عمو های من

p13

---

هوا تاریک شده بود و اعضای گروه، با قلبی مملو از خشم و اضطراب، به سمت منطقه‌ای دورافتاده و صنعتی حرکت کردند. آدرسی که گروگانگیرها فرستاده بودند، آن‌ها را به یک انبار متروکه در حاشیه شهر هدایت می‌کرد؛ جایی که بوی زنگ‌زدگی و فراموشی در هوا موج می‌زد.

نامجون پشت فرمان، با نگاهی تیزبینانه اطراف را می‌کاوید. هر سایه، هر حرکت مشکوک، می‌توانست نشانه‌ای از حضور گروگانگیرها باشد. در کنارش، شوگا با چهره‌ای جدی، نقشه‌ای را که از قبل آماده کرده بودند، بررسی می‌کرد. پشت سرشان، جین، جیهوپ، تهیونگ، جونگ‌کوک و جیمین نشسته بودند؛ هر کدام با کوله‌باری از خشم و نگرانی، آماده هر اتفاقی.

با رسیدن به نزدیکی انبار، نامجون ماشین را در فاصله‌ای امن پارک کرد و همه با احتیاط پیاده شدند. انبار بزرگ و قدیمی بود، با پنجره‌های شکسته و دیوارهای پوشیده از رنگ‌پریدگی و نوشته‌های گرافیتی. سکوتی وهم‌آور بر آن حکم‌فرما بود، سکوتی که با صدای خش‌خش برگ‌های خشک زیر پا، شکسته می‌شد.

«اینجا باید باشه.» نامجون با صدایی آرام اما قاطع گفت. «طبق نقشه، ما باید وارد بشیم و وانمود کنیم که آماده همکاری هستیم. یادتون باشه، اولویت اصلی نجات ا.ت. بعدش، هر بلایی که سر این آشغال‌ها بیاد، دیگه مهم نیست.»

با احتیاط به سمت در ورودی انبار حرکت کردند. در سنگین و زنگ‌زده بود، اما نیمه‌باز بود و راه ورود را نشان می‌داد. نامجون، جین و شوگا جلوتر رفتند و بقیه پشت سرشان. با ورود به داخل انبار، هوای سنگین و دم‌کرده به صورتشان خورد. نور کمی از پنجره‌های شکسته به داخل می‌تابید و فضایی تاریک و وهم‌انگیز ایجاد کرده بود.

در همان لحظه اول، چشمشان به ا.ت افتاد. در گوشه‌ای از انبار، روی زمین نشسته بود، با دست‌های بسته و چهره‌ای رنگ‌پریده و خسته. لباس‌هایش پاره و کثیف بود و مشخص بود که دوران سختی را گذرانده. اما همین که چشمش به اعضا افتاد، نوری ضعیف در چشمانش درخشید؛ نوری از امید و شاید کمی ترس.

اما قبل از اینکه بتوانند واکنشی نشان دهند، صدای آشنایی از عمق انبار شنیده شد: «بالاخره رسیدید. فکر کردم شاید منصرف شده باشید.»

چند نفر از سایه‌ها بیرون آمدند. تعدادشان کم بود، شاید چهار یا پنج نفر، اما هیکل‌های درشت و نگاه‌های سردشان، نشان از خطر می‌داد. یکی از آن‌ها که به نظر می‌رسید رهبرشان است، جلوتر آمد.

«ا.ت رو می‌بینید؟ دیدید که چقدر اذیتش کردیم؟ حالا اگه می‌خواید زنده از اینجا برید بیرون، باید کاری رو که می‌گیم انجام بدید.»

نامجون که منتظر همین لحظه بود، با خونسردی که بیشتر از عصبانیت در آن موج می‌زد، گفت: «ما اومدیم. کاری که گفتید رو انجام می‌دیم. فقط ا.ت رو آزاد کنید.»

مرد رهبر پوزخندی زد. «به این زودی؟ نه. اول باید مطمئن بشیم که حرف‌گوش‌کنی. محموله کجاست؟»

نامجون به یکی از جعبه‌های بزرگی که در نزدیکی‌شان بود، اشاره کرد. «اونجاست. آماده برای انتقال. ولی اول ا.ت باید آزاد بشه.»

مرد نگاهی به جعبه انداخت و بعد به سمت ا.ت برگشت. «باشه. ولی یه نفرمون ا.ت رو می‌اره پیشتون. اگه کوچکترین حرکتی کنید، همه تون رو اینجا دفن می‌کنیم.»

یکی از افرادش به سمت ا.ت رفت. ا.ت با نگاهی پر از ترس و التماس به اعضا نگاه می‌کرد. همانطور که مرد داشت ا.ت را بلند می‌کرد، ناگهان جیمین فریاد زد: «حواستون پرت شد!»

و در همان لحظه، تمام اعضا طبق نقشه، واکنش نشان دادند. تهیونگ و جونگ‌کوک با سرعت به سمت جعبه دویدند و در پوشش برداشتن "محموله"، سعی کردند نزدیک‌تر شوند. جین و جیهوپ هم با صدای بلند، توجه گروگانگیرها را به سمت خودشان جلب کردند، انگار که دارند با عصبانیت با نامجون بحث می‌کنند.

نامجون و شوگا هم که آماده بودند، در یک چشم به هم زدن، با استفاده از ضربات ناگهانی و غافلگیرکننده، دو نفر از گروگانگیرها را که نزدیک‌تر بودند، از پا درآوردند.

در همین حین، مردی که ا.ت را گرفته بود، با دیدن این صحنه، از ترس عقب کشید و ا.ت را رها کرد. ا.ت با تمام توانی که داشت، به سمت اعضا دوید.

«الان وقتشه!» نامجون فریاد زد. «بچه‌ها، ا.ت رو ببرید بیرون! ما کارشون رو تموم می‌کنیم!»

---
دیدگاه ها (۰)

P24سوار ماشین جیمین شد،جیمین با لبخند نگاهی به تیپ ا/ت انداخ...

ساعت سه شب بود که فلیکس بخاطر گرمای زیاد بدنش از خواب بیدار ...

نیمه شب بودچان رو کاناپه دراز کشیده بود چون که ظهر با ا/ت بح...

P24عروس فراری ویو ا/ت با ریندو رفتیم پایین بقیه هم مثل همیشه...

سلام بلوبری سناریو جدید و درخواستی

«درخواستی»ــــــــــــــــــــــــــــــــهمه چیز برمیگرده ب...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

ریاکشن پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط