پارت ۲۵

ویو جونگکوک دو ماه :
دوباره داشتم کار های همیشگی رو انجام میدادم ، من دیگه خشن تر شده بودم و باند مافیاییم گسترش یافته بودم .
دکتر ها از ات قطع امید کرده بودن اما من هنوز یه گوشه ای از دلم ، امید داشت.
داشتم برای تا کتاب میخوندم که یهو دیدم انگشتش تکون خورد ، نمیتونستم باور کنم ، ات من برگشت ، سریع رفتم و دکتر هارو خبر کردم.
_ آقای دکتر ! ات . ات ...
¥ چی شده
_ ات واکنش نشون داد!
¥ جدی ؟؟؟!! بیا بریم!
( جونگکوک ، دکتر و چند تا پرستار دیگه رفتن تو اتاق ات و شروع کردن به معاینه کردن )
¥ اره بهوش اومده ، جونگکوک بیشتر باهاش صحبت کن !
_ باشه! ات عزیزم صدام و میشنوی؟؟؟ اگه میشنوی اون دست های خوشگلت رو برام تکون بده .
( ات انگشتش رو تکون میده )
_ آفرین ، تو میتونی ادامه بده
+ اه...
_ ات.ات تو ..تو برگشتی پیش من
( ات روش رو برگردوند اون طرف تا جونگکوک رو نبینه )
_ عزیزم چرا اینطوری میکنی؟
+ برو نگران جوکیونگ جونت باش نه من .
_ جوکیونگ مرده
+ خب من چیکار کنم برو عزادارش باش ، به هر حال اون مهم تر از منه .
_ الان هیچکسی جز تو برام مهم نیست ، بیا این فیلم های ظبط شده شرکت رو ببین .
( داخل فیلم نشون میده که جوکیونگ جونگکوک رو بیهوش میکنه و میبره داخل اتاق و بهش مخ*در تزریق میکنه و میبوستش )
+ واقعا؟؟
_ اره
+ الان میگی که من باور کنم؟
_ ات من دروغ نمیگم ، واقعا همش تقصیر جوکیونگ بود
+ باشه ، یه شانس دیگه بهت میدم چون بهت اعتماد دارم.
_ مرسی ات ، دیگه هیچوقت از اعتمادت سو استفاده نمیکنم ، تموم دنیام رو به پات میریزم
+ باشه حالا لوس نشو
* جونگکوک سریع لب های ات رو میبوسه *
+ هعییی مگه من هنوز بهت اجازه این کار رو دادم؟؟
_ تو مال منی ، هرکاری بخوام میکنم
+ بچه بد
_ من بچه بد نیستم
+ خب حالا من چقدر بیهوش بودم؟ چه اتفاق هایی افتاد؟
_ تو دو ماه بیهوش بودی و رفتی کما ، دکتر ها ازت قطع امید کرده بودن ، میدونی من چقدر نگرانت شدم؟؟
+ حقت بود
_ عه
+ ( زبونش رو بیرون میاره )
_ ( خنده )
+ خب حالا ادامش چی شد؟
_ ادامه چی؟
+ بیهوشی من دیگه
_ آها اون ، بعد مامان بابات رفتن تایلند ( منحرف خودتونین ) ، باند مافیایی من گسترش یافت .
+ پس من نبودم بهتون بد نگذشته
_ ات این حرف رو نزن ، میدونی من چقدر درد کشیدم؟ چقدر دعا کردم؟ چند شب نخوابیدم؟؟ من خیلی نگرانت بودم ات
+ ببخشید
_ الان وقت معذرت خواهی نیست ، الان فقط...بودن تو مهمه.
+ باشه ، راستی کی مرخص میشم ؟
_ چند روز دیگه
+ آها باشه
_ گشنت نیست؟
+ دو ماه غذا نخوردم این چه سوالیه که میپرسی؟
_ خب باشه ، چی میخوای فرشته کوچولو؟سریع به سرآشپز میگم بهترینش رو برات درست کنه .
+ ممم...جاجانگمیون ( اسم یه نوع نودل )
_ الان میگم تا برات آماده کنن
+ مرسییی
_ هرچیزی فقط برای تو ، فرشته کوچولوی من.
+ ( خنده )
چند دقیقه بعد:
_ بفرمایید آیت جاجانگمیون شما
+ مرسی
( ات شروع کرد به خوردن غذا و تکه ای سس روی لبش مالید و جونگکوک و انگشتش پاک کرد *رمانتیک بازی* )
+ آی دستت درد نکنه خیلی هوس کرده بودم ‌.
_ خواهش میکنم ( موهای ات رو نوازش میکنه )
+ بریم حیاط؟
_ باشه
( جونگکوک دستش رو روی کمر ات گذاشت و کمک کرد تا بلند بشه )
_ یواش یواش ، اگه خواستی بهم تکیه کن
+ باشه
( ات و جونگکوک رفتن حیاط بیمارستان ، با حضور ترسناک جونگکوک تو حیاط بیمارستان ، همه بیمار ها ترسیدن و راه رو برای ات و جونگکوک باز کردن )
_ یواش یواش حرکت کن ، به خودت زباد فشار نیار.
+ باشه ، اونقدر ها هم آسیب ندیدم که .
_ چرا خیلی هم آسیب دیدی ، دو ماه تو کما بودی
+ خب به ...
_ هیس ، یکم هوا تازه کن برگردیم داخل ، سرما میخوری هاع
+ نه بابا چیزیم نمیشه
_ از من گفتن
+ باشه بابا ، بیا برگردیم داخل
ویو چند روز بعد : ...

#فیک
#سئول_بارانی
.............
خمارییی ، پارت بعد رو شب میزارم ، اگه نذاشتم خدا منو خرمگس عن نشین کنه 🤣🗿
دیدگاه ها (۱۳)

شب تولدم فصل 3پارت 21ات: او بله بفرمایید دکتر: خب نمیدونم تب...

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

- میگم میای بریم کافه تریا یک چیزی بخوریم + بریم من که کاری ...

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

پارت پنجــــم -- نکنه با اون دوست دخترش 😭ــ خب رسیدیم ــ رس...

پارت³که یهو گوشیشو دید که با هزار تا پیام و زنگای جونگکوک مو...

وقتی درسش بد بودو..

پارت 14 رمان💘 عشق مدرسه ای💘فیلیکس: ممنون خانم فعلا خدافظ همگ...

پارت ۶= چرا نیام صد درصد میام÷ خبب پاشو بریم = کجا بریم ؟ + ...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط