جینا صبح با دلدرد شدیدی از خواب بیدار شد اونم با چه دل در
جینا صبح با دلدرد شدیدی از خواب بیدار شد اونم با چه دل دردییییی همهی لحظه های دیروز رو یادش بود مثل وقت گذروندن با کسی که دوستش داره ولی اونا که عاشق هم نبودن، بودننن؟؟ امکان نداشت هردو طرف لذت دیشب رو ثانیه به ثانیه به یاد داشتن ولی به روی هم قرار نبود بیارن جینا نمیدونست چطور باید با الکس رو در رو بشه و قتی پاشد دید خوشبختانه الکس رفته پیش تام و نیک
ولی بهتر بود خوشحال نشه چون سرنوشت بدی در انتضارش بود اونا داشتن نقشه میکشیدن اونم نقشه ای که با فکر کزدن بهش بدن ادم مور مور میشه، اونا میدونستن که جینا ترس از فضای تنگ و تاریکی داره و همین هم خیلی کمکشون کرد
الکس اومد خونه و با جینا روبرو شد که خیلی کیوت گوشه اتاق داره نودل میخوره و فکر میکنه، اون بنظرش. کیوتو بود و با خودش فکر کرد که شاید تان زیاده رویی میکنه ولی دیر شده بود، پس اروم و جوری که حینا نفهمه لبخندی زد و رفت تو اشپزخونه و اروم شروع به غذا درست کردن برا خودش کرد
و اومد و غذا خورد و یکم به دیشب فکر کرد ولی نخواست ذهنش مشغول بشه پس فیلم دید
شب شد و تام پیام داد
ت: سلام داداش
ا: سلام
ت: اماده ای
ا: اره فقط زیاد سخت نگیر
ت: ببینیم چی میشه
ا: درو باز کنم
ت: اره ولی اون نفهمه ها
ا: باشه بیاید
تام و نیک اومدن و تام از پشت جینا رو بغل کرد و وقتی دید زیاد داره تقلا میکنه بیهوشش کرد و بردش تو ماشین
الکس هم باهاشون رفت و جینا رو بردن توی یه کارگاه متروکه و تاریک و تو یه کمد کوچیک و تاریک بستنش و درو قفل کردن
جینا انقدر گریه کرد که بیهوش شد و وقتی الکس دید دیگه صدایی نمیاد درو باز کرد و با صحنه ای که دید بدنش یخ زد جینا با چشمای بسته غش کرده بود الکس از دست تام اعصبانی شد و حینا رو بغل کرد و از اونجایی که کمک های اولیه بلد بود شروع کرد به احیا کردن
و یه لحضه با اون همه ترس و مهربانی تبدیل شد به اون پسر دوازده ساله ای که جینا میشناخت
ولی....
ولی بهتر بود خوشحال نشه چون سرنوشت بدی در انتضارش بود اونا داشتن نقشه میکشیدن اونم نقشه ای که با فکر کزدن بهش بدن ادم مور مور میشه، اونا میدونستن که جینا ترس از فضای تنگ و تاریکی داره و همین هم خیلی کمکشون کرد
الکس اومد خونه و با جینا روبرو شد که خیلی کیوت گوشه اتاق داره نودل میخوره و فکر میکنه، اون بنظرش. کیوتو بود و با خودش فکر کرد که شاید تان زیاده رویی میکنه ولی دیر شده بود، پس اروم و جوری که حینا نفهمه لبخندی زد و رفت تو اشپزخونه و اروم شروع به غذا درست کردن برا خودش کرد
و اومد و غذا خورد و یکم به دیشب فکر کرد ولی نخواست ذهنش مشغول بشه پس فیلم دید
شب شد و تام پیام داد
ت: سلام داداش
ا: سلام
ت: اماده ای
ا: اره فقط زیاد سخت نگیر
ت: ببینیم چی میشه
ا: درو باز کنم
ت: اره ولی اون نفهمه ها
ا: باشه بیاید
تام و نیک اومدن و تام از پشت جینا رو بغل کرد و وقتی دید زیاد داره تقلا میکنه بیهوشش کرد و بردش تو ماشین
الکس هم باهاشون رفت و جینا رو بردن توی یه کارگاه متروکه و تاریک و تو یه کمد کوچیک و تاریک بستنش و درو قفل کردن
جینا انقدر گریه کرد که بیهوش شد و وقتی الکس دید دیگه صدایی نمیاد درو باز کرد و با صحنه ای که دید بدنش یخ زد جینا با چشمای بسته غش کرده بود الکس از دست تام اعصبانی شد و حینا رو بغل کرد و از اونجایی که کمک های اولیه بلد بود شروع کرد به احیا کردن
و یه لحضه با اون همه ترس و مهربانی تبدیل شد به اون پسر دوازده ساله ای که جینا میشناخت
ولی....
- ۲.۴k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط