رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۲

مکان: ویلای خانوادگی جونگ کوک، توسکانی ایتالیا – دو هفته بعد
🟢 (دیدگاه آرمیتا)
توسکانی مثل رویا بود.
تپه‌های سبز بی‌پایان. درختان زیتون. تاکستان‌های بی‌انتها. و ویلا... ویلا یک قصر قدیمی بود با دیوارهای سنگی، حیاط داخلی با فواره، و اتاق‌هایی با سقف بلند.
دو هفته بود که اینجا بودیم. دو هفته بهشت.
جونگ کوک دیگر آن مرد سرد و بی‌رحم نبود. اینجا، در این آرامش، او تبدیل شده بود به مردی که همیشه در قلبش پنهان بود. مهربان. مراقب. عاشق.
هر صبح با هم در باغ قدم می‌زدیم. او دستم را می‌گرفت و مثل یک دختر مدرسه‌ای می‌خندید.
هر شب در شومینه آتش روشن می‌کردیم. او برایم از کودکی‌اش تعریف می‌کرد. از مادرش که زود مرده بود. از پدرش که سخت‌گیر بود. و من برایش از ایران تعریف می‌کردم. از کوه‌های البرز. از بازار تهران. از مادرم که قرمه‌سبزی درست می‌کرد.
و شب‌ها...
شب‌ها در آن تخت بزرگ با ملحفه‌های سفید، عشق‌بازی می‌کردیم. آرام‌تر از قبل. با احتیاط بیشتر. چون حالا یک زندگی کوچک در شکمم رشد می‌کرد.


اما او هنوز همان جونگ کوک بود. پرشور. گرسنه. و من... من هر بار بیشتر عاشقش می‌شدم.
یک عصر، روی ایوان نشسته بودیم. غروب آفتاب تپه‌ها را طلایی کرده بود. من یک لیوان آبمیوه در دست داشتم (جونگ کوک دیگر اجازه نمی‌داد شراب بخورم) و او یک لیوان ویسکی.
«جونگ کوک،» گفتم. «فکر می‌کنی ته-یونگ ما رو پیدا می‌کنه؟»
لیوانش را زمین گذاشت. دستم را گرفت. «اگر پیدا کنه، من آماده‌ام.»
«اما بچه...»
«بچه ما امن خواهد بود،» محکم گفت. «من قول میدم. حتی اگه مجبور بشم کل ایتالیا رو به آتش بکشم.»
لبخند زدم. اما در قلبم، ترس موج می‌زد.
ته-یونگ شوخی نداشت. و او می‌دانست که من ضعیف‌ترین نقطه جونگ کوک هستم. حالا... حالا با یک بچه، من ده برابر ضعیف‌تر شده بودم.


🔴 (دیدگاه جونگ کوک)
آن شب، وقتی آرمیتا خوابید، به اتاق کار رفتم.
مین‌هو تماس گرفته بود. اطلاعات جدیدی داشت.
«رئیس،» صدای مین‌هو از پشت تلفن جدی بود. «ته-یونگ می‌دونه خانم بارداره.»
خون در رگ‌هایم یخ زد. «چطور؟»
«جاسوس‌هاش در پاریس. وقتی شما از آپارتمان مارسل خارج شدید، یکی از مردان ولکوف شما را دید. گزارش داد که خانم حالت تهوع داشت.»
دستم آنقدر محکم تلفن را فشار داد که فکر کردم خرد می‌شود.
«اون کجاست؟»
«نمی‌دونیم. اما مین‌هو... یه چیز دیگه هم هست.»
«چی؟»
«ولکوف دیشب پاریس رو ترک کرد. با یه جت شخصی. مقصد... ایتالیا.»

تلفن را قطع کردم.
به اتاق خواب برگشتم. آرمیتا هنوز خواب بود. دستش را روی شکمش گذاشته بود. لبخندی روی لبش بود. احتمالاً خواب بچه‌مان را می‌دید.
نمی‌توانستم به او بگویم. نه الان. نه وقتی اینقدر آرام بود.
اما باید آماده می‌شدم.
از کمد، جعبه‌ای بیرون آوردم. داخلش اسلحه‌ها بودند. دو تپانچه. یک شات‌گان. و چند نارنجک.
مین‌هو را صدا زدم. «نیروها رو آماده کن. فردا صبح میان اینجا. اما مخفی. نمی‌خوام آرمیتا بترسه.»
«رئیس، اگر ولکوف بیاد...»
«اون نمی‌رسه،» گفتم. «من قبل از اینکه به ویلا برسه، متوقفش می‌کنم.»
اما در اعماق قلبم، می‌دانستم که ته-یونگ خودش نمی‌آید. او کسی دیگر را می‌فرستد. کسی خطرناک‌تر.


به تخت برگشتم. کنار آرمیتا خوابیدم. دستم را روی شکمش گذاشتم.
«من محافظتتون می‌کنم،» زمزمه کردم. «هر دوتاتون رو. حتی اگه بمیرم.»
آرمیتا در خواب ناله‌ای خفه کرد و به من چسبید.
بیرون، باد در درختان زیتون می‌وزید. و در جاده‌ای دور، ماشین‌های سیاه با سرعت به سمت ویلا می‌آمدند.
جنگ دوباره شروع شده بود. و این بار من چیزی برای از دست دادن داشتم.

پایان پارت ۳۲

شرط برای پارت بعدی ۱۰۰ لایک ۱۰۰ کامنت
دیدگاه ها (۱۴۲)

pشب...اعضا دور میز جمع شده بودند.سکوت بود.جونگکوک به عکس‌های...

🖤 OBSESSION | وسواسپارت بیستم: خیانت از نزدیک‌ترین فاصلهصدای...

تکپارتیوقتی بین دخترو پسرش فرق میزاشتصدای خنده‌ی بچه‌ها تمام...

پارت ۳ویو روبی:داشتم از پدر و مادر خداحافظی میکردم که یهو جو...

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت آخرنیمه‌شب بود و جونگ‌کوک هنوز به...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟙𝟘: حقیقتصدای قدم‌های رزی در راهروی تاریک ن...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

چندپارتی جونگ کوک

معامله

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط