{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پشت نقاب عشق 💗

پشت نقاب عشق 💗

ا.ت از دفتر بیرون رفت؛ درحالی‌که اشک‌هایش بی‌وقفه روی صورتش می‌ریختند. صدای جونگ‌کوک هنوز در گوشش بود و هر قدمی که از او دورتر می‌شد، قلبش بیشتر درد می‌گرفت.

وقتی به لابی رسید، برای چند لحظه ایستاد. دلش می‌خواست برگردد، در دفتر را باز کند و خودش را در آغوش کوکی بیندازد؛ اما تهدید پدرش اجازه نمی‌داد.

با دست‌های لرزان به پدرش پیام داد:

**ا.ت:** «دارم برمی‌گردم خونه.»

بعد از عمارت خارج شد و سوار ماشین شد.

***

داخل دفتر، جونگ‌کوک هنوز همان‌جا ایستاده بود. به دری نگاه می‌کرد که ا.ت از آن خارج شده بود. باورش نمی‌شد کسی که تمام زندگی‌اش را برای خوشحال کردنش می‌خواست، حالا بدون توضیح ترکش کرده باشد.

روی صندلی نشست و دست‌هایش را روی صورتش گذاشت. اشک‌هایش را نمی‌توانست کنترل کند.

چند دقیقه بعد، دستیارش در زد و وارد شد.

**دستیار:** «آقای جئون، جلسه‌ی بعدی‌تون تا ده دقیقه‌ی دیگه شروع می‌شه.»

جونگ‌کوک سرش را بالا آورد. چهره‌اش دوباره سرد شد، اما چشم‌های سرخش همه‌چیز را لو می‌داد.

**جئون جونگ‌کوک:** «همه‌ی جلسه‌ها رو لغو کن. امروز کسی وارد این دفتر نشه.»

**دستیار:** «چشم، آقا.»

دستیار بیرون رفت. جونگ‌کوک تلفنش را برداشت و برای ا.ت پیام نوشت:

«فقط بهم بگو سالم رسیدی. لازم نیست جواب دیگه‌ای بهم بدی.»

اما تا ساعت‌ها پاسخی نگرفت.

***

وقتی ا.ت به خانه‌ی پدرش رسید، پدرش در سالن منتظرش بود.

**پدر ا.ت:** «تمومش کردی؟»

ا.ت با چشمانی اشک‌آلود سر تکان داد.

**ا.ت:** «آره… دیگه ازش جدا شدم. حالا بهش کاری نداشته باش.»

پدرش با رضایت به او نگاه کرد.

**پدر ا.ت:** «خوبه. امیدوارم این بار عاقلانه رفتار کنی.»

ا.ت بدون جواب دادن به اتاقش رفت و در را بست. روی تخت نشست، تلفنش را بیرون آورد و پیام جونگ‌کوک را دید.

انگشتش روی صفحه مکث کرد. دلش می‌خواست بنویسد که هنوز عاشقش است، که مجبور شده برود و هیچ‌چیز از احساسش تغییر نکرده.

اما در نهایت فقط نوشت:

«رسیدم.»

***

در عمارت، جونگ‌کوک با دیدن پیام کوتاه ا.ت، نفس راحتی کشید؛ ولی آرامش نگرفت. می‌دانست رفتن ا.ت شبیه تصمیمی معمولی نبود.

تلفنش را برداشت و با یکی از افراد مورداعتمادش تماس گرفت.

**جئون جونگ‌کوک:** «می‌خوام بفهمم امروز توی خونه‌ی خانواده‌ی ا.ت چه اتفاقی افتاده. بی‌سروصدا بررسی کن. هیچ‌کس حق نداره به اون یا خانواده‌اش نزدیک بشه.»

**مرد مورداعتماد:** «متوجه شدم، آقا.»

جونگ‌کوک تماس را قطع کرد و به پنجره خیره شد.

او هنوز نمی‌دانست چرا ا.ت ترکش کرده بود؛ اما یک چیز را مطمئن بود: تا وقتی حقیقت را پیدا نمی‌کرد، دست از تلاش برنمی‌داشت.

**پایان پارت ششم**

**نویسنده: جئون جنی 💗**
دیدگاه ها (۰)

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط