### پارت دوم: رقصِ سایهها و خون
### پارت دوم: رقصِ سایهها و خون
ات با همان لبخند متحدشکنی، به چشمهای جونگکوک خیره ماند. فضای اتاق از شدت تنش سنگین شده بود؛ انگار اکسیژن کم شده بود و تنها چیزی که باقی مانده بود، گرما و کلافگیِ ناشی از تقابل دو قدرت بزرگ بود.
جونگکوک که از این همه بیباکیِ ات کلافه شده بود، او را رها نکرد، بلکه با حرکت دیگر، دستش را به دور کمر ات حلقه کرد و او را به سمت خود چسباند. فاصلهی بین آنها به قدری کم شد که هر نفس، روی پوست دیگری حس میشد.
«خیلی بازی میکنی، ات...» جونگکوک با صدایی که لرزش خطرناکی داشت، لب گوش او زمزمه کرد. «اما یادت نره، اینجا قانون من حکم میرسه. و قانون من اینه: هر چیزی که مال من باشه، باید تسلیم بشه.»
ات، با وجود اینکه تحت فشار بود، با قدرتِ خود، دستهایش را روی شانههای پهن و ستبر جونگکوک گذاشت. او به جای عقبنشینی، بیشتر به او نزدیک شد، طوری که جبههی سینههایشان به هم برخورد میکرد.
«تسلیم شدن؟» ات با لحنی تمسخرآمیز اما پر از جذابیت، پرسید. «تو حتی نمیتونی خودت رو تسلیمِ اون چیزی که نسبت به من حس میکنی، بکنی. تو از من میترسی، جونگکوک. نه از قدرتم، بلکه از این میترسی که اگه به من اجازه بدی وارد دنیات بشم، دیگه هیچچیزی مثل قبل نیست.»
جونگکوک چشمانش را بست. یک لحظه سکوت مطلق حکمفرما شد. سپس، با حرکتی ناگهانی و وحشیانه، ات را به سمت میز سنگین برد و او را روی آن خواباند. تمام وسایل روی میز با صدای مهیبی به زمین ریختند، اما هیچکدام از آنها اهمیتی به این صداها نمیدادند.
جونگکوک بالای سر او قرار گرفت، سایهی عظیمش روی بدن ات گسترده شده بود. او با نگاهی که حالا از سردی به حالتِ شکارچیِ گرسنه تغییر کرده بود، به او خیره شد.
«پس بیا امتحان کنیم...» جونگکوک با صدایی که از شدت هیجان و خشم میلرزید، گفت. «ببین کی کی داره کی رو شکار میکنه.»
ات، در حالی که به سقف خیره شده بود و نفسهایش تندتر شده بود، دستهایش را بالا آورد و گردن جونگکوک را گرفت و او را پایین کشید. «نشون بده... نشون بده که چقدر میتونی وحشی باشی.»
در آن لحظه، مرز بین جنگ و کشش، بین قدرت و تسلیم، کاملاً از بین رفت. اتاق از هیجانی که از برخورد دو قطب مخالف ایجاد شده بود، پر شد.
ات با همان لبخند متحدشکنی، به چشمهای جونگکوک خیره ماند. فضای اتاق از شدت تنش سنگین شده بود؛ انگار اکسیژن کم شده بود و تنها چیزی که باقی مانده بود، گرما و کلافگیِ ناشی از تقابل دو قدرت بزرگ بود.
جونگکوک که از این همه بیباکیِ ات کلافه شده بود، او را رها نکرد، بلکه با حرکت دیگر، دستش را به دور کمر ات حلقه کرد و او را به سمت خود چسباند. فاصلهی بین آنها به قدری کم شد که هر نفس، روی پوست دیگری حس میشد.
«خیلی بازی میکنی، ات...» جونگکوک با صدایی که لرزش خطرناکی داشت، لب گوش او زمزمه کرد. «اما یادت نره، اینجا قانون من حکم میرسه. و قانون من اینه: هر چیزی که مال من باشه، باید تسلیم بشه.»
ات، با وجود اینکه تحت فشار بود، با قدرتِ خود، دستهایش را روی شانههای پهن و ستبر جونگکوک گذاشت. او به جای عقبنشینی، بیشتر به او نزدیک شد، طوری که جبههی سینههایشان به هم برخورد میکرد.
«تسلیم شدن؟» ات با لحنی تمسخرآمیز اما پر از جذابیت، پرسید. «تو حتی نمیتونی خودت رو تسلیمِ اون چیزی که نسبت به من حس میکنی، بکنی. تو از من میترسی، جونگکوک. نه از قدرتم، بلکه از این میترسی که اگه به من اجازه بدی وارد دنیات بشم، دیگه هیچچیزی مثل قبل نیست.»
جونگکوک چشمانش را بست. یک لحظه سکوت مطلق حکمفرما شد. سپس، با حرکتی ناگهانی و وحشیانه، ات را به سمت میز سنگین برد و او را روی آن خواباند. تمام وسایل روی میز با صدای مهیبی به زمین ریختند، اما هیچکدام از آنها اهمیتی به این صداها نمیدادند.
جونگکوک بالای سر او قرار گرفت، سایهی عظیمش روی بدن ات گسترده شده بود. او با نگاهی که حالا از سردی به حالتِ شکارچیِ گرسنه تغییر کرده بود، به او خیره شد.
«پس بیا امتحان کنیم...» جونگکوک با صدایی که از شدت هیجان و خشم میلرزید، گفت. «ببین کی کی داره کی رو شکار میکنه.»
ات، در حالی که به سقف خیره شده بود و نفسهایش تندتر شده بود، دستهایش را بالا آورد و گردن جونگکوک را گرفت و او را پایین کشید. «نشون بده... نشون بده که چقدر میتونی وحشی باشی.»
در آن لحظه، مرز بین جنگ و کشش، بین قدرت و تسلیم، کاملاً از بین رفت. اتاق از هیجانی که از برخورد دو قطب مخالف ایجاد شده بود، پر شد.
- ۱۵۹
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط