پارت ۲۴
پارت ۲۴
صدایِ آهنگِ پرانرژیِ عروسی از داخلِ سالن میاومد، اما اینجا، توی راهرویِ منتهی به بخشِ زنانه، هوا سنگین بود. حسنا به دیوار تکیه داده بود و سعی میکرد نفسنفس نزند. سامان فقط چند قدم با او فاصله داشت. نیشخندِ رویِ لبهایش از همیشه بیرحمتر به نظر میرسید.
سامان با همان لحنِ آرامی که ترس رو به جونِ حسنا میانداخت، گفت:
— «چی شد؟ چرا رنگت پریده؟ هنوز که کسی نفهمیده. ولی خب، بستگی داره تو چقدر بخوای این راز باقی بمونهحسنا دستهایش را در هم گره کرد. ناخنهایش را تویِ پوستِ دستش فرو برد تا شاید دردش باعث شود لرزشش متوقف شود.
— «سامان… تو اصلاً چی از جونِ من میخوای؟ این کارِ تو… اینطوری با من حرف زدن… واقعاً فکر میکنی با این کار کسی بهت احترام میذاره؟»
سامان خندهای کوتاه و بیروح کرد.«احترام؟ من نیازی به احترامِ تو ندارم، حسنا. من فقط میخوام اون چیزی که خاله و بقیه میخوان بشه. اگه تو همراهی کنی، همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه. ولی اگه بخوای لجبازی کنی…»
او چند قدم جلوتر آمد و طوری که فقط حسنا بشنود، ادامه داد:
— «یه تلفن کافیه تا به خاله بگم همون کسی که فکر میکنی دخترتِ پاک و آرومه، داره با یه غریبه از اون سرِ دنیا حرف میزنه. فکر کن وقتی مامانت بفهمه، چه آتشی به پا میشه. میخوای این عروسیِ دخترخالهت به مراسمِ رسواییِ تو تبدیل بشه؟»
حسنا حس کرد دنیا دورِ سرش میچرخه. تصورِ نگاهِ ناامیدِ مادرش، زمزمههای فامیل، و شرمندگیای که قرار بود تمامِ زندگیاش را پر کند، مثلِ یک کابوس بود. او فقط یک دخترِ دوازدهساله بود که قلبش جایِ دیگهای گیر کرده بود.
با صدایی که به سختی از گلویش خارج میشد، گفت:
— «تو… تو خیلی بیرحمی.»
سامان شانه بالا انداخت و به سمتِ درِ سالن برگشت.
— «من فقط واقعبینم. تا ده دقیقه دیگه برگرد تویِ جمع. با لبخند. جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. وگرنه… خودت میدونی.»سامان رفت. حسنا تنها ماند. اشک در چشمانش حلقه زد، اما اجازه نداد بریزد. او نمیخواست در آینه زنیِ خسته و گریان را ببیند. او به یادِ تهیونگ افتاد؛ به قولِ محکمی که داده بود. «تسلیم نشو.»
حسنا با خودش زمزمه کرد: «من تسلیم نمیشم. حتی اگه تنها باشم.»
او لباسش را مرتب کرد، یک نفسِ عمیقِ لرزان کشید و سعی کرد چهرهاش را به حالتِ عادی برگرداند. او باید برمیگشت تویِ سالن، اما نه به عنوانِ یک قربانی. باید راهی پیدا میکرد تا این فشار رو تحمل کنه. او نمیتونست به کسی بگه، اما شاید… شاید تهیونگ از راهِ دور میتونست بهش امید بده؟
حسنا به سمتِ سالن قدم برداشت، در حالی که نگاههایِ کنجکاوِ فامیل را حس میکرد. هر قدمش، قدمی در دلِ یک میدانِ مین بود.
ادامه دارددد ..........
صدایِ آهنگِ پرانرژیِ عروسی از داخلِ سالن میاومد، اما اینجا، توی راهرویِ منتهی به بخشِ زنانه، هوا سنگین بود. حسنا به دیوار تکیه داده بود و سعی میکرد نفسنفس نزند. سامان فقط چند قدم با او فاصله داشت. نیشخندِ رویِ لبهایش از همیشه بیرحمتر به نظر میرسید.
سامان با همان لحنِ آرامی که ترس رو به جونِ حسنا میانداخت، گفت:
— «چی شد؟ چرا رنگت پریده؟ هنوز که کسی نفهمیده. ولی خب، بستگی داره تو چقدر بخوای این راز باقی بمونهحسنا دستهایش را در هم گره کرد. ناخنهایش را تویِ پوستِ دستش فرو برد تا شاید دردش باعث شود لرزشش متوقف شود.
— «سامان… تو اصلاً چی از جونِ من میخوای؟ این کارِ تو… اینطوری با من حرف زدن… واقعاً فکر میکنی با این کار کسی بهت احترام میذاره؟»
سامان خندهای کوتاه و بیروح کرد.«احترام؟ من نیازی به احترامِ تو ندارم، حسنا. من فقط میخوام اون چیزی که خاله و بقیه میخوان بشه. اگه تو همراهی کنی، همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه. ولی اگه بخوای لجبازی کنی…»
او چند قدم جلوتر آمد و طوری که فقط حسنا بشنود، ادامه داد:
— «یه تلفن کافیه تا به خاله بگم همون کسی که فکر میکنی دخترتِ پاک و آرومه، داره با یه غریبه از اون سرِ دنیا حرف میزنه. فکر کن وقتی مامانت بفهمه، چه آتشی به پا میشه. میخوای این عروسیِ دخترخالهت به مراسمِ رسواییِ تو تبدیل بشه؟»
حسنا حس کرد دنیا دورِ سرش میچرخه. تصورِ نگاهِ ناامیدِ مادرش، زمزمههای فامیل، و شرمندگیای که قرار بود تمامِ زندگیاش را پر کند، مثلِ یک کابوس بود. او فقط یک دخترِ دوازدهساله بود که قلبش جایِ دیگهای گیر کرده بود.
با صدایی که به سختی از گلویش خارج میشد، گفت:
— «تو… تو خیلی بیرحمی.»
سامان شانه بالا انداخت و به سمتِ درِ سالن برگشت.
— «من فقط واقعبینم. تا ده دقیقه دیگه برگرد تویِ جمع. با لبخند. جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. وگرنه… خودت میدونی.»سامان رفت. حسنا تنها ماند. اشک در چشمانش حلقه زد، اما اجازه نداد بریزد. او نمیخواست در آینه زنیِ خسته و گریان را ببیند. او به یادِ تهیونگ افتاد؛ به قولِ محکمی که داده بود. «تسلیم نشو.»
حسنا با خودش زمزمه کرد: «من تسلیم نمیشم. حتی اگه تنها باشم.»
او لباسش را مرتب کرد، یک نفسِ عمیقِ لرزان کشید و سعی کرد چهرهاش را به حالتِ عادی برگرداند. او باید برمیگشت تویِ سالن، اما نه به عنوانِ یک قربانی. باید راهی پیدا میکرد تا این فشار رو تحمل کنه. او نمیتونست به کسی بگه، اما شاید… شاید تهیونگ از راهِ دور میتونست بهش امید بده؟
حسنا به سمتِ سالن قدم برداشت، در حالی که نگاههایِ کنجکاوِ فامیل را حس میکرد. هر قدمش، قدمی در دلِ یک میدانِ مین بود.
ادامه دارددد ..........
- ۱۷۴
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط