داستان۳پارت۹
جونمیون:داره چکار میکنه؟...دقیق بهم بگو...
سهون:ماشینشو پارک کرد...اطراف رو نگاه میکنه... در انبار رو باز کرد... داخل انباره....داره انبار رو دور می زنه...انگشتشو کشید روی یکی از صندلی ها...
یشینگ:احتمالا نمیخواد لباسش کثیف بشه...
جونمیون با کنجکاوی:خوب..بعد...
سهون: فقط نشسته داره با گوشیش ور میره...
یشینگ: حتما داره به کسی خبر میده....
جونمیون:سهون میتونی ببینی به کی؟
سهون:یه دقیقه....!!؟!!...
یشینگ:واو این دیگه کیه....چرا اینجوریه؟...
جونمیون :چطور؟
سهون😐:داره بازی میکنه...هیونگ این یه تختش کمه...
ابروهای جونمیون بالا رفت...:ببین میتونی شناسایش کنی؟...
سهون با اسکن کردن صورت طرف و مقایسه با عکسهایی که داشت...بعد از۵ دقیقه...
سهون:فکر کنم وییفان باشه...
یشینگ:مطمعنی؟..قدش به چانیول میاد...
سهون:نه اون کمی بلندتره...
جونمیون:خیلی خوب من رفتم...
یشینگ:زود نیست بزار همه بیان...
جونمیون:نه نیست...برام دعا کنید..
یشینگ:سهوناا..نگاه کن ببین اسلحه یا چاقویی همراشه...
سهون یه اسکن گرمایی انجام داد:هیونگ..روی مچ پاش اسلحه داره...
جونمیون:فهمیدم...ممنون...
*،*،*،*،*،*،*
وییفان
امشب خیلی استرس دارم ولی زودتر از موعد رفتم سرقرار باید حتما میدیدم ..کی جرعت کرده بهم همچین پیامی رو داده...محض اطمینان کُلت کوچیکی رو به مچ پاهام بستم...بعد از حدود ۴۵ دقیقه به محل قرار رسیدم...جاده خلوت و تاریکی بود ...بهشم میخورد انقدر قدیمی باشه که دوربینی نصب نکرده باشن...هِه..جون میده برای قتل سریالی...با رسیدنم یه دور دور انبار زدم ..بزرگ و قدیمی...کسی هنوز نیومده بود...وارد انبار شدم...همه جا تاریک بود غیر از ۵لامپ وسط انبار که فقط محدوده صندلیهای چیده شده رو روشن می کرد...دستی به یکی از صندلی ها کشیدم..روش خاکی نبود ...پس تازه گذاشتنشون.. به صورت گرد چیده بودنشون...روی یکی نشستم گوشیمو در آوردم شروع به بازی کردم...موقع نشستن متوجه لامپ روشن یه دوربین شدم...پس داشتن می دیدنم...با شروع بازی هم استرسم کم میشد هم میتونستم افکارمو ازشون پنهان کنم...
بعد از ۱۵ دقیقه یه نفر وارد شد به سمتم اومد قدش از من کوتاه تر بود یعنی خودشه؟....
جونمیون گوشیشو داخل دستش گرفت و درحالی که به سمت وییفان با قدمهای با احتیاط و با دست دیگش به گوشی اشاره کرد:ش..شما..ب..به..م..من..
ووییفان (حتما مثل من بهش پیام دادن..این مسخره طرف لکت زبون داشته باشه..هههه):نه من بهت پیام ندادم...منم مثل شما منتظرم...بیا بشین...
با نشستن جونمیون دو صندلی اونورتر...وییفان هم نشست...
جونمیون(نقشم گرفت)
یشینگ:..واو....فکر کنم جونمیون رشته شو اشتباه انتخاب کرده...خخخ...بابا هنرمند....خخ
سهون با اخم:..۲ نفر دیگه اومدن...روبروی هم قرار گرفتن...چکار کنیم؟
سهون:ماشینشو پارک کرد...اطراف رو نگاه میکنه... در انبار رو باز کرد... داخل انباره....داره انبار رو دور می زنه...انگشتشو کشید روی یکی از صندلی ها...
یشینگ:احتمالا نمیخواد لباسش کثیف بشه...
جونمیون با کنجکاوی:خوب..بعد...
سهون: فقط نشسته داره با گوشیش ور میره...
یشینگ: حتما داره به کسی خبر میده....
جونمیون:سهون میتونی ببینی به کی؟
سهون:یه دقیقه....!!؟!!...
یشینگ:واو این دیگه کیه....چرا اینجوریه؟...
جونمیون :چطور؟
سهون😐:داره بازی میکنه...هیونگ این یه تختش کمه...
ابروهای جونمیون بالا رفت...:ببین میتونی شناسایش کنی؟...
سهون با اسکن کردن صورت طرف و مقایسه با عکسهایی که داشت...بعد از۵ دقیقه...
سهون:فکر کنم وییفان باشه...
یشینگ:مطمعنی؟..قدش به چانیول میاد...
سهون:نه اون کمی بلندتره...
جونمیون:خیلی خوب من رفتم...
یشینگ:زود نیست بزار همه بیان...
جونمیون:نه نیست...برام دعا کنید..
یشینگ:سهوناا..نگاه کن ببین اسلحه یا چاقویی همراشه...
سهون یه اسکن گرمایی انجام داد:هیونگ..روی مچ پاش اسلحه داره...
جونمیون:فهمیدم...ممنون...
*،*،*،*،*،*،*
وییفان
امشب خیلی استرس دارم ولی زودتر از موعد رفتم سرقرار باید حتما میدیدم ..کی جرعت کرده بهم همچین پیامی رو داده...محض اطمینان کُلت کوچیکی رو به مچ پاهام بستم...بعد از حدود ۴۵ دقیقه به محل قرار رسیدم...جاده خلوت و تاریکی بود ...بهشم میخورد انقدر قدیمی باشه که دوربینی نصب نکرده باشن...هِه..جون میده برای قتل سریالی...با رسیدنم یه دور دور انبار زدم ..بزرگ و قدیمی...کسی هنوز نیومده بود...وارد انبار شدم...همه جا تاریک بود غیر از ۵لامپ وسط انبار که فقط محدوده صندلیهای چیده شده رو روشن می کرد...دستی به یکی از صندلی ها کشیدم..روش خاکی نبود ...پس تازه گذاشتنشون.. به صورت گرد چیده بودنشون...روی یکی نشستم گوشیمو در آوردم شروع به بازی کردم...موقع نشستن متوجه لامپ روشن یه دوربین شدم...پس داشتن می دیدنم...با شروع بازی هم استرسم کم میشد هم میتونستم افکارمو ازشون پنهان کنم...
بعد از ۱۵ دقیقه یه نفر وارد شد به سمتم اومد قدش از من کوتاه تر بود یعنی خودشه؟....
جونمیون گوشیشو داخل دستش گرفت و درحالی که به سمت وییفان با قدمهای با احتیاط و با دست دیگش به گوشی اشاره کرد:ش..شما..ب..به..م..من..
ووییفان (حتما مثل من بهش پیام دادن..این مسخره طرف لکت زبون داشته باشه..هههه):نه من بهت پیام ندادم...منم مثل شما منتظرم...بیا بشین...
با نشستن جونمیون دو صندلی اونورتر...وییفان هم نشست...
جونمیون(نقشم گرفت)
یشینگ:..واو....فکر کنم جونمیون رشته شو اشتباه انتخاب کرده...خخخ...بابا هنرمند....خخ
سهون با اخم:..۲ نفر دیگه اومدن...روبروی هم قرار گرفتن...چکار کنیم؟
- ۱.۷k
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط