پارت 101
*صبح*
*قرار شده امروز برگردیم، ولی هیمل خواست که یه روز دیگه اینجا بمونیم تا یه کاری رو انجام بده. مردم دارن دومین روز رو جشن میگیرن، البته که کمی هم ناراحتن. هیمل و ونتی دارن آهنگ مخصوصشونو اجرا میکنن. ما هم زود تر از شهر خارج شدیم و منتظرشونیم، از فاصله خیلی دور با کمک قدرت هامون نگاه میکنیم*
لروی: به نظرتون کی میان؟
کاسیوس: نمیدونم ولی خوب آهنگ میزنن
*سرمو رو شونه عزی گذاشتم و چشمامو بستم. منو عزی دیشب یه سر رفتیم بهشت تا ببینیم کارلوس خوبه یا نه بخاطر همین هستم*
عزی: نگران نباش..هیمل گفت زیاد طول نمیکشه
امی: اگه چیز خاصی شد بهم بگو
*همونطور چشمامو بستم تا اینکه وزش باد تغییر کرد و چشمامو باز کردم و همگی از دیدن صحنه روبه رومون شگفت زده شدیم*
*از زبان هیمل*
*در حال اجرا با ونتی بودیم تا اینکه انگار موجودی از آسمون پدید اومد.. یه فرشته که با لباس سفیدی مثل شنل داشتو صورتشو مخفی کرده بود*
باربِیتوس: عزیزانم..
جین: شما..فرشته بزرگ..
باربِیتوس: درسته فرزندم، من باربِیتوس هستم. من تمام این مدت دعاهاتون رو میشنیدم فرزندانم و باید بگم به همراهانی مثل شما افتخار میکنم. باشد که باد های امید شما همیشه وزان باشد. شخصا اعلام میکنم که باربیتوس، به همه جا سر خواهد زد تا باد های ما به بقیه هم لذت آزادی را هدیه دهند. من همیشه در قلب های شما خواهم بود، حتی اگر اینجا نباشم.
*باربیتوس چنگی احضار کرد و نوای آزادی رو نواخت و به شکل نسیمی در اومد و رفت و این باعث شادی همه شد...نقشم جواب داد*
**کمی بعد**
جین: مطمئنین که باید برین؟
هیمل: آره میدونم که جدایی سخته ولی این کاریه که باید انجام بدم
جین: هیمل..راجب اون فرشته..تو چطور...؟
هیکل: ششش.. بهم اعتماد کن..
جین: باشه..مراقب خودتون باشین..و طبق گفته ی باربیتوس، آزادی رو به دیگران هم هدیه بده
ونتی: خدافظ جین
*هردومون کمی از شهر دور شدیم و به سمت جایی که قول دیدار گذاشته بودیم و وقتی رسیدیم همه اونجا بودن*
هیمل: هی هی
مایکل: هیمل همین الان توضیح بده
هیمل: چی رو
گابریل: تو اونجا جلو مجسمه بودی پس نمیتونستی اون بالا ظاهر شی پس چجوری؟
هیمل: اوه اون..خب اون یه بدل بادی بود خلاصه کنم؛ یکی از توانایی هام
ونتی: یعنی منم میتونم؟
هیمل: آره از اونجایی که با بالام زنده شدی یه بخش کوچیکی از قدرتم رو داری
ونتی: چه خوب
لئو: خب باید برگردیم
هیمل: شما به برادر لوسی هم گفتین؟
عزی: اوه آره..باید به جهنم یه سر بزنیم تا خیالشونو راحت کنیم
*مایکل یه پورتال به هتل باز میکنه و با هم میریم اونجا و منو ونتی به حالت فرشته ایمون برمیگردیم*
لوسی: هیمل؟
*وقتی چشمامو باز کردم دیدم که همه اعضای هتل خستن احتمالا زیاد دنبالم گشتن. لوسی میاد سمتم و محکم بغلم میگیره*
لوسی: کجا بودی پسره ی احمق کله شق
هیمل: باشه باشه خفم کردی
*لوسی کمی میره عقب و ما رو به داخل هتل برای استراحت میبره*
**کمی بعد**
لوسی: که اینطور..پس به اونجا رفته بودین
ونتی: ببخشید که همرو به دردسر انداختیم
آلستور: نه بابا به هر حال فک نمیکردم مسائل خانوادگی فرشته ها هم جالب باشه
انجل: درسته، درامای اصل بود
چارلی: مهم اینجاست که سالمی
هیمل: هوم
مایکل: هیمل..راجب قدرتت
هیمل: آره..دیگه نباید مخفیش کنم
*چشمامو بستم و همرو به فضای روحی بردم و به حالت اصلیم درومدم که باعث ترس بچه های هتل شد و تعجب برادرا شد*
عزی: چی
امی: آره
جوئل: امی تو میدونستی؟
ونتی: آره منو امی میدونستیم
لئو: چرا بهمون نگفتین؟
هیمل: من ازشون خواستم چون نمیخواستم بفهمین که چه کار وحشتناکی انجام میدم
لوسی: چی
هیمل: بعد از جمع آوری و قضاوت و کارایی دیگه، روح ها پیش من میان تا پاداش و عذابشونو دریافت کنن
چارلی: چی..تموم این مدت تو
هیمل: تموم این مدت این من بودم که گناهکاران رو عذاب میدادم
*چارلی عصبانی شد و شاخ هاشو پدیدار..میدونستم..حالا باید سعی کنم این رو جمع و جور کنم*
*قرار شده امروز برگردیم، ولی هیمل خواست که یه روز دیگه اینجا بمونیم تا یه کاری رو انجام بده. مردم دارن دومین روز رو جشن میگیرن، البته که کمی هم ناراحتن. هیمل و ونتی دارن آهنگ مخصوصشونو اجرا میکنن. ما هم زود تر از شهر خارج شدیم و منتظرشونیم، از فاصله خیلی دور با کمک قدرت هامون نگاه میکنیم*
لروی: به نظرتون کی میان؟
کاسیوس: نمیدونم ولی خوب آهنگ میزنن
*سرمو رو شونه عزی گذاشتم و چشمامو بستم. منو عزی دیشب یه سر رفتیم بهشت تا ببینیم کارلوس خوبه یا نه بخاطر همین هستم*
عزی: نگران نباش..هیمل گفت زیاد طول نمیکشه
امی: اگه چیز خاصی شد بهم بگو
*همونطور چشمامو بستم تا اینکه وزش باد تغییر کرد و چشمامو باز کردم و همگی از دیدن صحنه روبه رومون شگفت زده شدیم*
*از زبان هیمل*
*در حال اجرا با ونتی بودیم تا اینکه انگار موجودی از آسمون پدید اومد.. یه فرشته که با لباس سفیدی مثل شنل داشتو صورتشو مخفی کرده بود*
باربِیتوس: عزیزانم..
جین: شما..فرشته بزرگ..
باربِیتوس: درسته فرزندم، من باربِیتوس هستم. من تمام این مدت دعاهاتون رو میشنیدم فرزندانم و باید بگم به همراهانی مثل شما افتخار میکنم. باشد که باد های امید شما همیشه وزان باشد. شخصا اعلام میکنم که باربیتوس، به همه جا سر خواهد زد تا باد های ما به بقیه هم لذت آزادی را هدیه دهند. من همیشه در قلب های شما خواهم بود، حتی اگر اینجا نباشم.
*باربیتوس چنگی احضار کرد و نوای آزادی رو نواخت و به شکل نسیمی در اومد و رفت و این باعث شادی همه شد...نقشم جواب داد*
**کمی بعد**
جین: مطمئنین که باید برین؟
هیمل: آره میدونم که جدایی سخته ولی این کاریه که باید انجام بدم
جین: هیمل..راجب اون فرشته..تو چطور...؟
هیکل: ششش.. بهم اعتماد کن..
جین: باشه..مراقب خودتون باشین..و طبق گفته ی باربیتوس، آزادی رو به دیگران هم هدیه بده
ونتی: خدافظ جین
*هردومون کمی از شهر دور شدیم و به سمت جایی که قول دیدار گذاشته بودیم و وقتی رسیدیم همه اونجا بودن*
هیمل: هی هی
مایکل: هیمل همین الان توضیح بده
هیمل: چی رو
گابریل: تو اونجا جلو مجسمه بودی پس نمیتونستی اون بالا ظاهر شی پس چجوری؟
هیمل: اوه اون..خب اون یه بدل بادی بود خلاصه کنم؛ یکی از توانایی هام
ونتی: یعنی منم میتونم؟
هیمل: آره از اونجایی که با بالام زنده شدی یه بخش کوچیکی از قدرتم رو داری
ونتی: چه خوب
لئو: خب باید برگردیم
هیمل: شما به برادر لوسی هم گفتین؟
عزی: اوه آره..باید به جهنم یه سر بزنیم تا خیالشونو راحت کنیم
*مایکل یه پورتال به هتل باز میکنه و با هم میریم اونجا و منو ونتی به حالت فرشته ایمون برمیگردیم*
لوسی: هیمل؟
*وقتی چشمامو باز کردم دیدم که همه اعضای هتل خستن احتمالا زیاد دنبالم گشتن. لوسی میاد سمتم و محکم بغلم میگیره*
لوسی: کجا بودی پسره ی احمق کله شق
هیمل: باشه باشه خفم کردی
*لوسی کمی میره عقب و ما رو به داخل هتل برای استراحت میبره*
**کمی بعد**
لوسی: که اینطور..پس به اونجا رفته بودین
ونتی: ببخشید که همرو به دردسر انداختیم
آلستور: نه بابا به هر حال فک نمیکردم مسائل خانوادگی فرشته ها هم جالب باشه
انجل: درسته، درامای اصل بود
چارلی: مهم اینجاست که سالمی
هیمل: هوم
مایکل: هیمل..راجب قدرتت
هیمل: آره..دیگه نباید مخفیش کنم
*چشمامو بستم و همرو به فضای روحی بردم و به حالت اصلیم درومدم که باعث ترس بچه های هتل شد و تعجب برادرا شد*
عزی: چی
امی: آره
جوئل: امی تو میدونستی؟
ونتی: آره منو امی میدونستیم
لئو: چرا بهمون نگفتین؟
هیمل: من ازشون خواستم چون نمیخواستم بفهمین که چه کار وحشتناکی انجام میدم
لوسی: چی
هیمل: بعد از جمع آوری و قضاوت و کارایی دیگه، روح ها پیش من میان تا پاداش و عذابشونو دریافت کنن
چارلی: چی..تموم این مدت تو
هیمل: تموم این مدت این من بودم که گناهکاران رو عذاب میدادم
*چارلی عصبانی شد و شاخ هاشو پدیدار..میدونستم..حالا باید سعی کنم این رو جمع و جور کنم*
- ۱۴.۴k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط