{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#رمان 🧚‍♀🌸

#رمان 🧚‍♀🌸
#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣
#پارت.بیست.و.دو 👒💚


•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•


واییبی سرم داره می ترکه به جای فکر کردن به این خزعبلات بهتره بگیرم بخابم ،

همینجور که چشم هامو رو هم میزاشتم یادم اومد واااای اصلا یادم نبود فردا باید برم شرکتتتتتت :|

نیکا رو تکون دادم و گفتم :< نیکا یادت نره فردا منو بیدار کنیا فردا باید برم شرکت >

ولی زهی خیال باطل یکی باید خود نیکا رو بیدار می کرد یه جوری خوابیده بود انگار به خواب زمستونه رفته :|

گوشیمو گرفتم و آلارمش رو تنظیم کردم ولی مسکل اینجا بود که گوشیم این جند وقته ویروس گرفته بود خود به خود خاموش میشد اگه فردا خاموش بشه بیدار نشم چی؟

گوشیمو گرفتم دستم و گفتم :< گوشی جونم فردا صبح منو ساعت شش بیدار کن باید برم سرکار. روزِ اولی یه وقت دیر نکنما! >

گوشی :< نکنم چی میشه ؟ >

دیانا :< ابله تو گوشی منی باید هر چی میگم قبول کنی >

گوشی :< تو دیگه حرف از ابله بودن نزن انقدری خنگی که داری با یه گوشی حرف میزنی:| >

وجی :< راست میگه دیگه یه کم سر عقل بیا دختر پس فردا میخای شوهر کنی آبروی ما رو نبری یه وقت >

دیانا :< اهههه شما همتون دست به یکی کردینننننن نمیخامممممم اصن فردا خودم بیدار میشم >

وجی :< والا من که چشمم آب نمیخوره >

چشم هامو بستم و بدون توجه به حرف های وجی و گوشب خوابیدم ولی واقعا داشتم با گوشیم حرف میزدم؟ خودمم خنده ام گرفته بود:/

صبح با صدای گوشیم از خواب بیوار شدم

دینگ دینگ دی دی دینگ 🎶
دینگ دینگ دی دی دینگ 🎶
دی دی دی دی دی دینگ 🎶

گوشیو خاموش کردم و بدون اینکه دست و صورتم رو بشورم رفتم تو آشپزخونه و
با صدای خواب آلودی گفتم :< سلام!خمیازه ای کشیدم و ادامه دادم :< صبح بخیر >

نیکا :< صبح بخیر چه عجب ما زود بیدار شدن تو رو دیدیم >

متین :< کجا به سلامتی شال و کلاه کردی؟ >

دیانا :< باید برم شرکت وگرنه عمرا با وجود اینکه دیشب تا نصف شب بیدار موندم این موقع بیدار میشدم >

بابای دیانا :< تو و متین مثل خودم خابالو هستین >

بغض کرد و ادامه داد :< یادم میاد بخاطر این خواب زیادن چقد مامان تون پارچ آب یخ رو سر من خالی می کرد(: >

بغلش کردم و گفتم :< خدا رو شکر میکنم حداقل تو رو برامون فرستاد بابایی >

همینجور بغلش بودم و چشمامو بسته بودم که یه دفه
دیدگاه ها (۰)

𝓹𝓪𝓻𝓽۵۷✦رستوران ویو ات ویوبا اعضا داشتیم شام میخوردیم که یهو ...

P³²The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

۵٬۶ روز نبودم ، دیگه خودتون ببینید❤بچه ها دیشب ما طبس موندیم...

عشق یا حسرت پارت ۲ شب رفتیم که بخوابیم که برای فردا پر انرژی...

Pat:5اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک. جواب دادم و سریع گفت زنتو گ...

فیک تهیونگ مافیایی

پارت ۴نقشه ای از قرار فردا روی تخته کشیدم لب زدم گفتم« ببین ...

《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》پارت³ویو ا/تمامان ا/ت: سلام دخ...

چند پارتی جونگ کوک

دختر تنها{3}

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط