اخرین سختی
پارت ۲۴:
ماشینو روشن کردی . میخواستی یه سر بری سر مزار مامانبزرگت . توی راه یه دسته گل خوشگل با گلای مورد علاقش خریدی . وقتی رسیدی نشستی کنار سنگ قبر و گلارو روش گذاشتی.
ا.ت:سلام مامانبزرگ خوبی؟ من که بد نیستم . بالاخره حالم خوبه .(خنده) دلم برات تنگ شده . گلای مورد علاقتو واست خریدم . میدونستی که فردا تولدمه درسته . اگه الان زنده بودی میگفتی یه سال به عقلت اضافه شد . باید اعتراف کنم که راست میگفتی .
سرتو انداختی پایین و ادامه دادی.
ا.ت:همه الان سعی میکنن جوری رفتار کنن که انگار هیچی نشده ولی با دونه دونه ی رفتاراشون منو شکستن . هیچ کدومشون برام اهمیت ندارن ولی ... ولی هیونجینو لیرا رو ... پوف نمیدونم چی میشه . لیرا دوست بچگیم بود و هیونجینم عشق زندگیم . هیونجینو که میبینم ناخوداگاه ضربان قلبم تند میشه . میدونم الان داری میگی چقدر احمقی ولی واقعا انگار که مقابل هیونجین احمقم . (خنده)
بلند شدیو اب ریختی روی سنگ مزارش .
ا.ت:من دیگه برم . زود بازم میام بهت سر میزنه . خدافظ(لبخند)
رفتی سمت ماشینت و سوارش شدی . به سمت کمپانی حرکت کردی . خیلی خسته بودی و انگار داشتی غش میکردی . فقط باید یچیزی میخوردی و میخوابیدی تا فردا زود بیدار شی و کارای عقب موندتو انجام بدی .
رسیدی کمپانی و ماشینو پارک کردی و رفتی داخل که هیونجین اومد سمتت .
هیونجین:کجا بودی ا.ت؟
ا.ت: چرا انقدر تو کار من دخالت میکنی هیونجین ؟
هیونجین: ا.ت به من حق بده . میخوام جبران کنم . بدون تو نمیتونم نفس بکشم . لطفا بهم این اجازه رو بده .
ا.ت:نه هیونجین بهت این اجازه رو نمیدم . بهم گیر نده .
هیونجین:ا.ت...
نزاشتی حرفشو ادامه بده و یه غذا از بیرون سفارش دادی و رفتی اتاقت . درو قفل کردی و لباساتو عوض کردی . میکاپتو پاک کردی و موهاتو هم جمع کردی . روتین پوستیتو انجام دادی که در اتاقو زدن . غذاتو اورده بودن . وقتی غذاتو خوردی خوابیدی چون فردا کلی کار داشتی .
صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شدی . روز تولدت بود ولی انگار که یه روز عادی بود . حال هیچ کاری نداشتی یه میکاپ ساده کردی . یه دامن مشکی با یه نیم تنه و یه کت چرم و بوت پاشنه دار پوشیدی . موهاتو دورت ریختی . واقعا خوشگل شده بودی. توی راه اتاقت جیانگ اومد سمتت .
جیانگ:خانم خوشگل کرده . چیزی شده ؟
ا.ت:روز تولدمه باید خوشگل باشم .
جیانگ:اوه جدی؟
ات:یس .
جیانگ:وارد چند سالگیت میشی ا.ت؟
ا.ت:۲۴ سالگیم تموم میشه وارد ۲۵ میشم .
جیانگ :تولدت مبارک .
ا.ت:ممنونم .
جیانگ:به این مناسبت شام مهمون من(خنده)
ا.ت:قبوله .
رفتی توی اتاقت و شروع کردی به انجام دادن کارات .
بفرمایید🩷🩵
ماشینو روشن کردی . میخواستی یه سر بری سر مزار مامانبزرگت . توی راه یه دسته گل خوشگل با گلای مورد علاقش خریدی . وقتی رسیدی نشستی کنار سنگ قبر و گلارو روش گذاشتی.
ا.ت:سلام مامانبزرگ خوبی؟ من که بد نیستم . بالاخره حالم خوبه .(خنده) دلم برات تنگ شده . گلای مورد علاقتو واست خریدم . میدونستی که فردا تولدمه درسته . اگه الان زنده بودی میگفتی یه سال به عقلت اضافه شد . باید اعتراف کنم که راست میگفتی .
سرتو انداختی پایین و ادامه دادی.
ا.ت:همه الان سعی میکنن جوری رفتار کنن که انگار هیچی نشده ولی با دونه دونه ی رفتاراشون منو شکستن . هیچ کدومشون برام اهمیت ندارن ولی ... ولی هیونجینو لیرا رو ... پوف نمیدونم چی میشه . لیرا دوست بچگیم بود و هیونجینم عشق زندگیم . هیونجینو که میبینم ناخوداگاه ضربان قلبم تند میشه . میدونم الان داری میگی چقدر احمقی ولی واقعا انگار که مقابل هیونجین احمقم . (خنده)
بلند شدیو اب ریختی روی سنگ مزارش .
ا.ت:من دیگه برم . زود بازم میام بهت سر میزنه . خدافظ(لبخند)
رفتی سمت ماشینت و سوارش شدی . به سمت کمپانی حرکت کردی . خیلی خسته بودی و انگار داشتی غش میکردی . فقط باید یچیزی میخوردی و میخوابیدی تا فردا زود بیدار شی و کارای عقب موندتو انجام بدی .
رسیدی کمپانی و ماشینو پارک کردی و رفتی داخل که هیونجین اومد سمتت .
هیونجین:کجا بودی ا.ت؟
ا.ت: چرا انقدر تو کار من دخالت میکنی هیونجین ؟
هیونجین: ا.ت به من حق بده . میخوام جبران کنم . بدون تو نمیتونم نفس بکشم . لطفا بهم این اجازه رو بده .
ا.ت:نه هیونجین بهت این اجازه رو نمیدم . بهم گیر نده .
هیونجین:ا.ت...
نزاشتی حرفشو ادامه بده و یه غذا از بیرون سفارش دادی و رفتی اتاقت . درو قفل کردی و لباساتو عوض کردی . میکاپتو پاک کردی و موهاتو هم جمع کردی . روتین پوستیتو انجام دادی که در اتاقو زدن . غذاتو اورده بودن . وقتی غذاتو خوردی خوابیدی چون فردا کلی کار داشتی .
صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شدی . روز تولدت بود ولی انگار که یه روز عادی بود . حال هیچ کاری نداشتی یه میکاپ ساده کردی . یه دامن مشکی با یه نیم تنه و یه کت چرم و بوت پاشنه دار پوشیدی . موهاتو دورت ریختی . واقعا خوشگل شده بودی. توی راه اتاقت جیانگ اومد سمتت .
جیانگ:خانم خوشگل کرده . چیزی شده ؟
ا.ت:روز تولدمه باید خوشگل باشم .
جیانگ:اوه جدی؟
ات:یس .
جیانگ:وارد چند سالگیت میشی ا.ت؟
ا.ت:۲۴ سالگیم تموم میشه وارد ۲۵ میشم .
جیانگ :تولدت مبارک .
ا.ت:ممنونم .
جیانگ:به این مناسبت شام مهمون من(خنده)
ا.ت:قبوله .
رفتی توی اتاقت و شروع کردی به انجام دادن کارات .
بفرمایید🩷🩵
- ۴۰.۶k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط