دبیرستان دنورp3

ا/ت:تو ایستگاه منتظر اتوبوس بودم که یه ماشین جلوم پارک کرد
شیشه ماشین باز شد که دیدم جیمینه

جیمین:سوار شو
ا/ت:دیوونه ایی؟
جیمین:بهت گفتم سوار شو (با لحن جدی)
ا/ت:(از این لحنش یکم ترسیدم اما من کوتاه نمیام هه) من سوار ماشین تو نمیشم میخواستم پاشم برم که از ماشین پیاده شد اومد سمتم
ا/ت:هی چیکار میکنی
جیمین:(ا/ت رو انداخت رو کولش برد تو ماشین)
ا/ت: این کارت آدم رباییه اگه گزارشتو بدم به پلیس میفتی زندان میدونی که
جیمین:اگه میتونی بده
ا/ت:(داشتم جیبم رو چک میکردم که گوشیم اونجا نبود )یعنی چی گوشیم کجاست
جیمین:(گوشی ا/ت رو تو دستش گرفته بود)دنبال این میگردی؟
ا/ت:دست تو چیکار میکنه بدش به من
جیمین:آروم باش اول به حرفام گوش کن بعد گوشیتو میدم بهت
ا/ت:چی میخوای
جیمین:اول اینکه از هیونجین فاصله بگیر
ا/ت: چی این به تو چه ربطی داره اونوقت
جیمین: همین که گفتم وگرنه بد میبینی
ا/ت: مثلا میخوای چیکار کنی
جیمین:چقد لجبازی تو .... من به عنوان برادرش میگم از اون فاصله بگیر وگرنه از اینکه اومدی این مدرسه پشیمونت میکنم(آخرش رو خیلی جدی گفت)
ا/ت:بزن کنار
جیمین:نه
ا/ت:گفتم بزن کنار میخوام پیاده شم
جیمین:تا جواب منو ندی نمیتونی بری
ا/ت:باشه ازش فاصله میگیرم
جیمین:آفرین دختر خوب حالا میتونی بری
ا/ت:😒🙄(از ماشین پیاده شد و رفت )

ا/ت ویو:
ایشششششش دلم میخواد بکشمش اصلا با چه حقی منو تو ماشینش زندانی کرد ازت انتقام میگیرم جیمین آره.


جیمین ویو:
اه چقد لجبازه این دختر ... ولی وقتی عصبانی بود خیلی کیوت شده بودد هی هی جیمین شی این دیگه چه فکر مسخره ایه ( چیزی نیس عاشق شدی عادیه)

*۲۰ دقیقه بعد خونه ی ا/ت*
ا/ت:من اومدمممم
پدر ا/ت:اوه اومدی بیا غذا بخور
یونا :خوش اومدی
ا/ت:مرسی وای خیلی گشنمه
یونا:بیا غذاتو بخور من پختم
ا/ت:وای واقعا الان میام
از زبان نویسنده:همینجوری داشتن غدا میخوردن و حرف میزدن و میخندیدن این بهترین لحظه برای ا/ت بود اون پدرش رو خیلی دوست داشت...

*یک هفته بعد*
ا/ت ویو:
امروز تولدم بود پدرم میخواست مارو به رستوران ببره خیلی خوشحال بودم ... جیمین هم خیلی تغییر کرده بود قبل کلاس همیشه برام شیر کاکائو می‌آورد باهام خوب رفتار میکرد از این رفتاراش خیلی تعجب کرده بودم ایشش امروز تولدمه باید به تولدم فکر کنم اصلا برم حاظر شم .........یه لباس مجلسی سفید انتخاب کردم بعد رفتم یه حموم ده مینی کردم اومدم بیرون لباسم رو پوشیدم یه آرایش ساده کردم گردنبندی که مامانم قبل مرگش بهم داده بود انداختم بهد کفشای سفیدم رو پوشیدم آماده رفتن شدم.
*چند دقیقه بعد*
ا/ت:وای بلاخره رسیدم بزار ببینم بابام کجاست........اوه بابا (براش دست تکون داد)

از زبان نویسنده:پدر ا/ت اونور خیابون بود ا/ت هم اینور خیابون پدر ا/ت میخواست بیاد پیشه ا/ت که یهو...

اینم از پارت ۳ 🤗امیدوارم خوشتون اومده باشه لاولیا
دیدگاه ها (۵)

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

سرنوشت پارت (۱۲)

(دلداده) ویو جونگکوک ساعت ۱ بود پس پاشدم رفتم حموم و لباسام ...

سیلام بریم برای پارت گذاری ؟!فایتینگ🔮رمان:«استاد من»Part:1وی...

☆_هزار یک شب_☆   ♡پارت:6 ا/ت:باش رفتم نشستم غذا خوردم پیششون...

True Love②⑨شب تهیونگ: ببخشید مزاحم شدم م.ب:این چه حرفیه خوش ...

(دلداده) ✩ویو ا/توقتی برگشتیم پیش پسرا، دیدم یه دختر کنار جو...

تکپارتیـ درخواستیــــــــــــــــ«🥺»ــــــــــــــوقتی بهت س...

Forbidden love③ا/ت: یعنی چی بدن خودمه و هر لباسی دلم بخواد م...

P24سوار ماشین جیمین شد،جیمین با لبخند نگاهی به تیپ ا/ت انداخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط