خارج از چارچوب
خارج از چارچوب
Part 8
مظمون نامه چنین می گفت :
خطاب به استاد ناکاهارا؛
کار با موفقیت انجام شد،، پرسنل بیمارستان این جابه جایی را به خوبی به اتمام رساندند ،، اما مطمئن نیستم به کسی چیزی نگویند ، شما هم میدانید که اگر ۵۰۰۰ ینی را که قول دادید نپردازید سکوت نخواهند کرد و موضوع را به برادر تان میگویند "
من باید فردا این پول را تحویل بگیرم ، قرار ما حیاط بیمارستان مرکزی یوکوهاما ،امیدوارم که دیر نکنید ! ۲۲ آوریل ، ۲۰۰۴
____
نامه ی عجیبی بود ، یک درخواست باج یا حق السکوت؟ بدون آدرس ، تمبر یا مهر پست ، تازه برای ۲۲ سال پیش..با خودش گفت :
_ ولش کن خدا میدونه از کجا اومده !
نامه را سرجایش میگذارد ولی چند ثانیه طول نمیکشد که بر میگردد و برش میدارد ، دوباره به متن نامه خیره میشود.. جرقه ی عظیمی در ذهنش پدیدار میشود ، لبخند ملیحی میزند و با برق درخشانی که میان چشمان آسمانی اش موج میزد از انباری خارج میشود. بدون کوچکترین سر و صدایی ، یواشکی از خانه بیرون میزند. چند قدمی که میرود تلفنش را برداشته و با وایولت تماس میگیرد ، یکبار ، دو بار ، سه بار.. جوابی نمیشنود ، کمی تامل میکند بعد از ثانیه ای درنگ ، راهی خوابگاه دانشگاه میشود ، سراغ اتاق دازای اوسامو را میگیرد ، و اتفاقاً خیلی زود آن را میابد ، ساختمان a ، طبقه ۷ ، واحد ۱۶ ، عجیب بود، بی سر و پای یتیمی که در یکی از گران ترین اتاق های خوابگاه ساکن بود !
..تق تق..
در میزند ..، در به آرامی باز میشود و دازای پشت آن ایستاده ، غافل از اینکه انگار نه انگار آن آدم دیروزی باشد!
وارد خانه میشود و روی مبل مینشیند ، بهت زده به لوازم خانه می نگرد ، لوازمی از بالا ترین مدل های بازار !
ذهن چویا برا چند دقیقه از تمام اتفاقات و سوالاتش دور میشود و تنها یک سوال گرد سرش مدام میگردد:
_دازای سان واقعا کیه ؟.....
( دایان : یوهاااهاهاهاااا .. قراره حسابی عذابتون بدم! 🤣)
Part 8
مظمون نامه چنین می گفت :
خطاب به استاد ناکاهارا؛
کار با موفقیت انجام شد،، پرسنل بیمارستان این جابه جایی را به خوبی به اتمام رساندند ،، اما مطمئن نیستم به کسی چیزی نگویند ، شما هم میدانید که اگر ۵۰۰۰ ینی را که قول دادید نپردازید سکوت نخواهند کرد و موضوع را به برادر تان میگویند "
من باید فردا این پول را تحویل بگیرم ، قرار ما حیاط بیمارستان مرکزی یوکوهاما ،امیدوارم که دیر نکنید ! ۲۲ آوریل ، ۲۰۰۴
____
نامه ی عجیبی بود ، یک درخواست باج یا حق السکوت؟ بدون آدرس ، تمبر یا مهر پست ، تازه برای ۲۲ سال پیش..با خودش گفت :
_ ولش کن خدا میدونه از کجا اومده !
نامه را سرجایش میگذارد ولی چند ثانیه طول نمیکشد که بر میگردد و برش میدارد ، دوباره به متن نامه خیره میشود.. جرقه ی عظیمی در ذهنش پدیدار میشود ، لبخند ملیحی میزند و با برق درخشانی که میان چشمان آسمانی اش موج میزد از انباری خارج میشود. بدون کوچکترین سر و صدایی ، یواشکی از خانه بیرون میزند. چند قدمی که میرود تلفنش را برداشته و با وایولت تماس میگیرد ، یکبار ، دو بار ، سه بار.. جوابی نمیشنود ، کمی تامل میکند بعد از ثانیه ای درنگ ، راهی خوابگاه دانشگاه میشود ، سراغ اتاق دازای اوسامو را میگیرد ، و اتفاقاً خیلی زود آن را میابد ، ساختمان a ، طبقه ۷ ، واحد ۱۶ ، عجیب بود، بی سر و پای یتیمی که در یکی از گران ترین اتاق های خوابگاه ساکن بود !
..تق تق..
در میزند ..، در به آرامی باز میشود و دازای پشت آن ایستاده ، غافل از اینکه انگار نه انگار آن آدم دیروزی باشد!
وارد خانه میشود و روی مبل مینشیند ، بهت زده به لوازم خانه می نگرد ، لوازمی از بالا ترین مدل های بازار !
ذهن چویا برا چند دقیقه از تمام اتفاقات و سوالاتش دور میشود و تنها یک سوال گرد سرش مدام میگردد:
_دازای سان واقعا کیه ؟.....
( دایان : یوهاااهاهاهاااا .. قراره حسابی عذابتون بدم! 🤣)
- ۵۱
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط