تهیان.چطور واقعیت نداره؟نگاش کن این تو اونم عشقت
تهیان.چطور واقعیت نداره؟نگاش کن این تو اونم عشقت
کوک.عشقم جلوم نشسته
تهیان.گفتم تمام شد ازت متنفرم(صدای بلند)بعدم بلند شد رفت
رفتم پایین و از خونه زدم بیرون به جیمین زنگ زدم
مکالمه کوک و جیمین
جیمین.سلام داداش چطوری؟
کوک.دارم میام اونجا
جیمین.تو مگه ماموریت نبودی؟
کوک.برگشتم خونه اتفاقای خوبی نیافتاده
جیمین.چیشده کوک نگرانم کردی
کوک.جیسو از شانگهای برگشته......ویسکی بذار دارم میام
جیمین.هییی توعفه برگشت بیا منتظرتم
پایان مکالمه
از زبان تهیان
تهیان.لعنتی هنوزم عاشقشم ولی ازش متفرممم
هاوین.الان فازت چیه؟
تهیان.میگه الکیه ولی باور نمیکنم امکان نداره
ته.ما یکسال گوشی نداشتیم توی هتل تو یه اتاق بودیم حتی یه روز برای دور زدن یا تفریح هم بیرون نمیرفتیم اونجا یا درگیر کار بودیم
تهیان.من نمیدونم برام مهم نیست من تو این یکسال فراموشش کردم الانم برین میخوام بخوابم اونا رفتن بیرون منم رفتم رو تخت گرفتم راحت خوابیدم
از زبان جونگکوک
با جین و جیمین مست کردیم اینقدر خوردن رو کاناپه بیهوش شدن منم رفتم تو اتاق مهمان و با فکر کردن به تهیان به خواب رفتم
با صدای خنده چشمام و باز کردم یه نگاه به ساعت کردم ۲ ظهر بود
بلند شدم یه دوشی ۱۰ دقیقه ای گرفتم و یه تیشرت و شلوارک سفید پوشیدم رفتم پایین بله جین درحال آشپزی و جیمین هم درحال زر زدن
جین.به به داداش دو ساعت دیگه هم میخوابیدی
جیمین.(خنده)
کوک.وایی همینم بو صدو شما بیدار شدم
رفتیم با بچه ها گیم زدیم تا غذا آماده شد داشتیم ناهار میخوردیم که گوشیم زنگ خورد ناشناس بود خواستم جواب ندم ولی ول کن نبود
مکالمه کوک و ........
کوک.بله(سرد)
ناشناس.هنوزم که سرد حرف میزنی عزیزم
کوک.چقدر صد...چ..چی تو
ناشناس.همسرتم دیگه عشقم
کوک.ببند دهنتو عوضی(داد)
ناشناس.حالا حرص نخور نمیخوام شوهرم زود چروکشه
کوک.حرف حسابت چیه...هی عشقم شوهرم
ناشناس.ساعت ۸ کافه.......
کوک.اهههه لعنتی مگه بیکار
بوق بوق(قط شد)
کوک.زنیکه گاو میکشمت احمق
جین.چیشد داداش آروم باش
کوک.جیسو بود گفت ساعت ۸ همو ببینیم
پرش زمانی به ساعت ۷
از زبان تهیان
رفتم باشگاه یه عالمه ورزش کردم خودمو خالی کردم
ساعت ۷ شد خستم بود و دلم موهیتو خنک میخواست
رفتم کافه نزدیک اونجا بعد از ده دقیقه رسیدم رفتم و توی فضای باز کافه نشستم چشمم و چرخوندم با دیدن چیزی که نباید میدیدم تیری تو قلبم فرو کردن بغض نفسم و گرفت بود و اختیار اشکام و نداشتم
از سرجام بلند شدم دستامو روی میز گذاشتم قلبم درد میکرد اینقدر سرفه کردم که یه مردی اومد وقتی سرمو گرفتم بالا خود..... بود با دیدن من تعجب کرد یهو چشمام سیاهی رفت و تو بغلش غش کردم
کوک.عشقم جلوم نشسته
تهیان.گفتم تمام شد ازت متنفرم(صدای بلند)بعدم بلند شد رفت
رفتم پایین و از خونه زدم بیرون به جیمین زنگ زدم
مکالمه کوک و جیمین
جیمین.سلام داداش چطوری؟
کوک.دارم میام اونجا
جیمین.تو مگه ماموریت نبودی؟
کوک.برگشتم خونه اتفاقای خوبی نیافتاده
جیمین.چیشده کوک نگرانم کردی
کوک.جیسو از شانگهای برگشته......ویسکی بذار دارم میام
جیمین.هییی توعفه برگشت بیا منتظرتم
پایان مکالمه
از زبان تهیان
تهیان.لعنتی هنوزم عاشقشم ولی ازش متفرممم
هاوین.الان فازت چیه؟
تهیان.میگه الکیه ولی باور نمیکنم امکان نداره
ته.ما یکسال گوشی نداشتیم توی هتل تو یه اتاق بودیم حتی یه روز برای دور زدن یا تفریح هم بیرون نمیرفتیم اونجا یا درگیر کار بودیم
تهیان.من نمیدونم برام مهم نیست من تو این یکسال فراموشش کردم الانم برین میخوام بخوابم اونا رفتن بیرون منم رفتم رو تخت گرفتم راحت خوابیدم
از زبان جونگکوک
با جین و جیمین مست کردیم اینقدر خوردن رو کاناپه بیهوش شدن منم رفتم تو اتاق مهمان و با فکر کردن به تهیان به خواب رفتم
با صدای خنده چشمام و باز کردم یه نگاه به ساعت کردم ۲ ظهر بود
بلند شدم یه دوشی ۱۰ دقیقه ای گرفتم و یه تیشرت و شلوارک سفید پوشیدم رفتم پایین بله جین درحال آشپزی و جیمین هم درحال زر زدن
جین.به به داداش دو ساعت دیگه هم میخوابیدی
جیمین.(خنده)
کوک.وایی همینم بو صدو شما بیدار شدم
رفتیم با بچه ها گیم زدیم تا غذا آماده شد داشتیم ناهار میخوردیم که گوشیم زنگ خورد ناشناس بود خواستم جواب ندم ولی ول کن نبود
مکالمه کوک و ........
کوک.بله(سرد)
ناشناس.هنوزم که سرد حرف میزنی عزیزم
کوک.چقدر صد...چ..چی تو
ناشناس.همسرتم دیگه عشقم
کوک.ببند دهنتو عوضی(داد)
ناشناس.حالا حرص نخور نمیخوام شوهرم زود چروکشه
کوک.حرف حسابت چیه...هی عشقم شوهرم
ناشناس.ساعت ۸ کافه.......
کوک.اهههه لعنتی مگه بیکار
بوق بوق(قط شد)
کوک.زنیکه گاو میکشمت احمق
جین.چیشد داداش آروم باش
کوک.جیسو بود گفت ساعت ۸ همو ببینیم
پرش زمانی به ساعت ۷
از زبان تهیان
رفتم باشگاه یه عالمه ورزش کردم خودمو خالی کردم
ساعت ۷ شد خستم بود و دلم موهیتو خنک میخواست
رفتم کافه نزدیک اونجا بعد از ده دقیقه رسیدم رفتم و توی فضای باز کافه نشستم چشمم و چرخوندم با دیدن چیزی که نباید میدیدم تیری تو قلبم فرو کردن بغض نفسم و گرفت بود و اختیار اشکام و نداشتم
از سرجام بلند شدم دستامو روی میز گذاشتم قلبم درد میکرد اینقدر سرفه کردم که یه مردی اومد وقتی سرمو گرفتم بالا خود..... بود با دیدن من تعجب کرد یهو چشمام سیاهی رفت و تو بغلش غش کردم
- ۷.۰k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط