پارت نهم.
پارت نهم.
چان سعی کرد سمت اتاق آشا بره اما بادیگارد ها بازو خاش رو گرفته بودند آرامبخش نسبتا قوی بود و چان سعی داشت پلک هایش رو باز نگه داره اما موفق نمیشد بدنش سنگین شده بود و حتی با کمک بادیگارد ها روی پاهاش ایستاده بود خدمتکار ها مثل خرگوش های ترسیده که گرگ دیده بودند در گوشه و کنار خانه خشکشان زده بود و هیچکس حتی جرعت بلند نفس کشیدن هم نداشت پدر آسا هم چشم هایش گشاد شده بود انگار حتی فکر نمیکرد کار به اینجا برسه سئومی تعجب کرده بود اما پشیمان به نظر نمیرسید بادیگارد ها بازو های چان را کشیدند لمسشان خشن نبود اما مهربان هم نبود چان را از خانه بیرون بردند سئومی هم بعد از گذشت پنج ثانیه اشک های خیالی اش را پاک کرد و مثل یک آدم مظلوم و بی خبر از عالم و آدم بلند شد و سند ازدواج را برداشت و به سمت اتاقش رفت ( مثل اسب خوشحاله داره چرت میگه)پدر آسا به نقطه ای تا معلوم را زده بود و چهره اش غیر قابل خواندن بود مادر چان هم آهی از کلافگی کشید و از خانه بیرون رفت پدر چان هم بعد از چند دقیقه پشت سر همسرش به سمت در خانه رفت و برای چند دقیقه در چهار چوب در خانه مکث کرد.
پدر چان:از فردا من و همسرم و چان به همراه شما و همسرتون و سئومی به فروشگاه های تشریفاتی مرکز سئول میریم....باید این عروسی را هرچه زودتر برگذار کنیم...بعدا دوباره راجب تایم دقیق عروسی صحبت میکنیم...فردا....ساعت ۹ صبح.
پدر آسا:(لبخند خشک) تاحالا ندیده بودم آسا آنقدر به مردی علاقه نشون بده...اون چان رو واقعا دوست داشت...و حالا...باید چی بهش بگم؟
پدر چان:(بیخیال) با هرحال...هرکس اینجا به فکر منافع خودش است... درسته؟
و بعد بدون هیچ حرفی از در بیرون رفت و پدر آسا را توی آن عمارت بزرگ تنها گذاشت
دوستون دارم کیم لارا ✨
#استری کیدز-#بنگچان-#لینو-#چانگبین-#هیونجین-#هان-#فیلیکس-#سونگمین-#جونگین-#سناریو-#تکپارتی-#چندپارتی
چان سعی کرد سمت اتاق آشا بره اما بادیگارد ها بازو خاش رو گرفته بودند آرامبخش نسبتا قوی بود و چان سعی داشت پلک هایش رو باز نگه داره اما موفق نمیشد بدنش سنگین شده بود و حتی با کمک بادیگارد ها روی پاهاش ایستاده بود خدمتکار ها مثل خرگوش های ترسیده که گرگ دیده بودند در گوشه و کنار خانه خشکشان زده بود و هیچکس حتی جرعت بلند نفس کشیدن هم نداشت پدر آسا هم چشم هایش گشاد شده بود انگار حتی فکر نمیکرد کار به اینجا برسه سئومی تعجب کرده بود اما پشیمان به نظر نمیرسید بادیگارد ها بازو های چان را کشیدند لمسشان خشن نبود اما مهربان هم نبود چان را از خانه بیرون بردند سئومی هم بعد از گذشت پنج ثانیه اشک های خیالی اش را پاک کرد و مثل یک آدم مظلوم و بی خبر از عالم و آدم بلند شد و سند ازدواج را برداشت و به سمت اتاقش رفت ( مثل اسب خوشحاله داره چرت میگه)پدر آسا به نقطه ای تا معلوم را زده بود و چهره اش غیر قابل خواندن بود مادر چان هم آهی از کلافگی کشید و از خانه بیرون رفت پدر چان هم بعد از چند دقیقه پشت سر همسرش به سمت در خانه رفت و برای چند دقیقه در چهار چوب در خانه مکث کرد.
پدر چان:از فردا من و همسرم و چان به همراه شما و همسرتون و سئومی به فروشگاه های تشریفاتی مرکز سئول میریم....باید این عروسی را هرچه زودتر برگذار کنیم...بعدا دوباره راجب تایم دقیق عروسی صحبت میکنیم...فردا....ساعت ۹ صبح.
پدر آسا:(لبخند خشک) تاحالا ندیده بودم آسا آنقدر به مردی علاقه نشون بده...اون چان رو واقعا دوست داشت...و حالا...باید چی بهش بگم؟
پدر چان:(بیخیال) با هرحال...هرکس اینجا به فکر منافع خودش است... درسته؟
و بعد بدون هیچ حرفی از در بیرون رفت و پدر آسا را توی آن عمارت بزرگ تنها گذاشت
دوستون دارم کیم لارا ✨
#استری کیدز-#بنگچان-#لینو-#چانگبین-#هیونجین-#هان-#فیلیکس-#سونگمین-#جونگین-#سناریو-#تکپارتی-#چندپارتی
- ۱۵۱
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط