part40
part40
ا.ت : تو هیچ وقت نمیتونیمنو بکشی سمت خودت
سوهیوک : چی ؟!
ا.ت : هیچوقت من با تو قرار نمیزارم پس به خودت زحمت نده
سوهیوک : نمیفهمی دیوونتم
ا.ت : تو زندگیمو نابود کردی لعنتی ( داد و گریه )
من تا ابد ازت متنفرم با احساس نفرت بهت جلو میرم
سوهیوک : پشیمون میشی
ا.ت : نگران اون نباش
و بدون هیچ حرفی ازینکه زندگیم به کل به فنا رفته بود اشک میریختم و جلو میرفتم
ا.ت : لعنتییی ( داد )
ازینکه اینطوری منو احمق فرض کرد و تمام این مدت گولم زده
حالم از خودم بهم میخورد ک اینقد احمقم از خودم نفرت داشتم و دوست داشتم بمیرم و چطور تونست من با تمام وجود دوسش داشتم ا...اون تمام مدت منو گول زده بود ...
ازش متنفرم
رفتم سر میز
ته : ا.ت اومدی
ا.ت : خفشو
ته و همه ی بچه هابا تعجب بهم نگاه میکردن
ته : چی گفتی ؟
ا.ت : گفتم اون دهن نجستتو ببند ( داد )
ته : ا.ت گریه کردی ؟
حالت خوبه ؟
ا.ت : تو کی باشی واس من نگران شی هااااا
جیمین : یا ا.ت چی میگی ( تعجب )
ا.ت : اوپا پاشو بریم
کوک : ا.ت چ...چرا...اینطوری میکنی
ا.ت : حرف نزن بیا بریم گفتم
کوک : ف..فهمیدم بریم
ته دستمو گرفت
ته : ا.ت کجا میری چت شده یهو ؟
برگشتم و بهش نگاه کردم و چشام پر اشک شد
ا.ت : تو کی هستی ؟
ته : چ..چی؟
ا.ت : گفتم تو کی هستیییی ( داد )
ته : ا.ت چت شده خوبی جاییت درد میکنه
ا.ت : لطفا..لطفااااا...برام..نگران نشو چندشم میشه
همه با تعجب بهمون زول زده بودن
ته : ا.ت ( تعجب و ترس )
ا.ت : خوش گذشت
ته : ها ؟
ا.ت : گفتم بهت خوش گذشت
ته : منظورت چیه
ا.ت : ازینکه تمام مدت باهام بازی کردی (گریه )
ته : چی گفتی ؟
ا.ت : تو تمام مدت تظاهر کردی دوسم داری و زندگیمو نابود کردی
ته : ا.ت در مورد چی حرف میزنی ( صدای لرزون )
ا.ت : چرا نگفتی پسرشی
ته : چ..ی( بغض و صدای لرزون )
ا.ت : پسر کیم چانگ سویی
و همه با تعجب و نفرت بهش نگاه کردن
جیمین : چی ت..تو پسر کیم چانگ سویی ( داد )
بغض تهیونگ ترکید و چشاش پر اشک شد
کوک : عوضی اشغال چطور جرات کردی مارو گول بزنی هااا ( داد )
داشت میرفت ته رو بزنه ک یونگی جلوشو گرفت
هایون : پس یعنی ...قاتل پدرت پدر تهیونگه
ته مدام آروم با خودش میگفت نه نه و سرش پایین بودو دستاش رو سرش
ا.ت : و مادرم
کوک بغض کرد و همه تعجب کردن
ته : م..مادرت
کوک : م..مامان
ا.ت : اون عوضی مامانو کشت
کوک : یا کیسیکیا
و حمله کرد به تهیونگ و جیمین نگهش داشت
ا.ت : ازت متنفرم تهیونگ
ته : ا.ت واست توضیح میدم
ا.ت : اونروز تو کمد مامان بابام چی میخواستی ها
اومدی بودی سندارو برداری آره
ته: ا.ت نه گوش کن برات توضیح میدم اونطوری ک فک میکنی نیس ( گریه و لرزش )
ا.ت : تو زندگیمو نابود کردی لعنتی من بهت اعتماد کردم تو همه چیزمو گرفتی تو همه چیزم بودیی ( داد بیش از حد بلند و گریه )
ته : ا.ت گریه ن...نکن تروخدا
با این حال اینو میگفت و گریه..
ا.ت : تو هیچ وقت نمیتونیمنو بکشی سمت خودت
سوهیوک : چی ؟!
ا.ت : هیچوقت من با تو قرار نمیزارم پس به خودت زحمت نده
سوهیوک : نمیفهمی دیوونتم
ا.ت : تو زندگیمو نابود کردی لعنتی ( داد و گریه )
من تا ابد ازت متنفرم با احساس نفرت بهت جلو میرم
سوهیوک : پشیمون میشی
ا.ت : نگران اون نباش
و بدون هیچ حرفی ازینکه زندگیم به کل به فنا رفته بود اشک میریختم و جلو میرفتم
ا.ت : لعنتییی ( داد )
ازینکه اینطوری منو احمق فرض کرد و تمام این مدت گولم زده
حالم از خودم بهم میخورد ک اینقد احمقم از خودم نفرت داشتم و دوست داشتم بمیرم و چطور تونست من با تمام وجود دوسش داشتم ا...اون تمام مدت منو گول زده بود ...
ازش متنفرم
رفتم سر میز
ته : ا.ت اومدی
ا.ت : خفشو
ته و همه ی بچه هابا تعجب بهم نگاه میکردن
ته : چی گفتی ؟
ا.ت : گفتم اون دهن نجستتو ببند ( داد )
ته : ا.ت گریه کردی ؟
حالت خوبه ؟
ا.ت : تو کی باشی واس من نگران شی هااااا
جیمین : یا ا.ت چی میگی ( تعجب )
ا.ت : اوپا پاشو بریم
کوک : ا.ت چ...چرا...اینطوری میکنی
ا.ت : حرف نزن بیا بریم گفتم
کوک : ف..فهمیدم بریم
ته دستمو گرفت
ته : ا.ت کجا میری چت شده یهو ؟
برگشتم و بهش نگاه کردم و چشام پر اشک شد
ا.ت : تو کی هستی ؟
ته : چ..چی؟
ا.ت : گفتم تو کی هستیییی ( داد )
ته : ا.ت چت شده خوبی جاییت درد میکنه
ا.ت : لطفا..لطفااااا...برام..نگران نشو چندشم میشه
همه با تعجب بهمون زول زده بودن
ته : ا.ت ( تعجب و ترس )
ا.ت : خوش گذشت
ته : ها ؟
ا.ت : گفتم بهت خوش گذشت
ته : منظورت چیه
ا.ت : ازینکه تمام مدت باهام بازی کردی (گریه )
ته : چی گفتی ؟
ا.ت : تو تمام مدت تظاهر کردی دوسم داری و زندگیمو نابود کردی
ته : ا.ت در مورد چی حرف میزنی ( صدای لرزون )
ا.ت : چرا نگفتی پسرشی
ته : چ..ی( بغض و صدای لرزون )
ا.ت : پسر کیم چانگ سویی
و همه با تعجب و نفرت بهش نگاه کردن
جیمین : چی ت..تو پسر کیم چانگ سویی ( داد )
بغض تهیونگ ترکید و چشاش پر اشک شد
کوک : عوضی اشغال چطور جرات کردی مارو گول بزنی هااا ( داد )
داشت میرفت ته رو بزنه ک یونگی جلوشو گرفت
هایون : پس یعنی ...قاتل پدرت پدر تهیونگه
ته مدام آروم با خودش میگفت نه نه و سرش پایین بودو دستاش رو سرش
ا.ت : و مادرم
کوک بغض کرد و همه تعجب کردن
ته : م..مادرت
کوک : م..مامان
ا.ت : اون عوضی مامانو کشت
کوک : یا کیسیکیا
و حمله کرد به تهیونگ و جیمین نگهش داشت
ا.ت : ازت متنفرم تهیونگ
ته : ا.ت واست توضیح میدم
ا.ت : اونروز تو کمد مامان بابام چی میخواستی ها
اومدی بودی سندارو برداری آره
ته: ا.ت نه گوش کن برات توضیح میدم اونطوری ک فک میکنی نیس ( گریه و لرزش )
ا.ت : تو زندگیمو نابود کردی لعنتی من بهت اعتماد کردم تو همه چیزمو گرفتی تو همه چیزم بودیی ( داد بیش از حد بلند و گریه )
ته : ا.ت گریه ن...نکن تروخدا
با این حال اینو میگفت و گریه..
- ۶.۳k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط