part thirty-two; new partner...
- چرت میگی
=[سریعا جواب داد] ولی براش مدرک دارم...[مکثی کرد] میخوای ببینی؟
با دودِلی، سمت میز برگشت و دوباره روبروی اون پسر نشست و با چشم هایی کنجکاو و ترسیده به پسر خیره شد و منتظر مدرکی برای اثبات حرفش موند...
پسرک که برگشتن الا رو به سمت میز دید لبخند مرموزانهای زد و دستش رو داخل کیفش برد، گوشیش رو بیرون کشید و مشغول پیدا کردن فایل هایی بود که روز ها برای پیدا کردنشون زمان گذاشته بود.
= ایناهاش...
فایل فشرده شده مورد نظرش رو باز کرد و گوشی رو به سمت الا گرفت، یه ویدئو دو دقیقه ای بود...
ویدئویی با کیفیت پایین و زاویه ای که مشخص میکرد مربوط به دوربین مداربستهست.
تنها یه فرد، با لباس مشکیِ نسبتا جذبی و ماسکی که تمام صورتش رو پوشونده بود توی ویدئو دیده میشد که مشغول عوض کردن لباساش بود. انگار که اون مکانی که ازش فیلم برداری شده بود... یه رختکن بود؟!
چشم الا فقط روی فرد داخل ویدئو بود، هنوز در شوک اتفاقاتی بود که داشت رخ میداد ولی...
- اون...[به پسر روبروش نگاه کرد]
پسرک به چهرهی متعجب الا نگاهی کرد و سری تکون داد.
شوکِ اصلی، دقیقا همون لحظه بود... اون لحظه ای که اون فرد ماسک روی صورتش رو برداشت و چهرهش دیده شد؛
با وجود کیفیت بد ویدئو، کاملا هویتش قابل تشخیص بود. خودش بود... رئیس شرکت جدیدش، یا همون بنگ کریستوفرِ مرموز و رو اعصاب، همون مربی ای بود که سال ها کنارش توی سازمان تمرین میکرد!
و حالا... تمام گذشته از جلوی چشم های اون دختر رد شد.
دوباره چشم هاشو با دقت به ویدئو دوخت؛ اما ایندفعه به جزئیات مکان فیلم برداری توجه میکرد. اون کمد های رمز دار، در های آهنی و رنگ خنثی دیواره ها...
- این فیلمو چطور پیدا کردی؟
پسر خنده ای کرد و دستاش رو زیر چونهاش گذاشت.
= آمممم... از بخش بایگانی؟!
با چشم هایی گرد و سوالی به پسر نگاه کرد.
با تردید و آهسته لب زد.
- بخشِ... بایگانیِ.... سازمان؟
=[سرشو تکون داد] آسون نبود ولی[به پشتیِ صندلیش لم داد و نفسی کشید] من اینم دیگه!
دوباره به ویدئوی استاپ شده روی میز نگاهی کرد، هنوز هم باورش نمیشد که داره چنین چیزی رو میبینه.
= باورت نمیشه نه؟[الا با گیجی بهش نگاه کرد و سرش رو آهسته به معنای منفی، به چپ و راست تکون داد] منم باورم نمیشد ولی میدونی...[پسر کمی خودش رو به جلو کشید] بهش میگن عشق!
- خفه شو باشه؟ برای امشب دیگه بسه...
میخواست از جاش بلند بشه که پسر دستش رو گرفت و مانع شد.
= یعنی میگی همه اینا اتفاقیه؟ اینکه بعد از ۵ سال مربیِ سازمانت به عنوان رئیست کنارت بایسته و نزدیکت باشه همش بر حسب اتفاقه؟
- چان همچین کاری نمیکنه
= ولی.. کرده
پسر به اشاره کوچیکی، دو نوشیدنی درخواست داد و طولی نکشید که روی میزشون قرار گرفت.
الا به جام های پرشده از مایعی قرمز نگاهی کرد و ابروشو بالا انداخت
= اینجا شراب سرو نمیکنن.
الا نگاهی بهش کرد. پسرک جامش رو بالا گرفت و خنده ای کرد؛
= آب آلبالوعه!
و جام رو سر کشید.
در طول این چند دقیقه، ذهن الا درگیر چینش نقشهای جدید بود؛ در تلاش بود تکههای پازل رو کنار هم بچینه اما باز هم جای قطعه های زیادی خالی بود. لحظات مشکوک چند هفته اخیر رو براش مرور میشد...
= بیا باهم کار کنیم الا... بزار شریک جرمت باشم.
صدای اون پسر از افکار خارجش کرد. نگاهی بهش انداخت و خواست حرفی بزنه که پسر اجازه نداد.
= خودتم خوب میدونی که نمیتونی به تنهایی هم رئیسِ عاشقت که ۷ سال پسش مربیت بوده رو بپیچونی هم دوست پسرِ جذابت که مامور ارشد سازمانه...[مکثی کرد و صداشو آهسته تر کرد] به کمکم نیاز داری.
اون پسر راست میگفت. حالا که رئیسش همون مربیِ با مهارتش بود و نقشه هاش به کل از هم پاشیده بود، نیاز به فرد ماهری داشت که کمی کمکش کنه... و چه فرقی میکرد اون یه پیرمرد ۷۰ ساله باشه یا یه پسر بچه زیر سن قانونی که به همه اطلاعات سازمان دسترسی داره؟
- خب...[نفسی کشید و با ریز کردن چشماش روی پسر روبروش فوکوس کرد] به فرض که من قبول کردم....چی به تو میرسه؟
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
=[سریعا جواب داد] ولی براش مدرک دارم...[مکثی کرد] میخوای ببینی؟
با دودِلی، سمت میز برگشت و دوباره روبروی اون پسر نشست و با چشم هایی کنجکاو و ترسیده به پسر خیره شد و منتظر مدرکی برای اثبات حرفش موند...
پسرک که برگشتن الا رو به سمت میز دید لبخند مرموزانهای زد و دستش رو داخل کیفش برد، گوشیش رو بیرون کشید و مشغول پیدا کردن فایل هایی بود که روز ها برای پیدا کردنشون زمان گذاشته بود.
= ایناهاش...
فایل فشرده شده مورد نظرش رو باز کرد و گوشی رو به سمت الا گرفت، یه ویدئو دو دقیقه ای بود...
ویدئویی با کیفیت پایین و زاویه ای که مشخص میکرد مربوط به دوربین مداربستهست.
تنها یه فرد، با لباس مشکیِ نسبتا جذبی و ماسکی که تمام صورتش رو پوشونده بود توی ویدئو دیده میشد که مشغول عوض کردن لباساش بود. انگار که اون مکانی که ازش فیلم برداری شده بود... یه رختکن بود؟!
چشم الا فقط روی فرد داخل ویدئو بود، هنوز در شوک اتفاقاتی بود که داشت رخ میداد ولی...
- اون...[به پسر روبروش نگاه کرد]
پسرک به چهرهی متعجب الا نگاهی کرد و سری تکون داد.
شوکِ اصلی، دقیقا همون لحظه بود... اون لحظه ای که اون فرد ماسک روی صورتش رو برداشت و چهرهش دیده شد؛
با وجود کیفیت بد ویدئو، کاملا هویتش قابل تشخیص بود. خودش بود... رئیس شرکت جدیدش، یا همون بنگ کریستوفرِ مرموز و رو اعصاب، همون مربی ای بود که سال ها کنارش توی سازمان تمرین میکرد!
و حالا... تمام گذشته از جلوی چشم های اون دختر رد شد.
دوباره چشم هاشو با دقت به ویدئو دوخت؛ اما ایندفعه به جزئیات مکان فیلم برداری توجه میکرد. اون کمد های رمز دار، در های آهنی و رنگ خنثی دیواره ها...
- این فیلمو چطور پیدا کردی؟
پسر خنده ای کرد و دستاش رو زیر چونهاش گذاشت.
= آمممم... از بخش بایگانی؟!
با چشم هایی گرد و سوالی به پسر نگاه کرد.
با تردید و آهسته لب زد.
- بخشِ... بایگانیِ.... سازمان؟
=[سرشو تکون داد] آسون نبود ولی[به پشتیِ صندلیش لم داد و نفسی کشید] من اینم دیگه!
دوباره به ویدئوی استاپ شده روی میز نگاهی کرد، هنوز هم باورش نمیشد که داره چنین چیزی رو میبینه.
= باورت نمیشه نه؟[الا با گیجی بهش نگاه کرد و سرش رو آهسته به معنای منفی، به چپ و راست تکون داد] منم باورم نمیشد ولی میدونی...[پسر کمی خودش رو به جلو کشید] بهش میگن عشق!
- خفه شو باشه؟ برای امشب دیگه بسه...
میخواست از جاش بلند بشه که پسر دستش رو گرفت و مانع شد.
= یعنی میگی همه اینا اتفاقیه؟ اینکه بعد از ۵ سال مربیِ سازمانت به عنوان رئیست کنارت بایسته و نزدیکت باشه همش بر حسب اتفاقه؟
- چان همچین کاری نمیکنه
= ولی.. کرده
پسر به اشاره کوچیکی، دو نوشیدنی درخواست داد و طولی نکشید که روی میزشون قرار گرفت.
الا به جام های پرشده از مایعی قرمز نگاهی کرد و ابروشو بالا انداخت
= اینجا شراب سرو نمیکنن.
الا نگاهی بهش کرد. پسرک جامش رو بالا گرفت و خنده ای کرد؛
= آب آلبالوعه!
و جام رو سر کشید.
در طول این چند دقیقه، ذهن الا درگیر چینش نقشهای جدید بود؛ در تلاش بود تکههای پازل رو کنار هم بچینه اما باز هم جای قطعه های زیادی خالی بود. لحظات مشکوک چند هفته اخیر رو براش مرور میشد...
= بیا باهم کار کنیم الا... بزار شریک جرمت باشم.
صدای اون پسر از افکار خارجش کرد. نگاهی بهش انداخت و خواست حرفی بزنه که پسر اجازه نداد.
= خودتم خوب میدونی که نمیتونی به تنهایی هم رئیسِ عاشقت که ۷ سال پسش مربیت بوده رو بپیچونی هم دوست پسرِ جذابت که مامور ارشد سازمانه...[مکثی کرد و صداشو آهسته تر کرد] به کمکم نیاز داری.
اون پسر راست میگفت. حالا که رئیسش همون مربیِ با مهارتش بود و نقشه هاش به کل از هم پاشیده بود، نیاز به فرد ماهری داشت که کمی کمکش کنه... و چه فرقی میکرد اون یه پیرمرد ۷۰ ساله باشه یا یه پسر بچه زیر سن قانونی که به همه اطلاعات سازمان دسترسی داره؟
- خب...[نفسی کشید و با ریز کردن چشماش روی پسر روبروش فوکوس کرد] به فرض که من قبول کردم....چی به تو میرسه؟
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
- ۳۷.۴k
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط