ی شب زیبایی بود که قرار نبود....... همیشه زیبا باشه .
ی شب زیبایی بود که قرار نبود....... همیشه زیبا باشه .
ا.ت ی دختر ۱۷ ساله بود
که بخاطر قتل خانوادش توسط ی مافیا میخواست انتقام خانواده اش رو بگیره .
درسته ، بانتن خانواده ا.ت رو کشت .
پدر ا.ت سر ی شرط بندی و قمار باخت .
شرط این بود که اگه برنده بشن کاری باهاشون ندارن و ۵۰۰ تیلیارد بهشون میرسه
ولی....اگه ببازن چی میشه؟
....
خب ا.ت عزیز ما به اجبار باید با یکی از اعضا بانتن ازدواج میکرد
و اگه خیانت میکرد......
خانواده اش کشته میشد !
ولی اون شب مادر ا.ت ،
دختر عزیزش رو یجا قایم کرد تا کسی نتونه اسیبی بهش بزنه و زنده بمونه
و همون شب خانواده اش.....میمیرن....
ا.ت هم فقط ۶ سالش بود
و چیزی از مرگ نمیدونست !
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
تقریبا ۱۱ سال از اون ماجرا میگذره....
و ا.ت الان یک یوتویوبر است که راجب شکنجه و دارک وب صحبت میکرد !
ی شب عادی بود.....و قرار نبود اون ۱ ساعت عادی بمونه......
ا.ت با ی نسکافه داغ توی همچین فصل سردی داشت میرفت
سمت پارکی که بچه ها با شادی داشتن بازی میکردن ، ا.ت نشست روی ی نمیکت و به اسمون پر ستاره خیره موند .
ا.ت سیگارش رو دراورد و نخش رو کشید
هنوز دلش برای اغوش گرم پدر و مادرش تنگ شده بود
برای ی لحظه صدای تیر بلندی اومد..
☆تق تق تقققققققققققققق!!!!!☆☆☆
همه بچه های پارک از ترس فرار کردن بجز.....
ا.ت...
مثل ی مجسمه سرد اونجا نشست ولی بعد بلند شد ، و به سمت صدا رفت .
با چیزی که دید فکر نمیکرد
که دوباره ببینه...اون ها کسایی بودن که توی گذشته دیده بودشون
....اون ها
....همون
پارت بعد بای بای
ا.ت ی دختر ۱۷ ساله بود
که بخاطر قتل خانوادش توسط ی مافیا میخواست انتقام خانواده اش رو بگیره .
درسته ، بانتن خانواده ا.ت رو کشت .
پدر ا.ت سر ی شرط بندی و قمار باخت .
شرط این بود که اگه برنده بشن کاری باهاشون ندارن و ۵۰۰ تیلیارد بهشون میرسه
ولی....اگه ببازن چی میشه؟
....
خب ا.ت عزیز ما به اجبار باید با یکی از اعضا بانتن ازدواج میکرد
و اگه خیانت میکرد......
خانواده اش کشته میشد !
ولی اون شب مادر ا.ت ،
دختر عزیزش رو یجا قایم کرد تا کسی نتونه اسیبی بهش بزنه و زنده بمونه
و همون شب خانواده اش.....میمیرن....
ا.ت هم فقط ۶ سالش بود
و چیزی از مرگ نمیدونست !
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
تقریبا ۱۱ سال از اون ماجرا میگذره....
و ا.ت الان یک یوتویوبر است که راجب شکنجه و دارک وب صحبت میکرد !
ی شب عادی بود.....و قرار نبود اون ۱ ساعت عادی بمونه......
ا.ت با ی نسکافه داغ توی همچین فصل سردی داشت میرفت
سمت پارکی که بچه ها با شادی داشتن بازی میکردن ، ا.ت نشست روی ی نمیکت و به اسمون پر ستاره خیره موند .
ا.ت سیگارش رو دراورد و نخش رو کشید
هنوز دلش برای اغوش گرم پدر و مادرش تنگ شده بود
برای ی لحظه صدای تیر بلندی اومد..
☆تق تق تقققققققققققققق!!!!!☆☆☆
همه بچه های پارک از ترس فرار کردن بجز.....
ا.ت...
مثل ی مجسمه سرد اونجا نشست ولی بعد بلند شد ، و به سمت صدا رفت .
با چیزی که دید فکر نمیکرد
که دوباره ببینه...اون ها کسایی بودن که توی گذشته دیده بودشون
....اون ها
....همون
پارت بعد بای بای
- ۱.۴k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط