سلام ادامه سناریو سگ ها ولگرد بانگو پارت۲🎀

هینا
در ذهنش می‌گفت
خب من چیکار کنم....
و می‌نویسد
نه من ی ادم معمولی که اینجا کار می‌کنه و اوه مثل اینکه موری سان باهاتون کار داره بهتره من رفع زحمت کنم.
و سریع در رفت

چویا
پوکر
و اخم کرده
چه خوب پیچوند منو
و (رفت دفتر موری)

موری
پس کجاست
(چویا اومد)
وای چه بالاخره اومپ

چویا
با اکراه
چیشده

موری
می‌خوام درمورد چیز مهمی صحبت کنم

چویا
چیه

موری
عکس هینا رو در اورد

این دختر اسمش هینا عه
۱۹ ساله عضو مافیا

چویا
عه این همون دختر خجالتی دست و پاچلفتی است

موری
چی..ـ؟

چویا
هیچی بگو

موری
خب ادامش
هیچی زیر دست جدیدت
تو رییسش هستی

چویا
عصبانی میشه
چی من باید رییس ی بچه باشم

موری
خب این بچه تو مأموریت ها خوب کار میکنه و این بچه
دخترخونده منه

چویا
ساکت شد
و از درون عصبانی بود به شدت
ولی بعد لبخند شیطانی رد
اوه پس دخترخوندتونه
اوکی عه
من میپذریمش
ولی هر کاری که گفتمو باید انجام بده

موری
دیگه هر کاری هم نه ولی مشکلی نیست
فقط درمورد حرف نزدنش بهش گیر نده

چویا
خب باشه
و رفت
و راه رو بود
که اتاق هینارو دید
و در زد
هعی دختر موبلوند

هینا
قیافه کارتونی
و درروباز کرد
و در ذهنش می‌گفت
همون مزاحمه

و نوشت
میتونم کمکتون کنم؟

چویا
اره چت جی پی تی

هینا
پوکر
و می‌نویسد
چی میخوای؟

چویا
سریع اومد اتاق
و در رو بست
موری سان گفت من رییس تو هستم و هر کاری بخوام
میتونم باهات کنم

هینا
در ذهنش می‌گفت
این....الان خوبه یابد..
و گونه هایش سرخ
و خشکش زده

چویا
خب فردا ساعت ۹ صبح اماده دم در اتاق من
وسعی کن پیش من با دفتر حرف نزنی

هینا
مینوبسد
ولی آخه من همیشه با دفترم حرفامو مینویسم

چویا
دفتر رو گرفت
و گفت
ولی پیش من نه منم قوانین خودمو دارم

خب فردا صبح اماده بیا
دیر هم نکن مجازات خودشو داره

ویو
صبح روز بعد سازمان مافیا

هینا
اومده بود
و رفته بود قهوه چویا روبیاره

چویا
خیلی ددی نشسته
پاشو انداخته رو اون یکی پاش
و گزارش هاتو دستش و داره میخونه

هینا
قیافه کارتونی
و سینی رو گرفته و قهوه دستش
و می‌لرزید
استرس داشت
و خوب اومد بده
و البته چویا برداره

قهوه زیخت رو چویا

چویا
عصبی
و اخم کرده
و گفت
کوری بچه حواست کجاست

هینا
گونه های سرخ
و قیافه کارتونی
و می‌نویسد
ببخشید

چویا
گزارشا تو دستش و خیس شده
اه عالیه واقعا خوبه ی دست و پاچلفتی گیرم اومده
برودستمال بیار

هینا
رفت
و دستمال اورد

چویا
شلوارشو پاک کرد با کتش
و گفت
گزارشات خوبه ولی خودت نه با وضع اظطراب اجتماعیت

هینا
می‌نویسد
متاسفم....

چویا
خب ولش کن ی مأموریت داریم
ظاهر چند تا قاچاق چی به انبارمون حمله کردن
باید ببینم که چطور تو این شرایط مثل موش نمیری تو لونت
اگه این رد شی اخراجی

نکته: منظورش اینه که دیگه زیر دستش نیست

هینا
سرشو‌تکون داد
و قبول کرد

و خب
هینا
داخل اتاقش
و در حال کشیدن نقشه
و در ذهنش می‌گفت
خب قاچاقی ها حدود۸ نفر هستن
طبق ویدیو های ظبط شده ساعت ۳:۲۶ دقیقه بامداد
میان و انبار رو به چخ میدن و میدزدن همه چیو
و همیشه تو این ساعت میان و حدود چهار نفر برای برداشتن وسایل میداد و سه نفر نگهبانی
اگه ی. تله کار بذاریم و هر وقت اونا دیده شدن و من با موهبتم ی چیزی مثل گاز اشک اور ولی جاش بیهوش کننده باشه پخش شه و اونا رو بیهوش کنم
و اون سه تا نگهابان رو میزنم

و بعد که گیرشون انداختم من ازمون رو قبول میشم


و هینا رفت تمام همه چیز رو گذاشت و تله

و ی اتاق کوچیک بود تو انبار و داخل اون بود
و با کامپیوتر کار میکرد
و منتظر بود
و بالاخره اومدن

و خب طبق نقشه گاز خواب اور پخش شد
و چهار نفر بیهوش شدن

هینا
از در دیگر رفت بیرون
و ی نقاب خندان برای پنهان کردن چهرش گذاشت
و خب اول
ی تیکه سنگ انداخت
و یکی از نگهبان ها رفت اون طرف
و هیناسریع وارد عمل شد
و خب با تفنگش به شونش شلیک. کرد
وبعد به اون یکی
و بهفردی که پشت ماشین بود
و اونا هم از درد بیهوش شدن
و هینا جسد همشونو یکی یکی تو ماشین انداخت
و خب
برد سازمان

چویا
پشماش ریخت
یعنی واقعا... همشونو گرفتی و بیهوش کردی....
به کی پول دادی این کار رو برات کنه؟؟!

هینا
می‌نویسد
به کسی پول ندادم خودم بیهوششون کردم
خب مثل اینکه آزمون رو قبول شدم

چویا کم اورد

و با صدایی اروم گفت
خوبه خب
حداقل به ی دردی میخوری

هینا
با ذوق کودکانش
و قیافه کارتونی

چویا
انقدر ذوق زده نشو تازه اول کاره
دیدگاه ها (۰)

روباه کوچولوی منپارت سی و پنجم꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا دازا...

رمان سوم پارت بیستم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ویو دازای ی...

#Escape_from_death_April29 #part4توی همین فکر بودم که....تا ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت چهار.صدای خنده ی مرد تو اتاق پی...

داستان

Part: 11 ادامه پارت قبل=موری: آکوتاگاوا کون تو تا چند روز...

ابلیس

ران بی تی است قسمت دوم اومد*هوسوک: چرا یونگی هیونگ توی این ک...

شاهکاری به نام دروغ

[•] عمارت عشق [•] part ²²اتوکو:«عا... ببینم گفتی چند سالته؟»...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط