رز آبی پارت ۲۸
شب/راهرو های بلولاک:
شب شده بود.
راهروهای بلو لاک تقریباً خالی بودند و نور سفید چراغها روی کف سالن افتاده بود.
میا تازه از اتاق تمرین بیرون آمده بود که صدای کایزر را شنید.
کایزر: میا، صبر کن.
میا ایستاد و برگشت.
میا: چی شده؟
کایزر آرام به سمتش آمد. این بار برخلاف همیشه خبری از لبخند مغرورانهاش نبود.
کایزر: یه چیزی رو باید واضح بهت بگم.
میا منتظر ماند.
میا: گوشم با توئه.
کایزر چند لحظه سکوت کرد.
کایزر: من ازت خوشم میاد.
میا کمی متعجب نگاهش کرد.
کایزر ادامه داد.
کایزر: نه فقط به عنوان یه بازیکن. از شخصیتت، از طرز فکرت، از اینکه هیچوقت با دیدن اسم من عقب نمیکشی. کنار تو بودن باعث میشه بخوام بهتر بشم.
میا لبخند کوچکی زد.
میا: بالاخره تونستی یه حرف جدی بزنی.
کایزر خندید.
کایزر: فکر نکن گفتنش آسون بود.
میا: ولی گفتیش.
کایزر: آره. چون نمیخواستم چیزی رو که برام مهمه نگه دارم و نگم.
میا چند لحظه به او نگاه کرد.
میا: ممنون که صادق بودی.
صدای قدمهایی از انتهای راهرو آمد.
رین ظاهر شد.
رین: میا، هنوز اینجایی؟
میا برگشت.
میا: آره، الان میام.
رین نگاه کوتاهی به کایزر انداخت.
رین: خوبه.
کایزر لبخند زد.
کایزر: نگران نباش، ایتوشی. فقط داشتم با خواهرت حرف میزدم.
رین:
رین: من نگران نیستم.
میا زیر لب خندید.
میا: معلومه که نیستی.
رین: بیا.
میا قبل از رفتن یک نگاه کوتاه به کایزر انداخت.
میا: فردا تمرین داریم.
کایزر: میدونم.
میا: پس دیر نکن.
کایزر: هیچوقت.
میا کنار رین راه افتاد.
رین بعد از چند قدم پرسید:
رین: چی میگفت؟
میا لبخند زد.
میا: یه حرف مهم.
رین: و؟
میا: بعداً میگم.
رین آهی کشید.
رین: باشه.
و آن شب، برای اولین بار، چیزی بین میا و کایزر گفته شده بود که دیگر نمیشد نادیدهاش گرفت.
یک علاقهی عمیق که از دل رقابت، اعتماد و روزهای مشترک تمرین شکل گرفته بود. ⚽👑
شب شده بود.
راهروهای بلو لاک تقریباً خالی بودند و نور سفید چراغها روی کف سالن افتاده بود.
میا تازه از اتاق تمرین بیرون آمده بود که صدای کایزر را شنید.
کایزر: میا، صبر کن.
میا ایستاد و برگشت.
میا: چی شده؟
کایزر آرام به سمتش آمد. این بار برخلاف همیشه خبری از لبخند مغرورانهاش نبود.
کایزر: یه چیزی رو باید واضح بهت بگم.
میا منتظر ماند.
میا: گوشم با توئه.
کایزر چند لحظه سکوت کرد.
کایزر: من ازت خوشم میاد.
میا کمی متعجب نگاهش کرد.
کایزر ادامه داد.
کایزر: نه فقط به عنوان یه بازیکن. از شخصیتت، از طرز فکرت، از اینکه هیچوقت با دیدن اسم من عقب نمیکشی. کنار تو بودن باعث میشه بخوام بهتر بشم.
میا لبخند کوچکی زد.
میا: بالاخره تونستی یه حرف جدی بزنی.
کایزر خندید.
کایزر: فکر نکن گفتنش آسون بود.
میا: ولی گفتیش.
کایزر: آره. چون نمیخواستم چیزی رو که برام مهمه نگه دارم و نگم.
میا چند لحظه به او نگاه کرد.
میا: ممنون که صادق بودی.
صدای قدمهایی از انتهای راهرو آمد.
رین ظاهر شد.
رین: میا، هنوز اینجایی؟
میا برگشت.
میا: آره، الان میام.
رین نگاه کوتاهی به کایزر انداخت.
رین: خوبه.
کایزر لبخند زد.
کایزر: نگران نباش، ایتوشی. فقط داشتم با خواهرت حرف میزدم.
رین:
رین: من نگران نیستم.
میا زیر لب خندید.
میا: معلومه که نیستی.
رین: بیا.
میا قبل از رفتن یک نگاه کوتاه به کایزر انداخت.
میا: فردا تمرین داریم.
کایزر: میدونم.
میا: پس دیر نکن.
کایزر: هیچوقت.
میا کنار رین راه افتاد.
رین بعد از چند قدم پرسید:
رین: چی میگفت؟
میا لبخند زد.
میا: یه حرف مهم.
رین: و؟
میا: بعداً میگم.
رین آهی کشید.
رین: باشه.
و آن شب، برای اولین بار، چیزی بین میا و کایزر گفته شده بود که دیگر نمیشد نادیدهاش گرفت.
یک علاقهی عمیق که از دل رقابت، اعتماد و روزهای مشترک تمرین شکل گرفته بود. ⚽👑
- ۶.۱k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط