فصل بیست و هفتم: برادری که همهچیز را میدانست
فصل بیست و هفتم: برادری که همهچیز را میدانست
آرون هنوز درست ننشسته بود که ملیسا دوباره کنارش جا گرفت و سرش رو روی شونهاش گذاشت.
ـ آرون؟
ـ جانم؟
ـ دیگه نمیری، نه؟
آرون لبخندش رو از دست داد. دستش رو دور شونههای خواهرش انداخت و گفت:
ـ نه، کوچولو. این بار برگشتم که بمونم.
ملیسا محکمتر بهش چسبید.
آرون برای اینکه اشکهای جمعشده در چشمهای خواهرش رو نبینه، موهاش رو بههم ریخت.
ـ راستی، تو چرا اینقدر بزرگ شدی؟ من که رفتم، هنوز بچه بودی!
ملیسا با اعتراض سرش رو بلند کرد.
ـ من دیگه بچه نیستم!
ـ آره؟ پس چرا هنوز مثل بچگیهات منو ول نمیکنی؟
ـ چون دلم برات تنگ شده بود!
آرون خندید و گونهاش رو بوسید.
ـ منم دلم برات تنگ شده بود.
آنطرف اتاق، ریو با لبخند گفت:
ـ آرون، بالاخره برگشتی! باید یه روز با هم بیرون بریم.
آرون نگاهی کوتاه بهش انداخت.
ـ شاید.
لحنش مؤدبانه بود، اما گرمایی نداشت.
سِرینا هم جلو اومد.
ـ آرون، خیلی وقته ندیدمت! سربازی چطور بود؟
آرون حتی لبخند هم نزد.
ـ خوب بود.
سِرینا منتظر موند تا حرف دیگهای بزنه، اما آرون دوباره رو به ملیسا کرد.
ـ خب، کوچولو! تو این مدت چه کارهایی کردی؟ همهچیز رو برام تعریف کن.
ملیسا با خوشحالی شروع به حرف زدن کرد.
سِرینا که انتظار برخورد صمیمانهتری داشت، بهتدریج ساکت شد.
آرون با بقیهٔ فامیل هم همینطور رفتار میکرد؛ جواب سؤالهاشون رو میداد، اما خودش سر صحبت رو باز نمیکرد.
تنها کسی که واقعاً کنارش راحت بود، ملیسا بود.
***
کمی بعد، وقتی مهمونها مشغول صحبت بودن، آرون خواهرش رو به آشپزخونه برد.
ـ ملیسا، یه چیزی میخوام بپرسم.
ـ چی؟
آرون به صورتش نگاه کرد.
ـ این مدت کسی اذیتت کرده؟
لبخند ملیسا کمی محو شد.
ـ نه، چرا؟
ـ چون میشناسمت. وقتی خوشحالی، حرف میزنی و میخندی. ولی وقتی چیزی ناراحتت میکنه، سعی میکنی وانمود کنی هیچ اتفاقی نیفتاده.
ملیسا ساکت موند.
آرون آهسته ادامه داد:
ـ من چند سال ازت دور بودم. نمیخوام وقتی برگشتم، بفهمم توی این مدت ناراحتیهات رو تنهایی تحمل کردی.
ملیسا چشمهاش رو پایین انداخت.
ـ آرون...
ـ مجبور نیستی همین الان چیزی بگی. فقط میخوام بدونی هنوز همون برادرتم. هر اتفاقی افتاده باشه، میتونی بهم بگی.
ملیسا دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره.
دوباره بغلش کرد.
ـ خیلی دلم برات تنگ شده بود...
آرون محکم بغلش کرد.
ـ میدونم، کوچولو. منم همینطور.
چند لحظه همونطور موندن.
بعد آرون با لحنی جدی گفت:
ـ و یه چیز دیگه... اگه کسی باعث شده باشه فکر کنی بهاندازهٔ بقیه ارزش نداری، مشکل از اون آدمه، نه تو.
ملیسا سرش رو از روی شونهاش بلند کرد.
آرون لبخند کوچیکی زد.
ـ فهمیدی؟
ملیسا با چشمهای خیس سر تکون داد.
ـ آره.
ـ خوبه. حالا بیا بریم. اگه بیشتر از این بمونیم، مامان فکر میکنه دارم مخفیانه بهت شیرینی میدم!
ملیسا خندید.
ـ شاید هم داری!
آرون دستش رو گرفت و با هم به پذیرایی برگشتن.
این بار، ملیسا احساس نمیکرد برای داشتن یک نفر که طرفش رو بگیره، باید با کسی رقابت کنه.
برادرش برگشته بود.
و آرون قصد نداشت دوباره بذاره خواهرش احساس کنه توی خانواده تنهاست.
آرون هنوز درست ننشسته بود که ملیسا دوباره کنارش جا گرفت و سرش رو روی شونهاش گذاشت.
ـ آرون؟
ـ جانم؟
ـ دیگه نمیری، نه؟
آرون لبخندش رو از دست داد. دستش رو دور شونههای خواهرش انداخت و گفت:
ـ نه، کوچولو. این بار برگشتم که بمونم.
ملیسا محکمتر بهش چسبید.
آرون برای اینکه اشکهای جمعشده در چشمهای خواهرش رو نبینه، موهاش رو بههم ریخت.
ـ راستی، تو چرا اینقدر بزرگ شدی؟ من که رفتم، هنوز بچه بودی!
ملیسا با اعتراض سرش رو بلند کرد.
ـ من دیگه بچه نیستم!
ـ آره؟ پس چرا هنوز مثل بچگیهات منو ول نمیکنی؟
ـ چون دلم برات تنگ شده بود!
آرون خندید و گونهاش رو بوسید.
ـ منم دلم برات تنگ شده بود.
آنطرف اتاق، ریو با لبخند گفت:
ـ آرون، بالاخره برگشتی! باید یه روز با هم بیرون بریم.
آرون نگاهی کوتاه بهش انداخت.
ـ شاید.
لحنش مؤدبانه بود، اما گرمایی نداشت.
سِرینا هم جلو اومد.
ـ آرون، خیلی وقته ندیدمت! سربازی چطور بود؟
آرون حتی لبخند هم نزد.
ـ خوب بود.
سِرینا منتظر موند تا حرف دیگهای بزنه، اما آرون دوباره رو به ملیسا کرد.
ـ خب، کوچولو! تو این مدت چه کارهایی کردی؟ همهچیز رو برام تعریف کن.
ملیسا با خوشحالی شروع به حرف زدن کرد.
سِرینا که انتظار برخورد صمیمانهتری داشت، بهتدریج ساکت شد.
آرون با بقیهٔ فامیل هم همینطور رفتار میکرد؛ جواب سؤالهاشون رو میداد، اما خودش سر صحبت رو باز نمیکرد.
تنها کسی که واقعاً کنارش راحت بود، ملیسا بود.
***
کمی بعد، وقتی مهمونها مشغول صحبت بودن، آرون خواهرش رو به آشپزخونه برد.
ـ ملیسا، یه چیزی میخوام بپرسم.
ـ چی؟
آرون به صورتش نگاه کرد.
ـ این مدت کسی اذیتت کرده؟
لبخند ملیسا کمی محو شد.
ـ نه، چرا؟
ـ چون میشناسمت. وقتی خوشحالی، حرف میزنی و میخندی. ولی وقتی چیزی ناراحتت میکنه، سعی میکنی وانمود کنی هیچ اتفاقی نیفتاده.
ملیسا ساکت موند.
آرون آهسته ادامه داد:
ـ من چند سال ازت دور بودم. نمیخوام وقتی برگشتم، بفهمم توی این مدت ناراحتیهات رو تنهایی تحمل کردی.
ملیسا چشمهاش رو پایین انداخت.
ـ آرون...
ـ مجبور نیستی همین الان چیزی بگی. فقط میخوام بدونی هنوز همون برادرتم. هر اتفاقی افتاده باشه، میتونی بهم بگی.
ملیسا دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره.
دوباره بغلش کرد.
ـ خیلی دلم برات تنگ شده بود...
آرون محکم بغلش کرد.
ـ میدونم، کوچولو. منم همینطور.
چند لحظه همونطور موندن.
بعد آرون با لحنی جدی گفت:
ـ و یه چیز دیگه... اگه کسی باعث شده باشه فکر کنی بهاندازهٔ بقیه ارزش نداری، مشکل از اون آدمه، نه تو.
ملیسا سرش رو از روی شونهاش بلند کرد.
آرون لبخند کوچیکی زد.
ـ فهمیدی؟
ملیسا با چشمهای خیس سر تکون داد.
ـ آره.
ـ خوبه. حالا بیا بریم. اگه بیشتر از این بمونیم، مامان فکر میکنه دارم مخفیانه بهت شیرینی میدم!
ملیسا خندید.
ـ شاید هم داری!
آرون دستش رو گرفت و با هم به پذیرایی برگشتن.
این بار، ملیسا احساس نمیکرد برای داشتن یک نفر که طرفش رو بگیره، باید با کسی رقابت کنه.
برادرش برگشته بود.
و آرون قصد نداشت دوباره بذاره خواهرش احساس کنه توی خانواده تنهاست.
- ۱۱۲
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط