ویو یونگی

ویو یونگی
من واقعا نمیتونم ات رو ول کنم ولی وقتی که ار کوک میگه من قلبم به درد میاد و اعصابم به هم میریزه

ات = هق هق هق یونگی خواهش میکنم هق لطفا( گریه )
یونگی = عزیزم من دوست دارم ولی تو عشق منو درک نکردی
ات = یونگی من الان ازواج کردم هق نمیتونم هق خواهش میکنم
یونگی = دیگه بحثش رو وسط نکش یچیزی بهت گفتم بگو چشم درضمن اگه از دستور سرپیچی کنی نمیزارم بچت زنده بمونه
ات = نه نه هق خواهش میکنم هق یونگی هق باشه بهت گوش میکنم باهات میام فقط به بچه هام کاری نداشته باش هق
یونگی = افرین به این میگن یه انتخواب درست

ویو ات
هق کوک کجایی بیا نجاتم بده خواهش میکنم من نمیتونم اینجا باشم
اشکام همینطور داشتن میریختن دلم برای خرگوشم تنگ شده بود
اون یونگی عوضی مجبورم میکنه بمونم نمیخوام بچه هامو از دست بدم امید وارم کوکی زود تر بیای و نجاتم بدی

ویو یونگی
چند ساعت گذشت و رفتم به ات سر بزنم دیدم خوابه دست و پاشو باز کردم و کنارش خوابیدم

صبح .
بیدار بودیم دیدم ات هم بیدار شده ولی خودمو به خواب زدم دیدم داره از تو بغلم فرار میکنه فک کردم میخواد فرار کنه جلوشو نگرفتم چون جلو در بادیگارد ها جلوشو میگیرن

بادیگارد = قربان این خانوم کوچولو میخواست فرار کنه
دیدگاه ها (۱)

#برادر ناتنی من

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۴با کوک رفتیم یه پاساژ یه هودی ckبرداشت و حساب کردم و ب...

#عشق_بعد_نفرتپارت 11"سه ساعت بعد" کوک: من دیگه نمیتونم پوففف...

تا وقتی هفت نفر کنارم هستند(فصل ۳)

اجبار به بدبختی پارت۴۱

ویو هان :_ات خواهش میکنم می دونم ناراحتی ولی من بیشتر ناراح...

الماس زیبای من part¹⁰- رفتم سمت تهیونگ وگفتم که این  سه تارو...

شب تولدم فصل 3پارت 21ات: او بله بفرمایید دکتر: خب نمیدونم تب...

From hate to lovePart::4زنگ آخر خورد بچه ها داشتن میرفتن همه...

پارت 38رمان عشق مدرسه ای ویو صبح اردو: لیسا: ( خمیازه) صبح ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط