p17من جزو خاطرات بدت بودم؟
پارت 17
من جزو خاطرات بدت بودم؟
--------------------
(سوا)
+اگ گیرت بیارم فق
یونگی فرار کرد و منم دوییدم دنبالش
حتی موقع دوییدن هم خودم رو میدیدم ک دوباره داره کنارم میدوئه ....انگار ک ب اینه نگاه کنم ....
یونگی دونده ی خوبی بود و ب سختی تونستم بگیرمش ....موقعی ک داشت درخت رو دور میزد غافلگیرش کردم و از اونور درخت جلوش سبز شدم....لباسشو محکم گرفتم تا فرار نکنه...جفتمون میخندیدیم و اون همزمان سعی میکرد از کتکای من فرار کنه ....
بلاخره دست از زدنش برداشتم(کشتی بچمو)خنده ی کوچیکی کرد و دستمو گرفت...
-حالا یادم اومد این دستای کوچولو چجوری سیاه و کبودم میکردن
نیشخندی زدم
+مگه تو هم یادت رفته بود ؟
سرشو محکم ب چپ و راست تکون داد و ب چشمام خیره شد...
-تو و خاطراتت هیچوقت برام کمرنگ نشدین ...همیشه با فکر دوباره دیدنت میخوابیدم و صبحا با ارزوی اینکه همه ی اینا فق ی کابوس باشه بلند میشدم تا ببینم دوباره تو کنارم اروم خوابیدی ....ولی همیشه با اتاق خالی خودم مواجه میشدم.....
بهش نگاه کردم....چشاش پر از اشک بود ..با شنیدن حرفاش احساس گناه شدیدی میکردم...
+من....من متاسفم
دستشو بالا اورد و روی گونم کشید ...زیرلبی*
-دلم برات تنگ شده بود ....بیشتر از چیزی ک حتی بتونی فکرشو بکنی
تماس اشنای دستاش با گونه ام...صدای زیرلبی و بمش ک مدت ها تو گوشم زمزمه کرده بود ...داشتم یاد چیزای بیشتری میوفتادم ک حس کردن چیزی روی لبم افکارم قطع شد
(یونگی)
ای کاش میتونستم بگم بیشتر از هر چیزیتوی دنیا....بیشتر از چیزی ک بتونی فکرشو بکنی دلتنگت بودم....دل تنگ لبخندات...دلتنگ زل زدم ب چشمات ک باعث میشد از یاد ببرم ک چی میخواستم بگم ...دلتنگ تموم وقتایی ک خنده روی لبام میوردی و ....
دلتنگ وقتایی ک از همه چیز و همه کس متنفر بودم و تنها کسی ک حرف زدن باهاش خوشحالم میکرد تو بودی ....
من بیشتر از چیزی ک بتونی فکرشو بکنی دلتنگت بودم...
ولی چطوری میتونم ثابتش کنم وقتی ک هیچ راهی جز صحبت کردن ندارم...
با حرف نمیتونم بهت ثابت کنم....چون تو نمیتونی درک کنی نبودت پیشم چ تاثیری روم گذاشت
نمیتونی بفهمی تک تک ثانیه هایی ک پیشم نبودی مدام خودمو سرزنش میکردم ک چرا نتونستم پیش خودم نگهت دارم ....
چرا نتونستم جلوی اون ادمای عوضی ای ک میخواستن زندگیمونو نابود کنن بگیرم ...
ادما خیلی پستن...
تا وقتی چیزی رو از دست ندن قدرشو نمیدونن ...اونجاس ک یاد تموم بدی هایی ک بهت کردن میوفتن و اونوقت ارزو میکنن ک ای کاش میتونستم ب عقب برگردیم ولی دیگه دیر شده و همه چیز تموم شده...
دیگه هیچ چیزی رو نمیشه تغییر داد
و شاید وقتی من از دستت دادم فهمیدم ک زندگیم بدون تو چقد بی مزه و کسل کنندس ...
تو کسی بودی ک شادی رو ب زندگیم اورد.....
و الان دوباره کنارم وایسادی ...
و من دیگه هیچوقت ددیگه از دستت نمیدم....
....
اروم جلو رفتم و بوسی*دمش ...قطره اشکی ک تا حالا ب زور کنترلش کرده بودم اروم از چشمم ریخت و روی گونم افتاد ....
من هیچ جوره نمیتونم بهت ثابت کنم ک چقدر دلتنگت بودم ...
امیدوارم خودت ب یاد بیاری ک من چجوری بی رحمانه دوستت داشتم ...
اونوقت شاید حال این یکسالم رو درک کنی
همونطور اروم ی حرکت ایستادم ....
ک همون لحظه سوا افتاد و من به خودم اومدم و دیدم ک روی زمین افتاده ...
_سواا
من جزو خاطرات بدت بودم؟
--------------------
(سوا)
+اگ گیرت بیارم فق
یونگی فرار کرد و منم دوییدم دنبالش
حتی موقع دوییدن هم خودم رو میدیدم ک دوباره داره کنارم میدوئه ....انگار ک ب اینه نگاه کنم ....
یونگی دونده ی خوبی بود و ب سختی تونستم بگیرمش ....موقعی ک داشت درخت رو دور میزد غافلگیرش کردم و از اونور درخت جلوش سبز شدم....لباسشو محکم گرفتم تا فرار نکنه...جفتمون میخندیدیم و اون همزمان سعی میکرد از کتکای من فرار کنه ....
بلاخره دست از زدنش برداشتم(کشتی بچمو)خنده ی کوچیکی کرد و دستمو گرفت...
-حالا یادم اومد این دستای کوچولو چجوری سیاه و کبودم میکردن
نیشخندی زدم
+مگه تو هم یادت رفته بود ؟
سرشو محکم ب چپ و راست تکون داد و ب چشمام خیره شد...
-تو و خاطراتت هیچوقت برام کمرنگ نشدین ...همیشه با فکر دوباره دیدنت میخوابیدم و صبحا با ارزوی اینکه همه ی اینا فق ی کابوس باشه بلند میشدم تا ببینم دوباره تو کنارم اروم خوابیدی ....ولی همیشه با اتاق خالی خودم مواجه میشدم.....
بهش نگاه کردم....چشاش پر از اشک بود ..با شنیدن حرفاش احساس گناه شدیدی میکردم...
+من....من متاسفم
دستشو بالا اورد و روی گونم کشید ...زیرلبی*
-دلم برات تنگ شده بود ....بیشتر از چیزی ک حتی بتونی فکرشو بکنی
تماس اشنای دستاش با گونه ام...صدای زیرلبی و بمش ک مدت ها تو گوشم زمزمه کرده بود ...داشتم یاد چیزای بیشتری میوفتادم ک حس کردن چیزی روی لبم افکارم قطع شد
(یونگی)
ای کاش میتونستم بگم بیشتر از هر چیزیتوی دنیا....بیشتر از چیزی ک بتونی فکرشو بکنی دلتنگت بودم....دل تنگ لبخندات...دلتنگ زل زدم ب چشمات ک باعث میشد از یاد ببرم ک چی میخواستم بگم ...دلتنگ تموم وقتایی ک خنده روی لبام میوردی و ....
دلتنگ وقتایی ک از همه چیز و همه کس متنفر بودم و تنها کسی ک حرف زدن باهاش خوشحالم میکرد تو بودی ....
من بیشتر از چیزی ک بتونی فکرشو بکنی دلتنگت بودم...
ولی چطوری میتونم ثابتش کنم وقتی ک هیچ راهی جز صحبت کردن ندارم...
با حرف نمیتونم بهت ثابت کنم....چون تو نمیتونی درک کنی نبودت پیشم چ تاثیری روم گذاشت
نمیتونی بفهمی تک تک ثانیه هایی ک پیشم نبودی مدام خودمو سرزنش میکردم ک چرا نتونستم پیش خودم نگهت دارم ....
چرا نتونستم جلوی اون ادمای عوضی ای ک میخواستن زندگیمونو نابود کنن بگیرم ...
ادما خیلی پستن...
تا وقتی چیزی رو از دست ندن قدرشو نمیدونن ...اونجاس ک یاد تموم بدی هایی ک بهت کردن میوفتن و اونوقت ارزو میکنن ک ای کاش میتونستم ب عقب برگردیم ولی دیگه دیر شده و همه چیز تموم شده...
دیگه هیچ چیزی رو نمیشه تغییر داد
و شاید وقتی من از دستت دادم فهمیدم ک زندگیم بدون تو چقد بی مزه و کسل کنندس ...
تو کسی بودی ک شادی رو ب زندگیم اورد.....
و الان دوباره کنارم وایسادی ...
و من دیگه هیچوقت ددیگه از دستت نمیدم....
....
اروم جلو رفتم و بوسی*دمش ...قطره اشکی ک تا حالا ب زور کنترلش کرده بودم اروم از چشمم ریخت و روی گونم افتاد ....
من هیچ جوره نمیتونم بهت ثابت کنم ک چقدر دلتنگت بودم ...
امیدوارم خودت ب یاد بیاری ک من چجوری بی رحمانه دوستت داشتم ...
اونوقت شاید حال این یکسالم رو درک کنی
همونطور اروم ی حرکت ایستادم ....
ک همون لحظه سوا افتاد و من به خودم اومدم و دیدم ک روی زمین افتاده ...
_سواا
- ۶۷.۱k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط