‌ من یاد گرفتم که احترام بگذارم ...

‌ من یاد گرفتم که احترام بگذارم ...
آنچنان عمیق که چشمانش در چشمانم ببیند
و قلبش از عمق بوسه هایم حس کند
من یاد گرفتم که دوریش اجبار است هر طلوع را با خاطراتش شروع کنم
من یاد گرفتم که تمام بودنش را در عکس هایش ، قاب دیوار کنم تا نبودنش را نبینم...
من یاد گرفتم همیشه کودکش باشم ونامش تا ابد سایه بالا سرم ...
و من زمزمه می کنم دوستت دارم
و او هر جای این دنیا و آن دنیا باشد !
می گوید ،،، من بیشتر...
روزت مبارک پدر عزیزم
دیدگاه ها (۳)

امروز روز تولد کسیه که شاید هیچ‌وقت نفهمه در گوشه‌ای از این ...

امروز روز تولد کسیه که شاید هیچ‌وقت نفهمه در گوشه‌ای از این ...

پارت ۲۴صدایِ آهنگِ پرانرژیِ عروسی از داخلِ سالن می‌اومد، اما...

پارت ۴۵تهیونگ با قدم‌هایِ سنگین و نفس‌هایِ حبس‌شده، وارد اتا...

like swan🦢#like_swan PT26𝑙𝑎𝑠𝑡 𝑝𝑎𝑟𝑡🧚🏻‍♀️ویو هویج: نامجون دوبا...

هم‌سلولی خطرناک (part3)دختر یاد گرفته بود وقتی نگهبان با بی‌...

چند پارتیپارت ۴سه روز از آن شبِ وحشتناک گذشت. سکوتِ زیرزمین ...

پارت اول: «معامله در سایه‌ها»عمارت سنگی در دل مه و باران ملا...

رمان لونا و ویلیام : قسمت ۱۴

هم اتاقی قدیمی -پارت-۳۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط