007-کورسوی امید - پارت هشتم

...
007-کورسوی امید - پارت هشتم
....

پس از رفتن دامیان، آنیا بی‌هدف در خیابان‌های شهر پرسه می‌زد. گرسنگی به او فشار می‌آورد و با دیدن ویترین یک مغازه، ناخودآگاه به سمتش دوید؛ اما همان‌جا ایستاد. یادش آمد که هیچ پولی همراه ندارد. با ناامیدی زیر لب گفت: «یعنی دوباره باید دنبال یه یتیم‌خونه بگردم که ازم محافظت کنه؟»

همین‌طور که با افکارش کلنجار می‌رفت، پایش به جدول کنار خیابان گیر کرد و به زمین خورد. در همان لحظه، چیزی روی زمین نظرش را جلب کرد: دسته‌ای اسکناس که از جیب پالتوی دامیان بیرون افتاده بود؛ مبلغی تقریباً زیاد.

آنیا با دیدن پول‌ها، درگیری درونی‌اش شروع شد: «نه، نه... به خرج کردنش فکر نکن! اینا مال پسر دومه، نه من.»

اما گرسنگی و نیاز شدیدش، بهانه می‌تراشید: «من که قرار نیست حالا حالاها اون رو ببینم... پس خرجش می‌کنم و وقتی پول خودم رو به دست آوردم، بهش برمی‌گردونم. آره... حتماً برمی‌گردونم!»

با این خیال، با چهره‌ای که حالا کمی رنگِ شادی گرفته بود، به داخل مغازه رفت و چند بسته بادام‌زمینی خرید. در حین گشت‌زدن در پاساژ، چشمانش به یک مغازه‌ی لباس‌فروشی افتاد. آنیا فکر کرد: «شاید بهتره لباسی بخرم که کمتر توی چشم باشم... هر چی بیشتر بتونم خودم رو مخفی کنم، بهتره.»

او وارد مغازه شد و میان لباس‌ها، چشمش به شنلی افتاد که هم قیمت مناسبی داشت و هم می‌توانست به خوبی هویتش را پنهان کند. رو به فروشنده کرد و با اعتمادبه‌نفس گفت: «این رو می‌خوام.»

فروشنده با نگاهی تحقیرآمیز، انگار که یک گدا در لباسی شیک ایستاده باشد، نگاهش کرد و با تردید فکر کرد: «اون... اون دختر واقعاً می‌تونه پولش رو بده؟»

آنیا با شنیدن صدای افکار فروشنده، سریع پاسخ داد: «نگران نباشید، من به اندازه کافی پول دارم.»
فروشنده که شوکه شده بود، گفت: «اوه؟ من... من که چیزی نگفتم خانم جوان!»
آنیا دستپاچه شد: «اوه... بله! ببخشید.»

بعد از پرداخت پول، چشمِ آنیا به نخ‌های پاره‌ای افتاد که روی میز پشتی ریخته بود. آنیا با خودش فکر کرد: «شاید با اونا بتونم...» سپس به فروشنده گفت: «ببخشید خانم، می‌شه اون نخ‌ها رو هم بهم بفروشید؟»

فروشنده با تعجب پرسید: «چی؟! آخه کی نخ پاره می‌خره؟» اما بعد از مکثی گفت: «اون‌ها قابل استفاده نیستن، ولی اگه واقعاً نیازشون داری، می‌تونی رایگان ببریشون.»

آنیا با خوشحالی گفت: «واقعاً؟ خیلی ممنونم!»

او نخ‌ها را در پلاستیکی جداگانه گرفت و با عجله از مغازه خارج شد. در ذهنش جرقه‌ای زد: «خب، هنوز مقدار کافی پول دارم که اون ماده رو بخرم...»

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۳)

عشقی حقیقی

راز هایی که ماراا کنار هم آوردند=پارت ۳بعد از زنگ آخر، تقریب...

پارت۱۵ انیا : بیا بریم دیگه دیر شد دامیان : اوکی من میرسون...

آوای شبپارت ۱۷ویو دامیانهاا من اینجا چیکار میکنم ؟ چییی انیا...

ادامهانیا:دفه اخرت باشه سره من داد مسزنی😡پشت صحنه انوراندر:و...

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

P21دامیان،دامیان اروم سرشو اورد نزدیک انیا که بگه که یه دفعه...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)دام...

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط