The sound of bells part 11
اسکورپیوس با لبخندی که معنی اش را که لیلی معنیش را نمیفهمید گفت.
"و تو رفتی؟"
نگاهی تحلیل گرانه به او انداخت و گفت.
"کنجکاوی"
اسکورپیوس به علامت نگاه کرد و با صدایی که شبیه یک زمزمه بود گفت.
"اون چی، با اون میخوای چیکار کنی؟"
لیلی نگاه اسکورپیوس را دنبال کرد و به علامت کمی گز گز کننده روی مچ دست لیلی نگاه کرد.
"نمیدونم"
اسکورپیوس نفس عمیقی کشید و گفت.
"کنجکاوی اخر کار دستت میده، پرنسس"
لیلی ابروهایش را بالا برد ولی تا خواست چیزی بگه انگار اسکورپیوس اب شده و رفته است داخل زمین.
لیلی رفت و خودش را روی مبل داخل اتاق مشترک اسلیترین رها کرد و به شومینه ای که با چوب کاج جلوی مبل ساخته شده بود نگاه کرد.
صدای برخورد اب های تاریک دریاچه به پنجره ارامش خاصی را به او اعطا میکرد گویی به خانه اش برگشته است
دخمه ی مورد علاقه اش.
نوری گرم و سوزان داخل پنجره تابید و متوجه شد که صبح شده است.
از مبل پرید و بلند شد.
ناگهان صدای دعوایی از پله های بالایی اسلیترین بلند شد.
چرا این وقت صبح باید انقدر سر و صدا باشد!؟
او دوید و موهایش را سریع بالای سرش سفت بست و از پله ها
دوتا یکی بالا رفت.
پرفسور دیکاپریو و زیدر درحال دعوا همراه با کتک کاری هستند.
پرفسور دیکاپریو فریاد کشید.
"تو خون اسب تک شاخ رو از انبارم دزدیدی!!!"
و زیدر بعد از هل دادن دیکاپریو به زمین خودشو تکوند و ردایش را صاف کرد.
"متاسفانه فکر کنم دچار سوتفاهم شدی. من به خون اسب تک شاخ چه نیازی دارم؟"
دیکاپریو دستی در موهاش کشید و تا لیلی را دید خشکش زد. به طرف لیلی رفت و گفت.
«بچه همین الان دنبالم بیا»
لیلی بدون لحظه ای تفکر به دنبال دیکاپریو دوید. انها در راهرو کمی قدم زدن و سکوتی سنگینی بینشان بود. که بلاخره پرفسور دیکاپریو حرفی زد. که لیلی را پر از سوال کرد.
«درمورد معجون جاودانگی چی میدونی؟»
لیلی که حتی اسم این معجون هم به گوشش اشنا نبود سری به نشانه ی منفی تکون داد. دیکاپریو دستی به صورتش کشید و گفت
«ببین دردسرساز جنگل داره خشک میشه. دوست کوچولوتم اینو فهمیده. اون معجونو باید توی جام نقره ی توی معبد طبیعت بریزی»
لیلی از استفاده ی کلمه "بریزی"
متعجب شد چون این یعنی لیلی باید اینکارو بکنه؟
دیکاپریو دوباره ایندفعه با صدای ارونتر گفت.
«این معجون از خون تک شاخ و برگ درخت بید کتک زن و قلب اژدها است»
لیلی با شنیدن هر مورد شکه تر میشد.
«خب پس الان باید اینارو پیدا کنم؟»
دیکاپریو سعی در ارام کردن خودش کرد.
«اره. چندتا همراه هم ببر. معبد صدات میکنه، اسب تک شاخ جذبت میکنه و قلب اژدها... خب اونو نمیدونم»
و دیکاپریو رفت، بدون توضیح و اخطاری. لیلی برای بقیه کلاس ها
کل کلاس دفاع در برابر نیروهای تاریک لیلی داشت به جمله اخر دیکاپریو فکر میکرد. این که معبد صدا و تک شاخ جذبت میکند یعنی چه. یعنی قرار است بیشتر از ان علامت روی دستش چیز های عجیب ببیند؟
الیزا یک کاغذ به سر لیلی که اکنون روی میز بود پرتاب کرد.
لیلی سریع سر جایش نشست و کاغذ را باز کرد.
«هی لیلی این چه قیافه ایه!»
لیلی کمی فکر کرد و با خودش گفت، الیزا دوستش است پس بهش اعتماد دارد.
کاغذ سفید دیگر برداشت و رویش نوشت.
«دیکاپریو حرفای عجیبی زد بهم. بهم ماموریت عجیبی هم داد. کمک تو میخوام. بعد کلاس ها تو سالن مشترک اسلیترین میبینمت»
الیزا وقتی کاغذ پوستی را در هوا گرفت. دقیقا پشت سر زیدر سرش را به معنی متوجه شدم تکان داد و دوباره به کلاس برگشت. لیلی داشت بی دلیل و هدف در دفترش خط های پیوسته میکشید که سایه ی زیدر را روی سرش احساس کرد. سریع دفترش را بست ولی زیدر دفتر را برداشت ولی وقتی بازش کرد هیچی داخل دفتر نبود. دفتر را به لیلی داد و چشمانش را چرخاند. کلاس تمام شد. لیلی دفتر اش را باز کرد و دید خط های پیوسته به شکل یک ققنوس تبدیل شدن که نوک اش سمت راست لیلی را نشانه میگرفت. لیلی سرش را کج کرد تا بهتر بتواند ببیند. همان طور که به دفتر خیره شده بود به بیرون از کلاس راه افتاد و همان طور که نقاشی اشاره میکرد به طرف راست میرفتکه ناگهان دستی دفتر را از دست لیلی قاپید. لیلی که سردرگم بود و انگار تازه از دنیای خودش بیرون امده است به اطراف نگاه کرد و اسکورپیوس را دید که روی طاقچه زیر پنجره در راه رو ایستاده و دفتر را دستش دارد.
«این دیگه چیه؟»
اسکورپیوس یک ابرو اش را بالا داد. لیلی چشمانش را چرخاند و گفت.
«پسش بده»
اسکورپیوس گفت.
«ققنوس! چقدر باستانی و سلطنتی. گفتم که یک پرنسسی. حالاهرجا داری میری منم حوصلم سر رفته»
اسکورپیوس از طاقچه پایین پرید و شروع به رفتن طرف راست کرد و به لیلی گفت.
«احیانا تصمیم نداری بیای؟»
#fanfiction #harry_potter #هری_پاتر #فن_فیکشن
"و تو رفتی؟"
نگاهی تحلیل گرانه به او انداخت و گفت.
"کنجکاوی"
اسکورپیوس به علامت نگاه کرد و با صدایی که شبیه یک زمزمه بود گفت.
"اون چی، با اون میخوای چیکار کنی؟"
لیلی نگاه اسکورپیوس را دنبال کرد و به علامت کمی گز گز کننده روی مچ دست لیلی نگاه کرد.
"نمیدونم"
اسکورپیوس نفس عمیقی کشید و گفت.
"کنجکاوی اخر کار دستت میده، پرنسس"
لیلی ابروهایش را بالا برد ولی تا خواست چیزی بگه انگار اسکورپیوس اب شده و رفته است داخل زمین.
لیلی رفت و خودش را روی مبل داخل اتاق مشترک اسلیترین رها کرد و به شومینه ای که با چوب کاج جلوی مبل ساخته شده بود نگاه کرد.
صدای برخورد اب های تاریک دریاچه به پنجره ارامش خاصی را به او اعطا میکرد گویی به خانه اش برگشته است
دخمه ی مورد علاقه اش.
نوری گرم و سوزان داخل پنجره تابید و متوجه شد که صبح شده است.
از مبل پرید و بلند شد.
ناگهان صدای دعوایی از پله های بالایی اسلیترین بلند شد.
چرا این وقت صبح باید انقدر سر و صدا باشد!؟
او دوید و موهایش را سریع بالای سرش سفت بست و از پله ها
دوتا یکی بالا رفت.
پرفسور دیکاپریو و زیدر درحال دعوا همراه با کتک کاری هستند.
پرفسور دیکاپریو فریاد کشید.
"تو خون اسب تک شاخ رو از انبارم دزدیدی!!!"
و زیدر بعد از هل دادن دیکاپریو به زمین خودشو تکوند و ردایش را صاف کرد.
"متاسفانه فکر کنم دچار سوتفاهم شدی. من به خون اسب تک شاخ چه نیازی دارم؟"
دیکاپریو دستی در موهاش کشید و تا لیلی را دید خشکش زد. به طرف لیلی رفت و گفت.
«بچه همین الان دنبالم بیا»
لیلی بدون لحظه ای تفکر به دنبال دیکاپریو دوید. انها در راهرو کمی قدم زدن و سکوتی سنگینی بینشان بود. که بلاخره پرفسور دیکاپریو حرفی زد. که لیلی را پر از سوال کرد.
«درمورد معجون جاودانگی چی میدونی؟»
لیلی که حتی اسم این معجون هم به گوشش اشنا نبود سری به نشانه ی منفی تکون داد. دیکاپریو دستی به صورتش کشید و گفت
«ببین دردسرساز جنگل داره خشک میشه. دوست کوچولوتم اینو فهمیده. اون معجونو باید توی جام نقره ی توی معبد طبیعت بریزی»
لیلی از استفاده ی کلمه "بریزی"
متعجب شد چون این یعنی لیلی باید اینکارو بکنه؟
دیکاپریو دوباره ایندفعه با صدای ارونتر گفت.
«این معجون از خون تک شاخ و برگ درخت بید کتک زن و قلب اژدها است»
لیلی با شنیدن هر مورد شکه تر میشد.
«خب پس الان باید اینارو پیدا کنم؟»
دیکاپریو سعی در ارام کردن خودش کرد.
«اره. چندتا همراه هم ببر. معبد صدات میکنه، اسب تک شاخ جذبت میکنه و قلب اژدها... خب اونو نمیدونم»
و دیکاپریو رفت، بدون توضیح و اخطاری. لیلی برای بقیه کلاس ها
کل کلاس دفاع در برابر نیروهای تاریک لیلی داشت به جمله اخر دیکاپریو فکر میکرد. این که معبد صدا و تک شاخ جذبت میکند یعنی چه. یعنی قرار است بیشتر از ان علامت روی دستش چیز های عجیب ببیند؟
الیزا یک کاغذ به سر لیلی که اکنون روی میز بود پرتاب کرد.
لیلی سریع سر جایش نشست و کاغذ را باز کرد.
«هی لیلی این چه قیافه ایه!»
لیلی کمی فکر کرد و با خودش گفت، الیزا دوستش است پس بهش اعتماد دارد.
کاغذ سفید دیگر برداشت و رویش نوشت.
«دیکاپریو حرفای عجیبی زد بهم. بهم ماموریت عجیبی هم داد. کمک تو میخوام. بعد کلاس ها تو سالن مشترک اسلیترین میبینمت»
الیزا وقتی کاغذ پوستی را در هوا گرفت. دقیقا پشت سر زیدر سرش را به معنی متوجه شدم تکان داد و دوباره به کلاس برگشت. لیلی داشت بی دلیل و هدف در دفترش خط های پیوسته میکشید که سایه ی زیدر را روی سرش احساس کرد. سریع دفترش را بست ولی زیدر دفتر را برداشت ولی وقتی بازش کرد هیچی داخل دفتر نبود. دفتر را به لیلی داد و چشمانش را چرخاند. کلاس تمام شد. لیلی دفتر اش را باز کرد و دید خط های پیوسته به شکل یک ققنوس تبدیل شدن که نوک اش سمت راست لیلی را نشانه میگرفت. لیلی سرش را کج کرد تا بهتر بتواند ببیند. همان طور که به دفتر خیره شده بود به بیرون از کلاس راه افتاد و همان طور که نقاشی اشاره میکرد به طرف راست میرفتکه ناگهان دستی دفتر را از دست لیلی قاپید. لیلی که سردرگم بود و انگار تازه از دنیای خودش بیرون امده است به اطراف نگاه کرد و اسکورپیوس را دید که روی طاقچه زیر پنجره در راه رو ایستاده و دفتر را دستش دارد.
«این دیگه چیه؟»
اسکورپیوس یک ابرو اش را بالا داد. لیلی چشمانش را چرخاند و گفت.
«پسش بده»
اسکورپیوس گفت.
«ققنوس! چقدر باستانی و سلطنتی. گفتم که یک پرنسسی. حالاهرجا داری میری منم حوصلم سر رفته»
اسکورپیوس از طاقچه پایین پرید و شروع به رفتن طرف راست کرد و به لیلی گفت.
«احیانا تصمیم نداری بیای؟»
#fanfiction #harry_potter #هری_پاتر #فن_فیکشن
- ۱.۳k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط