ازت متنفرم

وقتی جونگکوک هلم داد آهرین چیزی که یادمه سرم به دیواره‌ی آبخوری ،خورد و دیگه هیچی یادم نیست وقتی هم که چشمامو باز کردم تو اتاق بهداشت بودم که خانوم جانگو در حال چک کردنم بود
؛ بهوش اومدی ات
مگه چم شده ؟
؛ یادت نیست ؟
چیو ؟
؛ ام...خب جونگکوک وقتی هلت داد سرت به آبخوری اصابت کرد و بیهوش شدی
الان یادم اومد .....اون عوضی
خواستم از روی تخت بلند شم که خانوم جانگ نزاشت
؛ هی ..چیکار می‌کنی تو همین سرت خون بیاد
ولی خانوم جانگ متوجه اید که جونگکوک نزدیکه بود منو بکشه!
؛ ولی اون که این کارو از عمد نکرد حتی اگه این کار از عمد بود پس چرا تا اینجا آورد؟
یعنی جونگکوک منو آورد؟هه خنده داره !
تو فکر بودم که خانوم جانگو صدام کرد
؛ ات از می‌خوام لطفاً دیگه سر به سر هم نزارین باشه
اما....
؛ ات ازت می‌خوام با جونگکوک دیگه دعوا نکنی باشه؟؟؟؟
باشه...الان میتونم برم؟
؛ آره
متاسفم خانوم جانگ ولی من تا این کارشو تلافی نکنم آروم نمی‌گیرم
و به سمت کلاس رفتم
(خب بقیه شو که میدونید)
بعد از اینکه اون حرفا رو به جونگکوک زدم دویدم و ازش دور شدم ولی بازم شداشو شنیدم
- به نعفته که تو مدرسه این جوری صدام نزنی
ولی این حرفاشو شنیدم خیلی خندم گرفته بود و بلند می‌خندم ولی واقعا اسم خنده داری براش گذاشتم جونگی خرگوشه (خنده)
و تا خونه همین جوری پیاده روی کردم که و به خونه رسیدم ولی وقتی درو باز کردم همون لحظه یه جسم کوچولو پرید بغلم شکه شدم و زود از بغلم جداش کردم
هاری !!!!
¢ مامان !!!(خندیدن)
یهو از پشت سرش داداشم و زن داداشمو دیدم
داداش ، زن داداش هر دوشون بغل کردم
کی اومدین داداش
» همین امروز (لبخند)
زن داداش خیلی دلم برات تنگ شده بود
©منم آت (لبخند)
¢مامانی دلت برای من تنگ نشده
هاری تو که هنوزم بهم میگی مامان
« خب اشکالی نداره وقتی چشماشو باز کرد اولین نفر تو رو دیده بود (خنده)
زن داداش تو یه چیزی بگو
©خب راست میگه ( همه‌خندیدن)
دیگه خسته شدم بریم بشینیم
« بریم
(سر میز شام )
همه داشتیم باهم غذا می‌خوردیم که داداش شروع به حرف زدن کرد
« خب ات ازت یه خواهشی داشتم
بگو داداش
« می‌خوام اگه میشه چند وقتی از هاری مراقبت کنی
چرا خبر داری که من تمام سهاممو فروختم تا برم پیش مامان و بابا تو آمریکا یه شرکت جدید با بابا و چند نفر دیگه هم یه شرکت جدید افتتاح کنیم ازت می‌خوام تا تعطیلات از هاری مراقبت کنی میتونی ؟
من مشکی ندارم داداش ولی منم میرم دبیرستان پس نمیتونم خیلی مواظب هاری باشم
« من فکر اون جاشم کردم نگران نباش میزارم مهد کودک کنار بچه های کوچیک دیگه
آها خب می قراره برین ؟
«فردا صبح
باشه مثل چشمام ازش محافظت میکنم
©خیلی ممنونم آت
هم خواهش میکنم زندادش
(فردا صبح)
دیدگاه ها (۵)

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۷۲ | اول باید درسم...

part ⁶ویو جونگکوک:وقتی بابام تلفن و قطع کرد چند ثانیه به گوش...

سناریو جونگکوک

(دلداده) ♡جونگکوک: (گوشی رو جواب داد) الو؟ لارا: کوکیییییی ک...

پارت ۲ الکس : همینی که گفتم یوری : باااشهههالکس : قشنگم بیا ...

بعد از ۴ سال می خوام از ویسگون برم..خیلی تلاش کردم تا به این...

وقتی یهو.... | p.2 (حدود ظهر بود که گوشیم زنگ خورد و وقتی به...

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟗« قراره بزودی ببینمت با زندگی خوبت خداحاف...

چندپارتی جونگ کوک

خیلی چیز ها هست که می‌خوام بگم ولی خب زیاده دیگه 😅💔 ولی اینو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط