007-پنهان در مه - پارت ۹۰

....
007-پنهان در مه - پارت ۹۰
....

آنیا سرش را روی سینه‌ی دامیان گذاشت و چشمانش را برای لحظه‌ای بست. لرزشِ بدنش کمتر شده بود.

دامیان، در حالی که با هر قدم در میانِ شاخ و برگ‌های خشکِ جنگل، صدایِ خرد شدنِ آن‌ها زیرِ پایش بلند می‌شد، سعی می‌کرد نفس‌هایش را منظم کند. او می‌دانست که در محیطی مثل این، هر صدای اضافی می‌تواند به معنایِ مرگ باشد. آنیا، که حالا کمی از آن حالتِ شوک‌زدگی خارج شده بود، با چشمانی که هنوز از ترسِ شلیکِ اسلحه نیمه‌باز بود، به دوردست‌ها خیره شده بود.

او می‌دانست که باید راه را نشان بدهد، اما بدنش هنوز سنگین بود.

آنیا با صدایی که از شدتِ خستگی و ترس، خش‌دار شده بود، او را صدا زد:«پسرِ...»
دامیان، بدونِ اینکه سرعتش را کم کند، زیرِ لب گفت: «نترس، نزدیکیم. فقط باید از این جنگل رد بشیم.»

آنیا با تمامِ توانِ باقی‌مانده‌اش، سعی کرد ذهنش را متمرکز کند:«فهمیدم... اونجاست!» دامیان با دیدنِ درخششِ ملایمِ ماه بر رویِ آب در دوردست، مسیر را تغییر داد.

آن‌ها با احتیاط از میانِ بوته‌ها عبور کردند. آنیا هر بار که صدایِ تکان خوردنِ شاخه‌ای در نزدیکی‌شان می‌آمد، ناخودآگاه دستِ دامیان را محکم‌تر می‌فشرد. دامیان، با وجودِ تمامِ خشم و سردرگمی‌اش از اینکه چرا واردِ این بازیِ خطرناک شده، حالا فقط یک هدف داشت: رساندنِ این دخترِ به جایی که بتواند نفس بکشد.

سرانجام، بعد از دقایقی که برای آنیا مثلِ ساعت‌ها گذشت، صدایِ برخوردِ ملایمِ موج‌های کوچکِ آبِ دریاچه به گوش رسید. آن‌ها به پلی بالای حاشیه‌یِ آب رسیده بودند. محیطِ اطرافِ دریاچه، برخلافِ آن خانه‌یِ پر از خون و فریاد، به طرزِ عجیبی ساکت و امن به نظر می‌رسید.

دامیان، روی زمین نشست و به آسمان خیره شد، با صدایی که حالا کمی آرام‌تر شده بود، گفت: «خب... حالا که رسیدیم، می‌تونی بهم بگی واقعاً چه اتفاقی داره می‌افته؟ اون آدم‌ها... برادرت... آزمایشگاه... من واقعاً توی چه چیزی گیر کردم؟»

آنیا نگاهی به دامیان انداخت. چشمانِ دامیان، برخلافِ لرزشِ دستانِ آنیا، حالا پر از سوالاتی بود که می‌خواستند حقیقت را از ریشه‌یِ هستی بیرون بکشند. آنیا می‌دانست که پاسخ به این سوالات، آرامشِ دائم را برای آن‌ها به ارمغان نمی‌آورد، اما سکوت کردن، دیگر ممکن نبود.

او شروع کرد...

.....

آنیا در حالی که خستگی و سنگینیِ فکر بر شانه‌هایش نشسته بود، روی لبه‌یِ پل نشست و با نگاهی مبهم به جریانِ آب، پرسید: «حالا... تو بهم بگو چی در مورد من می‌دونی؟»

دامیان آهی کشید، گویی بارِ سنگینی را از روی دوشش برمی‌داشت. او گفت: «*چرا به من کمک کردی؟ چون تو هم به من کمک کردی!* تو کسی بودی که قبلاً این سؤال رو ازم پرسیدی، مگه نه؟»

در آن لحظه، خاطره‌ای که در آزمایشگاه از دامیان در ذهنِ آنیا نقش بسته بود، برق آسا و ناگهانی از مقابل چشمانش گذشت. او با تردید و در حالی که در ذهنش می‌پرسید: «پس اینم می‌دونی که من آنیا فورجر هستم یا نه؟!»، با صدایی که حالا ترکیبی از ترس و کنجکاوی بود، پرسید: «از کجا منو شناختی؟»

دامیان، در حالی که از این وضعیتِ عجیبِ دخترِ مقابلش به خنده آمده بود، آرام خندید و گفت: «چون تو اونقدر احمقی که کلاهی رو که خودم بهت دادم، رو جلوی چشمِ من پوشیدی!»

آنیا با شنیدنِ این حرف، ناگهان نگاهش به کلاه افتاد. گرمایِ خجالت، گونه‌هایش را به سرعت سرخ کرد و با لکنتِ تمام گفت: «پـ... پس اینطوری خودمو... خودمو لو دادم؟!» او که نمی‌دانست چطور این اشتباهِ بزرگ را جبران کند، ادامه داد: «من... من فقط می‌خواستم که...»

اما ناگهان، دنیایِ او فرو ریخت. صداهایی که گویی از اعماقِ تاریکیِ ذهن یا از دوردست‌هایِ جنگل می‌آمدند، در سرش طنین انداختند:«باید پیداشون کنیم! ما چند نفر به سختی از دست اون پسره ی هیولا فرار کردیم... قبل از اینکه بیاد دنبالمون، باید دامیان دزموند رو پیدا کنیم و بکشیمش!»

آنیا خشکش زد. تمامِ رنگ از چهره‌اش پرید. او با صدایی که حالا از ترس می‌لرزید، فریاد زد: «اون‌ها دارن می‌آن!»

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۱۴)

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۲ ساعت ۵ که قرار ب...

عشقی حقیقی

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۹

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۲**(روز اردو - جنگل سرسبز و خوش‌منظره...

پارت۱۵ انیا : بیا بریم دیگه دیر شد دامیان : اوکی من میرسون...

آوای شب پارت ۲۴ویو نویسنده دامیان در و باز کرد شوکه شد...انی...

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

Anya x Damian پارت۶۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط