ویکتوریا هستم
ویکتوریا هستم
حدود سی سال از زندگیم می گذرد . شوهرم مرا ویکتوریا صدا می کرد . من ملکه زندگیش بودم . دوران نامزدی زنگ میزد خانه پدر و پیام میگذاشت که به ملکه من بگویید ....
زندگی متوسطی داشتم شوهرم مردی معمولی بود مانند همه مردها .صبح تا عصر دنبال لقمه ای نان و شب خسته پای تلویزیون خواب . گاهی هم بی کار میشد و عذاب ما شروع میشد .وقتی پول داشت همه چیز زیبا بود . وقتی پول نداشت انقدر شرمنده و خجالت زده و منزوی بود که از عذاب کشیدنش بیشتر از بی پولی ش عذاب می کشیدم
دردی که شوهرم از بی پولی می کشید بیشتر عذابم میداد بیشتر یخچال خالی و غذای ساده ....
یک سال از زندگی گذشته بود . که یک شب جمعه با هم به رستوران و سینما رفتیم و در پایان در پارکی نشستیم به تخمه شکستن و چای خوردن .... مدتی در مورد فیلمی که دیده بودیم صحبت کردیم.
بعد از چند دقیقه سکوت .شوهرم نگاهی کرد و خندید و گفت میخواهم در مورد یک موضوع جدی صحبت کنم دقیق گوش کن و حواب بده
با شوق و ذوق و کنجکاوی پرزسیدم در مورد چی ؟
گفت
میخواهم مثل همیشه با صداقت تمام جوابم را بدی
گفتم بکو جونم به لبم رسید
گفت
منو دوست داری؟
هنوز اگر امروز میخاستم به خاستگاریت بیایم ایا جوابت مثبت بود ؟
اگر حق طلاق داشتی می رفتی ؟؟
تمام وجودم غرق تعجب شده بود . با ناراحتی گفتم .این مسخره بازی چیه ؟ چرا این سوالات چرت و پرت را می پرسی ؟؟؟
تمام لذت امشب را از من گرفتی ...
حرفت را راحت بزن . نگرانم میکنی ....
گقت خجالت میکشم
گفتم وا بعد از یک سال کنار هم خوابیدن ؟؟ یه حق چیزهای نشنیده . اضطراب همه وجودم را گرفت . با خودم گفتم شاید دنبال تنوع است می خواهد دوباره ازدواج کند
گفتم
من اعصاب ندارم . بگو چه شده ؟
گفت
اگر مرا دوست داری و هنوز میخاهی با من باشی می خواهم بچه دار شویم
جرفش مانند اب سرد بود بر تن داغ من از ان همه اضطراب
محکم زدم روی پایش و گفتم خیلی دلقکی کثافت عوضی جونم را به لبم رساندی .... از اول بگو
گفت شرایط اقتصادی زندگی را می بینی
ولی دیر میشود الان بیست و هفت سال دارم دخترم سیزده سالش بشود من چهل ساله ام
فاصله مان زیاد میشود و قدرت درکش را از دست میدهم
از طرف دیگر وقتی بچه دار شدیم باید خیلی مهربانتر باشیم . دعوا نکنیم . و با هم باشیم تا هجده سالش شود ...
خندیدم و گفتم چقدر هم فکر کرده ای . دوست دارم مادر شوم انهم مادر فرزند تو ... پدری دختر دوست دارد و از الان به هجده سالی او هم فکر میکند .....
از ان شب تمام تلاشش شادی بود و خنده . قرص و کاندوم را به سطل زباله ریختم شب ها با وضو می خوابیدیم . و در غذا خوردن خیلی دقت میکردیم . تمام وسواس و تلاشش شد مال حلال
. خمس درامدش را میداد. همه وجودش محبت شد
پایان قسمت اول
حدود سی سال از زندگیم می گذرد . شوهرم مرا ویکتوریا صدا می کرد . من ملکه زندگیش بودم . دوران نامزدی زنگ میزد خانه پدر و پیام میگذاشت که به ملکه من بگویید ....
زندگی متوسطی داشتم شوهرم مردی معمولی بود مانند همه مردها .صبح تا عصر دنبال لقمه ای نان و شب خسته پای تلویزیون خواب . گاهی هم بی کار میشد و عذاب ما شروع میشد .وقتی پول داشت همه چیز زیبا بود . وقتی پول نداشت انقدر شرمنده و خجالت زده و منزوی بود که از عذاب کشیدنش بیشتر از بی پولی ش عذاب می کشیدم
دردی که شوهرم از بی پولی می کشید بیشتر عذابم میداد بیشتر یخچال خالی و غذای ساده ....
یک سال از زندگی گذشته بود . که یک شب جمعه با هم به رستوران و سینما رفتیم و در پایان در پارکی نشستیم به تخمه شکستن و چای خوردن .... مدتی در مورد فیلمی که دیده بودیم صحبت کردیم.
بعد از چند دقیقه سکوت .شوهرم نگاهی کرد و خندید و گفت میخواهم در مورد یک موضوع جدی صحبت کنم دقیق گوش کن و حواب بده
با شوق و ذوق و کنجکاوی پرزسیدم در مورد چی ؟
گفت
میخواهم مثل همیشه با صداقت تمام جوابم را بدی
گفتم بکو جونم به لبم رسید
گفت
منو دوست داری؟
هنوز اگر امروز میخاستم به خاستگاریت بیایم ایا جوابت مثبت بود ؟
اگر حق طلاق داشتی می رفتی ؟؟
تمام وجودم غرق تعجب شده بود . با ناراحتی گفتم .این مسخره بازی چیه ؟ چرا این سوالات چرت و پرت را می پرسی ؟؟؟
تمام لذت امشب را از من گرفتی ...
حرفت را راحت بزن . نگرانم میکنی ....
گقت خجالت میکشم
گفتم وا بعد از یک سال کنار هم خوابیدن ؟؟ یه حق چیزهای نشنیده . اضطراب همه وجودم را گرفت . با خودم گفتم شاید دنبال تنوع است می خواهد دوباره ازدواج کند
گفتم
من اعصاب ندارم . بگو چه شده ؟
گفت
اگر مرا دوست داری و هنوز میخاهی با من باشی می خواهم بچه دار شویم
جرفش مانند اب سرد بود بر تن داغ من از ان همه اضطراب
محکم زدم روی پایش و گفتم خیلی دلقکی کثافت عوضی جونم را به لبم رساندی .... از اول بگو
گفت شرایط اقتصادی زندگی را می بینی
ولی دیر میشود الان بیست و هفت سال دارم دخترم سیزده سالش بشود من چهل ساله ام
فاصله مان زیاد میشود و قدرت درکش را از دست میدهم
از طرف دیگر وقتی بچه دار شدیم باید خیلی مهربانتر باشیم . دعوا نکنیم . و با هم باشیم تا هجده سالش شود ...
خندیدم و گفتم چقدر هم فکر کرده ای . دوست دارم مادر شوم انهم مادر فرزند تو ... پدری دختر دوست دارد و از الان به هجده سالی او هم فکر میکند .....
از ان شب تمام تلاشش شادی بود و خنده . قرص و کاندوم را به سطل زباله ریختم شب ها با وضو می خوابیدیم . و در غذا خوردن خیلی دقت میکردیم . تمام وسواس و تلاشش شد مال حلال
. خمس درامدش را میداد. همه وجودش محبت شد
پایان قسمت اول
- ۱۶.۲k
- ۱۱ آبان ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط