𝑴𝒀 𝑺𝑨𝑽𝑰𝑶𝑼𝑹
𝑴𝒀 𝑺𝑨𝑽𝑰𝑶𝑼𝑹
P⁶
بعد از شام، هر دو به بالکن رفتن .
شهر زیر پاشون بود.
چراغها مثل ستارهچشمک میزدن.
هوا کمی سرد بود .
دختر دستهاش رو دور خودش حلقه کرد.
جونگکوک رفت داخل و با یه شال برگشت.
"بگیر. سردت میشه."
سولین شال رو گرفت. بوی عطر جونگکوک روش بود.
"ممنون."
کنار هم به نردهها تکیه دادن.
چند دقیقه هیچ کدوم حرفی نزدن.
فقط صدای شهر و باد.
جونگکوک بالاخره سکوت رو شکست.
"سولین."
"هوم؟"
"میخوام یه چیزی بگم. و میخوام بدون اینکه فکر کنی از روی هول یا احساس لحظهایه، بهم جواب بدی."
سولین برگشت و نگاهش کرد.
چشمهای تیلهایش توی نور کم، برق میزد.
"بگو."
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
" توی زندگیم آدمهای زیادی دورم بودن . طرفدار، همکار، حتی دوستهایی که فکر میکردم کنار میمونن . ولی هیچکدومشون... هیچکدومشون مثل تو نبودن."
سولین چیزی نگفت.
"تو توی موقعیتی که نیاز به پناه داشتم، کنارم موندی. نه چون من یه سلبریتیام ، نه چون معروفم . فقط چون... چون خواستی."
مکث کرد.
"من نمیخوام این تموم بشه. نمیخوام بعد از امشب دوباره یه غریبه بشی . میخوام... میخوام بیشتر بشناسمت. نه به عنوان خواننده و مدیرعامل. به عنوان جونگکوک و سولین."
سولین آروم لب زد.
"داری میگی..."
"آره. دارم میگم که میخوام باهم آشنا بشیم. واقعی. بدون نقش، بدون نمایش."
سکوت.
سولین به شهر خیره شد.
دستهاش رو روی نرده گذاشت.
"میدونی چیه؟ من توی این سالها یاد گرفتم که به کسی اعتماد نکنم. آدمها معمولاً از من چیزی میخوان. پول، قدرت، اسم. هیچوقت کسی نخواسته فقط... سولین رو بشناسه."
برگشت و به جونگکوک نگاه کرد.
"ولی تو... تو فرق داری. نمیدونم چرا. شاید چون توی اون کافه، وقتی گفتی 'به کمکت نیاز دارم'، توی چشمهات چیزی بود که سالها بود ندیده بودم."
جونگکوک آروم پرسید.
"چی؟"
"صداقت."
جونگکوک لبخند زد.
سولین دستش رو دراز کرد.
"خب... پس بیا از اول شروع کنیم. سلام. من سولین هستم. مدیرعاملSVM . و راستش... از قهوههایی که خیلی شیرینن بدم میاد."
جونگکوک دستش رو گرفت. دستهاش گرم بود.
"سلام سولین. من جونگکوکم. خواننده. و راستش... از خبرنگارها فراریام."
هر دو خندیدن.
باد شال رو از روی شونهی سولین کنار زد.
جونگکوک شال رو دوباره مرتب کرد ولی دستش لحظه ای بیشتر روی شونه ی سلین نشست .
"پس... از فردا؟"
سولین سرش رو کج کرد.
"از فردا."
P⁶
بعد از شام، هر دو به بالکن رفتن .
شهر زیر پاشون بود.
چراغها مثل ستارهچشمک میزدن.
هوا کمی سرد بود .
دختر دستهاش رو دور خودش حلقه کرد.
جونگکوک رفت داخل و با یه شال برگشت.
"بگیر. سردت میشه."
سولین شال رو گرفت. بوی عطر جونگکوک روش بود.
"ممنون."
کنار هم به نردهها تکیه دادن.
چند دقیقه هیچ کدوم حرفی نزدن.
فقط صدای شهر و باد.
جونگکوک بالاخره سکوت رو شکست.
"سولین."
"هوم؟"
"میخوام یه چیزی بگم. و میخوام بدون اینکه فکر کنی از روی هول یا احساس لحظهایه، بهم جواب بدی."
سولین برگشت و نگاهش کرد.
چشمهای تیلهایش توی نور کم، برق میزد.
"بگو."
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
" توی زندگیم آدمهای زیادی دورم بودن . طرفدار، همکار، حتی دوستهایی که فکر میکردم کنار میمونن . ولی هیچکدومشون... هیچکدومشون مثل تو نبودن."
سولین چیزی نگفت.
"تو توی موقعیتی که نیاز به پناه داشتم، کنارم موندی. نه چون من یه سلبریتیام ، نه چون معروفم . فقط چون... چون خواستی."
مکث کرد.
"من نمیخوام این تموم بشه. نمیخوام بعد از امشب دوباره یه غریبه بشی . میخوام... میخوام بیشتر بشناسمت. نه به عنوان خواننده و مدیرعامل. به عنوان جونگکوک و سولین."
سولین آروم لب زد.
"داری میگی..."
"آره. دارم میگم که میخوام باهم آشنا بشیم. واقعی. بدون نقش، بدون نمایش."
سکوت.
سولین به شهر خیره شد.
دستهاش رو روی نرده گذاشت.
"میدونی چیه؟ من توی این سالها یاد گرفتم که به کسی اعتماد نکنم. آدمها معمولاً از من چیزی میخوان. پول، قدرت، اسم. هیچوقت کسی نخواسته فقط... سولین رو بشناسه."
برگشت و به جونگکوک نگاه کرد.
"ولی تو... تو فرق داری. نمیدونم چرا. شاید چون توی اون کافه، وقتی گفتی 'به کمکت نیاز دارم'، توی چشمهات چیزی بود که سالها بود ندیده بودم."
جونگکوک آروم پرسید.
"چی؟"
"صداقت."
جونگکوک لبخند زد.
سولین دستش رو دراز کرد.
"خب... پس بیا از اول شروع کنیم. سلام. من سولین هستم. مدیرعاملSVM . و راستش... از قهوههایی که خیلی شیرینن بدم میاد."
جونگکوک دستش رو گرفت. دستهاش گرم بود.
"سلام سولین. من جونگکوکم. خواننده. و راستش... از خبرنگارها فراریام."
هر دو خندیدن.
باد شال رو از روی شونهی سولین کنار زد.
جونگکوک شال رو دوباره مرتب کرد ولی دستش لحظه ای بیشتر روی شونه ی سلین نشست .
"پس... از فردا؟"
سولین سرش رو کج کرد.
"از فردا."
- ۲.۱k
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط