#آخرین_دیدار
#آخرین_دیدار
(پارت ۱۹)
یک ساعت بود که تو راه بودن، نیم ساعت دیگه میرسیدن، کوک خسته شده بود و خوابش برده بود و سرش رو گذاشته بود رو شونه تهیونگ، تهیونگم کتاب داستانی میخوند، بعد نیم ساعت رسیدن...
ته: جونگ کوکی؟ بیدار شو رسیدیم
کوک: هوم؟
ته: رسیدیم
کوک: عااا اها باشه (بیدار شد)
ته: خوب خوابیدی؟(لبخند)
کوک: اوهوم، با وجود تو چرا خوب نباشه
ته: اووو، خیلی خب پاشو وسایلا رو ببریم و یه جای خوب پیدا کنیم که همه جا رو نگیرن
کوک: اوکی
خلاصه که رفتن و یه جا چادرشون رو بر پا کردن، وسایلاشونو تو چادر گذاشتن و خودشونم رفتن داخل
کوک: این کتابه چیه میخونی؟ قرار نبود اینجا هم درس بخونی
ته: درس چی بابا، یکی از کتابای داستانی مورد علاقمه
کوک: اووو، که اینطور
ته: اره
کوک سرشو روی پای ته گذاشت و بعد چند دقیقه دوباره خوابش برد
ته: اینو باش، انگار کوه میکَنده(خنده)
تهیونگ موهاشو نوازش میکرد و بعد یه بوسه ی اروم رو لباش گذاشت، دوباره اون صحنه ی بدن خوش فرم کوک اومد تو ذهنش و از ذوش چشماشو رو هم فشار داد، چرا کوک انقدر خوشگل بود؟ خوشبحال تهیونگ که همچین کسی شده دوست پسرش، تهیونگ وقتی کوک اونو بیبی صدا میکرد دلش براش میرفت، هر دوتاشون امیدوارن که زمان طولانیی رو با هم باشن، ولی شاید تقدیر یه چیز دیگه براشون رقم بزنه، کی میدونه قراره چی بشه...
ته: کوک؟ بیدار شو، برای نهار باید بریم بیرون، مدیر داره صدامون میزنه
کوک: هوممم، بزار بخوابم
ته: چقدر میخوابی، میدونی چند ساعته خوابی؟
کوک: هوم؟ چند ساعت؟
ته: ۳ و نیم ساعتتت، تازه تو اوتوبوسم که خواب بودی
کوک: عااا؟ واقعا سه ساعت؟ ولی هنوز احساس میکنم خستم
ته: باشه سرتو بزار رو بالش من میرم برا هردوتامون غذا بگیرم زود برمیگردم
کوک: باشه مراقب باش
ته: زود میام
...
(پارت ۱۹)
یک ساعت بود که تو راه بودن، نیم ساعت دیگه میرسیدن، کوک خسته شده بود و خوابش برده بود و سرش رو گذاشته بود رو شونه تهیونگ، تهیونگم کتاب داستانی میخوند، بعد نیم ساعت رسیدن...
ته: جونگ کوکی؟ بیدار شو رسیدیم
کوک: هوم؟
ته: رسیدیم
کوک: عااا اها باشه (بیدار شد)
ته: خوب خوابیدی؟(لبخند)
کوک: اوهوم، با وجود تو چرا خوب نباشه
ته: اووو، خیلی خب پاشو وسایلا رو ببریم و یه جای خوب پیدا کنیم که همه جا رو نگیرن
کوک: اوکی
خلاصه که رفتن و یه جا چادرشون رو بر پا کردن، وسایلاشونو تو چادر گذاشتن و خودشونم رفتن داخل
کوک: این کتابه چیه میخونی؟ قرار نبود اینجا هم درس بخونی
ته: درس چی بابا، یکی از کتابای داستانی مورد علاقمه
کوک: اووو، که اینطور
ته: اره
کوک سرشو روی پای ته گذاشت و بعد چند دقیقه دوباره خوابش برد
ته: اینو باش، انگار کوه میکَنده(خنده)
تهیونگ موهاشو نوازش میکرد و بعد یه بوسه ی اروم رو لباش گذاشت، دوباره اون صحنه ی بدن خوش فرم کوک اومد تو ذهنش و از ذوش چشماشو رو هم فشار داد، چرا کوک انقدر خوشگل بود؟ خوشبحال تهیونگ که همچین کسی شده دوست پسرش، تهیونگ وقتی کوک اونو بیبی صدا میکرد دلش براش میرفت، هر دوتاشون امیدوارن که زمان طولانیی رو با هم باشن، ولی شاید تقدیر یه چیز دیگه براشون رقم بزنه، کی میدونه قراره چی بشه...
ته: کوک؟ بیدار شو، برای نهار باید بریم بیرون، مدیر داره صدامون میزنه
کوک: هوممم، بزار بخوابم
ته: چقدر میخوابی، میدونی چند ساعته خوابی؟
کوک: هوم؟ چند ساعت؟
ته: ۳ و نیم ساعتتت، تازه تو اوتوبوسم که خواب بودی
کوک: عااا؟ واقعا سه ساعت؟ ولی هنوز احساس میکنم خستم
ته: باشه سرتو بزار رو بالش من میرم برا هردوتامون غذا بگیرم زود برمیگردم
کوک: باشه مراقب باش
ته: زود میام
...
- ۱۳.۰k
- ۰۵ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط