...

تاحالا بین اونهمه ستاره ی بی شمار توی آسمون شب، جذب یکیشون شدین؟..
اون میشه ستاره ی اختصاص داده به شما..
و آره..
داشت به ستاره ی خودش نگاه میکرد
چشم های قهوه ایش که تو نور مهتاب مشکی دیده میشدن زل زده بودن به ستاره ی درخشانی که هر شب نگاهش میکرد.
از وقتی ترکش کرده بود هر شب تا صبح فقط بخاطر نگاه کردن به ستاره ی آسمون سر پا می ایستاد
تا وقتی که پاهاش درد بگیرن و طلب استراحت کنن
چشم های ناامیدش رو که یه زمانی بیشترین امید رو پیش آدم امنش داشت به آسمون داد
دستش رو بالا آورد و گردنبند ظریف دور گردنش رو لمس کرد
موهای بلندش مثل همیشه مزاحمش بودن ولی بخاطر اینکه معشوقه ش موهای بلندش رو دوست داشت، اونا رو تحمل میکرد و کوتاهشون نمی‌کرد.
بار دیگه ای روی ستاره ی فلزی، بوسه ای گزاشت و به سینه ش فشار داد
دلش می‌خواست مثل بچه ها باور کنه که هر وقت این کار رو میکنه.. صاحبش میفهمه.. اون کسی که باید میفهمه...

...

دستی به موهای خیس از دوشش کشید و روی مبل کنار شومینه نشست
هر چند اون شومینه گرمایی که پسر نیاز داشت رو بهش نمیداد...
گرمای مورد نیازش گرمای آغوش فردی بود که حالا... دور بودن..
چشم هاش رو بست و قهوه ش رو برای دوباره شب بیدار موندن تا ته خورد و بلند شد تا سمت اتاق کارش بره
از وقتی رابطه شون تموم شده بود... تمرکز روی هر کاری حتی آب خوردن هم سخت بود و کار کردن پیشکش
ولی تصمیم گرفت به پروژه های رو هم تلنبار شده سر و سامونی بده
همونطور که دختر ستاره ش رو هنوز به سینه ش میفشرد، پسر ام گردنبند ستاره ش رو توی دستش گرفت و حالت نوازش واری لمسش کرد

...

دختر بعد از خسته شدن از اینکه جلوی پنجره باشه روی تختش دراز کشید
گوشیش رو از زیر بالشت بیرون کشید و به پیامی که چندین روز بود نوشته بود ولی هنوز نفرستاده بود نگاه کرد
هر بار که گوشیش رو برمی‌داشت و اون پیام رو که نفرستاده بود میدید، توی ذهنش با خودش کلنجار میرفت
اونقدری که ناخودآگاه خوابش ببره...
شاید فرصت فکر کردن دوباره راجب اون پیام رو برای فردا داشت
شاید میتونست فردا تصمیم بگیره که اون پیام رو بفرسته
شاید میتونست تصمیم بگیره دوریشون رو پایان بده و دوباره تلاش کنه تا همه چیز به قبل برگرده..
ولی بیدار نشدن ، با آواز پرنده هایی که هر روز صبح دختر رو بیدار میکردن.... باعث می‌شد نخ نازک امید، برای دوباره باهم بودنشون پاره بشه و هیچ وقت نشه دوباره به هم گره زد..
اره خب... دختر دیگه نفس نمی‌کشید..
دم دم های صبح، قبل از روشن شدن هوا و وقتی ستاره ها هنوز دیده میشدن، یکی از اون دو ستاره ای که متعلق به اون دو نفر بودن، از آسمون سر خورد...
و همون ستاره ای شد که بقیه میگفتن "عه ببین... ستاره دنباله دار! یه آرزو کن سریع.."
ته قضه ی غم انگیزشون همینجا بود..

:)
دیدگاه ها (۱۲)

𝗈𝗇𝖾 𝗌𝗁𝗎𝗍:"𝗆𝗒 𝗌𝗁𝗂𝗇𝗂𝗇𝗀 𝗌𝗍𝖺𝗋"𝗐𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋: @choi_so_a𝗁𝗒𝗎𝗇𝗃𝗂𝗇: +𝗉𝖺𝗋𝗄 𝗅...

( Blue Side )

ی شب زیبایی بود که قرار نبود....... همیشه زیبا باشه . ا.ت ی ...

*🩷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🦋اون شب، جیمین شمع‌ها رو فوت کرد.🎂و درست همون لحظ...

dark life = 40

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

اسیر مافیا پارت ³سیاهی مطلق...ویو ا.ت بعد از اون دیگه چیزی ی...

+ آخه اون الان فکر میکنه که من دارم با تو...حرفشو ادامه نداد...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️جنا زیر لب گفت:«اون داره میاد پایین.»ریگیل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط