casino20

جونگکوک پارچه مشکی رنگی رو سمتم گرفت
-ببندش
ازش گرفتم و دور صورتم بستم فقط چشمام معلوم بود از ماشین پیاده شدم نانا تهیونگ جیمین سر تا پا مشکی بودن بخاطر خاموشی بانک زیاد تو دید نبودیم طبق انتظارم اونام با پارچه مشکی رنگی صورتاشونو پوشونده بودن نانا اومد کنارم و دستامو با استرس گرفت
×حداقل بمیریم باهمیم
با حرفش خندیدم و ضربه ای به بازوش زدم جیمین بی سیم ها رو سمتمون گرفت و با نشون دادن دکمه ها حرف زد
÷دکمه دومی رو وقتی نگهدارید میتونید حرف بزنید باهم دیگه نمیتونید حرف بزنید وقتی یکی داره حرف میزنه گرفتن این دکمه و حرف زدن فایده ای نداره صداتون نمیره بعد از دو ثانیه که حرف نفر قبلی تموم شد میتونید صحبت کنید...بقیه دکمه ها به کارتون نمیاد فقط به چیزی دست نزنید...چون باهم دیگه اید نیازی به دوتا بی سیم ندارید
سری تکون دادیم دور هم جمع شدیم تهیونگ دستاشو روی شونه های جونگکوک و جیمین گذاشت و نگاهشو بینمون میچرخوند
=بعد از دیدن زجه های آخر سام رونی یاد تلاش هامون میوفتم...بریم تو کارش
ضربه ای به کمرشون زد و جدا شد نانا و تهیونگ باهم سمت در ورودی رفتن جیمین به سمت پنجره اتاق قدم برداشت...با حس دستی روی شونه ام سرمو گرفتم بالا به چشمای تیله ایش که زیر نور ماه برق میزد خیره شدم
-از کسی که زیر دست جئون اموزش دیده انتظار زیادی دارم
لبخند احمقانه ای زدم زیر اون پارچه هیچ چیز جز چشمامون معلوم نبود پشت سرش راه افتادم و سمت نانا رفتم هممون به در چسبیده بودیم منتظر جیمین بودیم تا از داخل در ورودی رو باز کنه چند دقیقه بابت غیر فعال کردن آژیر گذشت و با صدای کشیده شدن در به سمتش چرخیدیم دستاشو پیروزمندانه برد بالا و سریع رفت سمت اتاق...پشت هم وارد سالن اصلی شدن از یجا به بعد بخاطر تاریکی دیگه دید نداشتیم بهشون آروم درو بستیم و حواسمونو دادیم سمت خیابونایی که خلوت بود و گاهی ماشین رد میشد ازش
×دوست پسرته؟
با تعجب سرمو چرخوندم سمت نانا و سرمو به این طرف و اون طرف سریع تکون میدادم
+نه...معلومه که نه
از حالت چشماش معلوم بود لبخند زده به دیوار در تکیه داد و به خیابون خلوت جلومون خیره شد نگاهمو ازش گرفتم و به رو به رو زل زدم
×میتونم یه سوال دیگه بپرسم؟
با لحن آروم و مهربونش تو دلم خالی شد
+حتما
×خانوادت کجان؟
سرمو انداختم پایین باد تقریبا خنکی وزید موهام تو هوا میرقصیدن و چندتا از تار موهامو تو صورتم پخش میکرد...با به یاد آوردن چهره های پدر و مادرم لبخند تلخی زدم و بغض خفیفی گلومو فشار میداد
+سام رونی...اون عوضی...اول مادرمو ازم گرفت بعد پدرمو...۸ سالم بود خواهرمو برد...مادرم می‌گفت تو آتیش سوزی کشتنش...تا چند سال دم پنجره اتاق مشترکمون منتظر میموندم که با کیف مدرسه از اتوبوس مدرسش پیاده بشه و با خوشحالی بیاد...کارم هرروز شده بود انتظار کشیدن کسی که بار ها نبودنشو بهم یادآوری میکردن...پذیرفتنش سخت بود تیکه ای از قلبم رو ازم جدا کردن...مدت طولانی انگار زبونم رو بریده بودن با کلی تراپی و دکتر خوبم کردن
دیدگاه ها (۲۰)

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁸ویو میکا_____صبح هنوز ...

چند پارتـــــــــــــــ🖤ـــــــــــوقتی باهات بد حرف میزنهــ...

↤↤↤↤↤ 𝓙𝓮𝓪𝓵𝓸𝓾𝓼𝔂 𝓰𝓪𝓶𝓮 ↦↦↦↦↦

Part7ا.ت رو مایا می نویسمویو مایاجیمین منو از خواب بلند کرد ...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۸۵قبله..توي انبار بود.. سرشو ...

با زی حسادت 🍷💋⛓️

چند پارتی (درخواستی)

My_idol

چند پارتی

چند پارتی (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط