در مهرم سایه

p3

ا.ت و نابی، آشفته و ترسان، در کوچه‌های پس‌کوچه شهر پرسه می‌زدند. هر سایه‌ای، هر صدایِ خش‌خشِ برگ، می‌توانست پلیس یا مزدورانِ احتمالیِ یونگی باشد. ا.ت بارها به کارتِ سیاه در دستش نگاه می‌کرد. این تنها سرنخشان بود. باید می‌فهمیدند این آرمِ عجیبِ عقابِ درهم‌تنیده به کجا تعلق دارد.

چند ساعتی گذشته بود و هیچ کس نتوانسته بود کمکی کند. مغازه‌ها بسته بودند و خیابان‌ها تقریباً خالی بود، جز چند چهره‌ی عبوس و مرموز که در تاریکی دیده می‌شدند. ا.ت تصمیم گرفت ریسک کند.

نزدیکِ یک بارِ نه چندان دنج، که نورِ قرمزِ رنگ‌پریده‌ای از پنجره‌هایش به بیرون می‌تابید، ایستاد. چند نفر با قیافه‌های خشن و خالکوبی‌هایِ عجیب و غریب، جلوی در سیگار می‌کشیدند. انگار که از جاهایِ دوری آمده بودند.

نفس عمیقی کشید و جلو رفت. “ببخشید آقا…”

یکی از آن‌ها، مردی با صورتی زخمی و چشمانی ریز، رو به ا.ت چرخید. “چی می‌خوای دختر؟ اینجا جایِ تو نیست.”

ا.ت کارت را بیرون آورد و سعی کرد صدایش نلرزد. “من… من این کارت رو پیدا کردم. کسی می‌دونه مالِ کجاست؟ یا صاحبش کیه؟”

مردِ زخمی کارت را گرفت و با دقت نگاه کرد. چشمانش گشاد شد. “از کجا این رو گیر آوردی؟”

“یه مرد… دیشب زخمی بود، من کمکش کردم. اون این رو جا گذاشت.” ا.ت با عجله توضیح داد.

مردِ زخمی کارت را به همکارانش نشان داد. پچ‌پچ کوتاهی کردند و بعد کارت را به ا.ت پس داد. “این کارت مالِ ‘کلاغ سیاه’ هست. ولی اون دیگه اینجاها پیدا نمی‌شه. رفته یه جایِ دور.”

ا.ت با ناامیدی پرسید: “کلاغ سیاه؟ یعنی چی؟ خودش کیه؟”

مردِ زخمی پوزخندی زد. “کلاغ سیاه یه اسمِ مستعاره. اون یه آدمِ خطرناکه. و تو بهتره که دیگه دنبالش نگردی. ممکنه خودت رو به کشتن بدی.”

ا.ت داشت تسلیم می‌شد که ناگهان، مردِ دیگری که تا آن لحظه ساکت ایستاده بود و فقط نگاه می‌کرد، جلو آمد. مردی بود میانسال، با کت و شلوارِ اتوکشیده اما کهنه، و چشمانی که انگار همه‌ی رازهایِ شهر را می‌دانست.

“کلاغ سیاه؟” مردِ میانسال با صدایی آرام و بم گفت. “اسمِ درستی رو شنیدی، ولی ناقص. اون مرد، که تو بهش می‌گی ‘کلاغ سیاه’، یه زمانی برایِ ما کار می‌کرد. اسمِ واقعیش یونگیه.”

ا.ت با تعجب به مردِ میانسال نگاه کرد. “شما می‌شناسیدش؟”

مردِ میانسال لبخندی زد که هیچ شباهتی به شادی نداشت. “می‌شناسمش. خیلی خوب هم می‌شناسمش. اون کارت… اون آرمِ عقاب… مالِ خانواده‌ی ماست. خانواده‌ی ‘کیم’.”

ا.ت با چشم‌های گرد شده پرسید: “خانواده کیم؟ یعنی… اون از اون خانواده است؟”

مردِ میانسال سر تکان داد. “بله. و حالا که این کارت دستِ توئه، یعنی سرنوشت دیگه می‌خواد تو رو به سمتِ ما بکشونه.” نگاهی به نابی انداخت که کنارِ ا.ت ایستاده بود. “بهتره بیاید با من. اینجا جایِ امنی نیست.”

ا.ت مردد بود. این مرد هم مرموز به نظر می‌رسید، ولی حرف‌هایش با آن مردِ زخمی فرق داشت. شاید او می‌توانست راهنماییشان کند. نگاهی به نابی انداخت و بعد به مردِ میانسال گفت: “باشه، می‌آییم.
دیدگاه ها (۰)

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

داستان .بعد از اینکه بالاخره همه آروم شدن، بطری دوباره چرخید. این بار جلوی نابی ایستاد. هینا: نابی!

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

این مرد فقط با یه نگاه النی عروسی رو لغو کرد اون‌وقت شما هنو...

فاصله یک لبخند تا جنون

P24سوار ماشین جیمین شد،جیمین با لبخند نگاهی به تیپ ا/ت انداخ...

ریاکشن پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط