{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
نیمه جانی بر کف
کوله باری بر دوش
مقصدی بی پایان
قرن ها پشت افق

سحری سرگردان
که در آن اتش کم نور نگاهی تنها
سینه ی ساکت صحرای سحرگاهی را
مثل یک آینه رو به برهوت
پی سوسو ی نگاهی دیگر
بی ثمر می کاود

وحشتی بیگانه
در سراپای وجود
لذتی پرآشوب
پای محراب سجود

در دل ویرانی
آخرین دلخوشیم
چشم ویرانگر توست
خسته از جنگیدن
آخرین فرصت صلح
عشق عصیانگر توست

کاش غیر از من و تو
هیچ کس با خبر از ما نشود
نوبت بازی ما باشد و دیگر هرگز
نوبت بازی دنیا نشود
دیدگاه ها (۲)

آمدم عرض ادب بر قدم یار کنمدل و جان را به فدای گل بی خار کنم...

ما کتاب کهنه ای هستیم، سر تا پا غلط! خواندنی ها را سراسر خوا...

گفتم «بدوم تا تو همه فاصله‌ها را»تا زود‌تر از واقعه گویم گله...

در قنات دل ما،، آب زلال است،، ولیصید آن ماهی هوشیار،، محال ا...

نیمه جانی بر کفکوله باری بر دوشمقصدی بی پایانقرن ها پشت افقس...

نیمه جانی بر کفکوله باری بر دوشمقصدی بی پایانقرن ها پشت افقس...

نیمه جانی بر کفکوله باری بر دوشمقصدی بی پایانقرن ها پشت افقس...

نیمه جانی بر کفکوله باری بر دوشمقصدی بی پایانقرن ها پشت افقس...

#حجت_اشرف_زاده نیمه جانی بر کف کوله باری بر دوش مقصدی بی پای...

.نیمه جانی بر کف کوله باری بر دوش مقصدی بی پایانقرن ها پشت ا...

نیمه جانی بر کفکوله باری بر دوشمقصدی بی پایانقرن ها پشت افقس...

.نیمه جانی بر کفکوله باری بر دوش مقصدی بی‌پایانقرن ها پشت اف...

.نیمه جانی بر کفکوله باری بر دوش مقصدی بی‌پایانقرن ها پشت اف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط