم برای لیا تنگ شده بود نیاز داشتم باهاش صحبت کنمو تا صبح تو بغلش گریه کنم
دلو به دریا زدمو رفتم پایین رفتم سمت آشپز خونه
تا اونجایی که میدونم کوک به خدمتکارا گفته بود هر چی ویار کردم برام تهیه کنن با این کاراش قند تو دلم آب میشد اما ازش به شدت عصبی بودم طرف دو قطبیه
خدمتکار:چیزی میخواستیم خانم
ا.ت:نه یکم خواستم قدم بزنم کلافه شدم
خدمتکار :بله خانم چیز میل دارین
یکم فکر کروم دلم به شدت توتفرنگی میخواست
ا.ت:آب دهنم راه افتاده بود با لبو لوچه آویزون گفتم
ا.ت:توت فرنگی
خدمتکار با یه خنده برام آورد
خدمتکار: بفرماید خانم
ا.ت:خیلی ممنونم
رفتم پذیرایی و رو کاناپه نشستم چون به شدت حوصلم سر رفته بود یه فیلمی گذاشتم تا ببینم
ویو کوک
چند روزی بود نرفته بودم پیش ا.ت درگیر کارام بودم
گوشیم زنگ خورد بهش نگاهی انداختم جیهوپ بود زود برداشتمو جواب دادم
جیهوپ:سلام پسر
کوک:سلام هیونگ پیدا کردی
جیهوپ:پسر وایسا چه عجله ایه*با خنده جیهوپی
کوک:هیونگ الان وقت شوخی نیست
چیهوپ:اره یه چیزایی فهمیدم
*ویوا.ت*
ا.ت:ای خدا چرا انقدر زود خسته میشم بسه دیگه کمرم داره میشکنه رفتم سمت اتاق مثل عادت همیشگیم شروع کردم با بچه حرف زدن وقتی باهاش حرف میزدم نمیدونم چطوری برام تایم میگذشت یهو از پایین صدای کوبیده شدن در آمد به شدت ترسیدم صدای خورد شدن چیزی آمد انگار یکی داشت وسایل رو میشکوند نمیدونستم کیه دودل بودم برم پایین میترسیدم که صدای فریاد کوک اومد
کوک:ا.تتتتت
کوک:ا.تتت بیا پایین سری
نمیدونستم برم پایین یا نه
......
دلتون میاد حمایت نکنین🥺😔
P5۴
گوشی روگداشتم کنارم
ا.ت خودت کردی میفهمم موضوع از چه قراره
فقط دعا دعا کن که منو قانعه کنه به نفعت باشه اگه نباشه بدبختت میکنم دختر
تکیه دادم به کاناپه به سقف خیره شدم
ویو ا.ت
ا.ت:الان چند روزی بود که از اتاق نرفته بودم بیرون خبری از کوک نبودی فکر کنم چند روزی اصلا خونه نیومده بود هر از گاهی خدمتکار میومد بهم سر میزد و برام غذا میآورد
کلافه شده بودم فقط میخواستم از اینجا برم بیرون کارم شده بود خوابیدن دلم برای لیا تنگ شده بود نیاز داشتم باهاش صحبت کنمو تا صبح تو بغلش گریه کنم
دلو به دریا زدمو رفتم پایین رفتم سمت آشپز خونه
تا اونجایی که میدونم کوک به خدمتکارا گفته بود هر چی ویار کردم برام تهیه کنن با این کاراش قند تو دلم آب میشد اما ازش به شدت عصبی بودم طرف دو قطبیه
خدمتکار:چیزی میخواستیم خانم
ا.ت:نه یکم خواستم قدم بزنم کلافه شدم
خدمتکار :بله خانم چیز میل دارین
یکم فکر کروم دلم به شدت توتفرنگی میخواست
ا.ت:آب دهنم راه افتاده بود با لبو لوچه آویزون گفتم
ا.ت:توت فرنگی
خدمتکار با یه خنده برام آورد
خدمتکار: بفرماید خانم
ا.ت:خیلی ممنونم
رفتم پذیرایی و رو کاناپه نشستم چون به شدت حوصلم سر رفته بود یه فیلمی گذاشتم تا ببینم
ویو کوک
چند روزی بود نرفته بودم پیش ا.ت درگیر کارام بودم
گوشیم زنگ خورد بهش نگاهی انداختم جیهوپ بود زود برداشتمو جواب دادم
جیهوپ:سلام پسر
کوک:سلام هیونگ پیدا کردی
جیهوپ:پسر وایسا چه عجله ایه*با خنده جیهوپی
کوک:هیونگ الان وقت شوخی نیست
چیهوپ:اره یه چیزایی فهمیدم
*ویوا.ت*
ا.ت:ای خدا چرا انقدر زود خسته میشم بسه دیگه کمرم داره میشکنه رفتم سمت اتاق مثل عادت همیشگیم شروع کردم با بچه حرف زدن وقتی باهاش حرف میزدم نمیدونم چطوری برام تایم میگذشت یهو از پایین صدای کوبیده شدن در آمد به شدت ترسیدم صدای خورد شدن چیزی آمد انگار یکی داشت وسایل رو میشکوند نمیدونستم کیه دودل بودم برم پایین میترسیدم که صدای فریاد کوک اومد
کوک:ا.تتتتت
کوک:ا.تتت بیا پایین سری
نمیدونستم برم پایین یا نه
......
دلتون میاد حمایت نکنین🥺😔
- ۲۶۷
- ۲۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط