من!
من!
نه آن سیزده هستم،که از عالم بدر باشم!
نه آن گره های سبزه های رویا!
من با توام!
یا چیزی نیستم که هر بار مثل زمین،پس از شلاق باران، با لبخندی جوانه بزنم!
سیزده آمد!
و من،از خودم بیرون زده ام!
زار و بی قرار،دنبالت میگردم!
میدانم،دنیا آنجا،با ساز ناکوکش برایت آواز میخواند!
من اینجا ،شعرهایم را به هم گره میزنم!
عاشقی تمام وقتم!
شاعری بی صله!
فقط تو را به قلبم گره زده ام!
به اشتباه هم که شده با من حرف بزن!!!
که هم قلبم،و هم فصلها،سرجایشان بمانند…
امروز وقتی به رسم دل، میخواستم آرزوهایم را به رخ روزهایم بکشم و سبزه ها را گره بزنم، دیدم تو با روزها، دست به یکی کرده ای!
آنها خودت را دارند!
اما من فقط حسرتت را!
زبانم بند آمد!!!
آخر میدانی!؟
من تمام انتظارهای زمینم!
همه ی آمدنهایت را تعبیر به عشق میکنم!
اما تنهاییم تورا در حجم اتاقم با قواره ی دلتنگی،اندازه میزند!
مگر ماندنت در آغوش شعرهایم آنقدر سخت است که باز مُرتد به ایمان آمدنت،در آیین واژه های پردردِ امید شوم!؟
میدانی!؟
به خوابها و خیالهایم امیدی نیست!
چرا که من از همه ی بهشت های ندیده،رانده شده ام!
راستی !
برای شاعری از دوزخ گریخته،تنها صدای توست که ذهن آشفته اش را آرام میکند!
تو شکوفه های زیبایی را از سر انگشتانت آویزان کرده ای!
به حقِ آنها،دستی برایم تکان بده،بلکه از عطرش به خواب زودهنگام فردا بروم!
نه آن سیزده هستم،که از عالم بدر باشم!
نه آن گره های سبزه های رویا!
من با توام!
یا چیزی نیستم که هر بار مثل زمین،پس از شلاق باران، با لبخندی جوانه بزنم!
سیزده آمد!
و من،از خودم بیرون زده ام!
زار و بی قرار،دنبالت میگردم!
میدانم،دنیا آنجا،با ساز ناکوکش برایت آواز میخواند!
من اینجا ،شعرهایم را به هم گره میزنم!
عاشقی تمام وقتم!
شاعری بی صله!
فقط تو را به قلبم گره زده ام!
به اشتباه هم که شده با من حرف بزن!!!
که هم قلبم،و هم فصلها،سرجایشان بمانند…
امروز وقتی به رسم دل، میخواستم آرزوهایم را به رخ روزهایم بکشم و سبزه ها را گره بزنم، دیدم تو با روزها، دست به یکی کرده ای!
آنها خودت را دارند!
اما من فقط حسرتت را!
زبانم بند آمد!!!
آخر میدانی!؟
من تمام انتظارهای زمینم!
همه ی آمدنهایت را تعبیر به عشق میکنم!
اما تنهاییم تورا در حجم اتاقم با قواره ی دلتنگی،اندازه میزند!
مگر ماندنت در آغوش شعرهایم آنقدر سخت است که باز مُرتد به ایمان آمدنت،در آیین واژه های پردردِ امید شوم!؟
میدانی!؟
به خوابها و خیالهایم امیدی نیست!
چرا که من از همه ی بهشت های ندیده،رانده شده ام!
راستی !
برای شاعری از دوزخ گریخته،تنها صدای توست که ذهن آشفته اش را آرام میکند!
تو شکوفه های زیبایی را از سر انگشتانت آویزان کرده ای!
به حقِ آنها،دستی برایم تکان بده،بلکه از عطرش به خواب زودهنگام فردا بروم!
- ۲.۸k
- ۱۳ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط