فیک: بابای سخت گیر من part 15
فیک: بابای سخت گیر من part 15
[سوآ از اتاق مطالعه بیرون اومد و کتابها و دفترش رو داخل اتاق گذاشت.]
[بعد از چند لحظه، شکمش دوباره صدا داد.]
*گرسنمه...
[آروم از اتاقش بیرون رفت و به سمت آشپزخونه رفت.]
[آجوما مشغول آماده کردن وسایل شام بود که سوآ وارد شد.]
*آجوما...
+ بله، سوآ؟
*من... یکم گرسنمه.
+ معلومه. از وقتی از مدرسه برگشتی چیز زیادی نخوردی. بشین، برات میارم.
[سوآ روی صندلی نشست.]
[چند دقیقه بعد، آجوما یک ظرف تیرامیسو و یک لیوان شیرکاکائو جلویش گذاشت.]
+ اینو بخور. ولی خیلی زیاد نه، چون شام نزدیکه.
*ممنون...
[سوآ قاشق کوچکی از تیرامیسو خورد و لبخند خیلی کمرنگی زد.]
*خوشمزست...
[همون موقع کوک وارد آشپزخونه شد.]
[نگاهش اول روی سوآ افتاد و بعد روی ظرف غذا.]
+ هنوز گرسنهای؟
[سوآ کمی صاف نشست.]
*ب...بله.
+ معلومه.
[کوک صندلی روبهروی سوآ رو کمی عقب کشید و نشست.]
+ امروز از صبح چیزی درست و حسابی نخوردی.
[سوآ چیزی نگفت.]
+ مدرسه چطور بود؟
*خوب بود...
+ مطمئنی؟
*بله.
[کوک چند لحظه نگاهش کرد.]
+ کسی مشکلی برات ایجاد نکرد؟
*نه.
+ خوبه.
[سوآ دوباره قاشقش رو برداشت.]
[کوک به لیوان شیرکاکائو اشاره کرد.]
+ اونم کامل بخور.
*چشم.
[سوآ شروع به خوردن کرد.]
[چند لحظه سکوت بینشون برقرار بود.]
[بعد کوک متوجه شد سوآ کمی خسته به نظر میرسه.]
+ امروز خیلی خستهای؟
[سوآ کمی مکث کرد.]
*یکم...
+ طبیعیه. مدرسه، بعد هم درس خوندی.
[سوآ با تعجب کوتاهی نگاهش کرد.]
[کوک همان لحن همیشگی و جدیاش را حفظ کرده بود، اما این بار حرفهایش بیشتر شبیه نگرانی یک پدر بود.]
+ بعد از شام دیگه درس نمیخونی. استراحت میکنی.
*ولی...
+ گفتم استراحت میکنی.
[سوآ آروم سرش رو پایین انداخت.]
*باشه...
[کوک نگاه کوتاهی به ظرفش انداخت.]
+ تیرامیسو رو تموم کن، ولی بیشتر از این نخور. شام رو هم باید کامل بخوری.
[سوآ خیلی آروم گفت:]
*چشم.
[کوک از جاش بلند شد.]
+ من میرم اتاقم. وقتی شام آماده شد، آجوما صدات میکنه.
[چند قدم رفت، اما دوباره ایستاد و برگشت.]
+ و سوآ...
[سوآ سرش رو بلند کرد.]
*بله؟
+ فردا صبح بدون صبحانه از خونه بیرون نمیری. حتی اگه دیرت شده باشه.
[سوآ کمی خجالتزده شد.]
*باشه...
+ خوبه.
[کوک از آشپزخونه خارج شد.]
[سوآ چند ثانیه به رفتنش نگاه کرد.]
[بعد آروم قاشقش رو برداشت و زیر لب گفت:]
*«همیشه جدیه... ولی انگار حواسش به همهچیز هست...»]
[آجوما از کنار کابینتها لبخند کوچیکی زد و چیزی نگفت.]
ادامه دارد.......
امیدوارم از این پارت لذت برده باشید. 🤍
[سوآ از اتاق مطالعه بیرون اومد و کتابها و دفترش رو داخل اتاق گذاشت.]
[بعد از چند لحظه، شکمش دوباره صدا داد.]
*گرسنمه...
[آروم از اتاقش بیرون رفت و به سمت آشپزخونه رفت.]
[آجوما مشغول آماده کردن وسایل شام بود که سوآ وارد شد.]
*آجوما...
+ بله، سوآ؟
*من... یکم گرسنمه.
+ معلومه. از وقتی از مدرسه برگشتی چیز زیادی نخوردی. بشین، برات میارم.
[سوآ روی صندلی نشست.]
[چند دقیقه بعد، آجوما یک ظرف تیرامیسو و یک لیوان شیرکاکائو جلویش گذاشت.]
+ اینو بخور. ولی خیلی زیاد نه، چون شام نزدیکه.
*ممنون...
[سوآ قاشق کوچکی از تیرامیسو خورد و لبخند خیلی کمرنگی زد.]
*خوشمزست...
[همون موقع کوک وارد آشپزخونه شد.]
[نگاهش اول روی سوآ افتاد و بعد روی ظرف غذا.]
+ هنوز گرسنهای؟
[سوآ کمی صاف نشست.]
*ب...بله.
+ معلومه.
[کوک صندلی روبهروی سوآ رو کمی عقب کشید و نشست.]
+ امروز از صبح چیزی درست و حسابی نخوردی.
[سوآ چیزی نگفت.]
+ مدرسه چطور بود؟
*خوب بود...
+ مطمئنی؟
*بله.
[کوک چند لحظه نگاهش کرد.]
+ کسی مشکلی برات ایجاد نکرد؟
*نه.
+ خوبه.
[سوآ دوباره قاشقش رو برداشت.]
[کوک به لیوان شیرکاکائو اشاره کرد.]
+ اونم کامل بخور.
*چشم.
[سوآ شروع به خوردن کرد.]
[چند لحظه سکوت بینشون برقرار بود.]
[بعد کوک متوجه شد سوآ کمی خسته به نظر میرسه.]
+ امروز خیلی خستهای؟
[سوآ کمی مکث کرد.]
*یکم...
+ طبیعیه. مدرسه، بعد هم درس خوندی.
[سوآ با تعجب کوتاهی نگاهش کرد.]
[کوک همان لحن همیشگی و جدیاش را حفظ کرده بود، اما این بار حرفهایش بیشتر شبیه نگرانی یک پدر بود.]
+ بعد از شام دیگه درس نمیخونی. استراحت میکنی.
*ولی...
+ گفتم استراحت میکنی.
[سوآ آروم سرش رو پایین انداخت.]
*باشه...
[کوک نگاه کوتاهی به ظرفش انداخت.]
+ تیرامیسو رو تموم کن، ولی بیشتر از این نخور. شام رو هم باید کامل بخوری.
[سوآ خیلی آروم گفت:]
*چشم.
[کوک از جاش بلند شد.]
+ من میرم اتاقم. وقتی شام آماده شد، آجوما صدات میکنه.
[چند قدم رفت، اما دوباره ایستاد و برگشت.]
+ و سوآ...
[سوآ سرش رو بلند کرد.]
*بله؟
+ فردا صبح بدون صبحانه از خونه بیرون نمیری. حتی اگه دیرت شده باشه.
[سوآ کمی خجالتزده شد.]
*باشه...
+ خوبه.
[کوک از آشپزخونه خارج شد.]
[سوآ چند ثانیه به رفتنش نگاه کرد.]
[بعد آروم قاشقش رو برداشت و زیر لب گفت:]
*«همیشه جدیه... ولی انگار حواسش به همهچیز هست...»]
[آجوما از کنار کابینتها لبخند کوچیکی زد و چیزی نگفت.]
ادامه دارد.......
امیدوارم از این پارت لذت برده باشید. 🤍
- ۳۴۸
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط