پارت9
پارت9
از طرف جنی: لیسا تو از رزی و اقای جیمین خبر داری
لیسا: نه فقط امروز باهاش حرف زدم اونم صبح بود
جنی: اها بهت نگفت میاد مهمونی یا نه؟
لیسا: نه هیچ حرفی نزد
جیسو: ای بابا ما رو کاشته این دختر 😶
لیسا: مگه شما باهاش حرف زدید؟ گفت میاد مهمونی؟
جنی: به من گفت میاد
جیسو: منم تو چت پرسیدم گفت میاد
لیسا: پس حتما میاد رزی هیچوقت نزده زیر حرفش
جیسو: عه اونجارو رزیه با اقای جیمین
لیسا: دیدین گفتم
بریم سلام کنیم
با بچه ها رفتیم جلو رزی رو بغل کردم به اقای پارک هم سلام کردیم
چند ساعت بعد.........
لیسا: وای خسته شدم ولی چه مهمونی خوبی بودا
جنی: اره واقعا خیلی وقت بود مهمونی نرفته بودم
جیسو: منم همینطور
رزی: بچه ها من دیگه باید برم فعلا خدافظ بوس بوس 😘
بچه ها: باشه خدافظ
لیسا: مراقب خودت باش
رزی: باشه عزیزم 😊
بعد از کل دوستای جونگ کوک و خود کوک خدافظی کردیم وقتی سوار ماشین شدن یادم افتاد جونگ کوک میخاست باهام حرف بزنه
دوییدم اما بهشون نرسیدم خیلی ناراحت شدم
جنی: اومد گفت دختر حالا فردا با هم صحبت کنید
لیسا: اخه نمیشه من فردا نمیتونم
جنی: چرا؟ چیکار داری؟
لیسا: باید برای مساحبه ی کاری برم به یه شرکت
جنی: اوو چه عجب خانم میخواد بره کار کنه
لیسا: اره اخه حوصلم تار عنکبوت بست تو خونه
یکم تغییر تو زندگی خوبه
جنی: اره مخصوصا تو که دو سال فقط داری میری گردش و فقط میخوری
لیسا: ای خاک تو سرم خیلی چاق شدم؟ وای نکنه بخاطر اینکه چاق شدم جونگ کوک بهم پا نمیده؟ وای 😭
جنی: خداییاااا به این یه عقلی بده به منم تهیونگو اه
لیسا: راستی با تهیونگ حرف زدی
جنی: نه
از طرف جنی: لیسا تو از رزی و اقای جیمین خبر داری
لیسا: نه فقط امروز باهاش حرف زدم اونم صبح بود
جنی: اها بهت نگفت میاد مهمونی یا نه؟
لیسا: نه هیچ حرفی نزد
جیسو: ای بابا ما رو کاشته این دختر 😶
لیسا: مگه شما باهاش حرف زدید؟ گفت میاد مهمونی؟
جنی: به من گفت میاد
جیسو: منم تو چت پرسیدم گفت میاد
لیسا: پس حتما میاد رزی هیچوقت نزده زیر حرفش
جیسو: عه اونجارو رزیه با اقای جیمین
لیسا: دیدین گفتم
بریم سلام کنیم
با بچه ها رفتیم جلو رزی رو بغل کردم به اقای پارک هم سلام کردیم
چند ساعت بعد.........
لیسا: وای خسته شدم ولی چه مهمونی خوبی بودا
جنی: اره واقعا خیلی وقت بود مهمونی نرفته بودم
جیسو: منم همینطور
رزی: بچه ها من دیگه باید برم فعلا خدافظ بوس بوس 😘
بچه ها: باشه خدافظ
لیسا: مراقب خودت باش
رزی: باشه عزیزم 😊
بعد از کل دوستای جونگ کوک و خود کوک خدافظی کردیم وقتی سوار ماشین شدن یادم افتاد جونگ کوک میخاست باهام حرف بزنه
دوییدم اما بهشون نرسیدم خیلی ناراحت شدم
جنی: اومد گفت دختر حالا فردا با هم صحبت کنید
لیسا: اخه نمیشه من فردا نمیتونم
جنی: چرا؟ چیکار داری؟
لیسا: باید برای مساحبه ی کاری برم به یه شرکت
جنی: اوو چه عجب خانم میخواد بره کار کنه
لیسا: اره اخه حوصلم تار عنکبوت بست تو خونه
یکم تغییر تو زندگی خوبه
جنی: اره مخصوصا تو که دو سال فقط داری میری گردش و فقط میخوری
لیسا: ای خاک تو سرم خیلی چاق شدم؟ وای نکنه بخاطر اینکه چاق شدم جونگ کوک بهم پا نمیده؟ وای 😭
جنی: خداییاااا به این یه عقلی بده به منم تهیونگو اه
لیسا: راستی با تهیونگ حرف زدی
جنی: نه
- ۸۴.۳k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط