چند پارتی
پارت ۵
ساعت ۱۱:۰۵ شب ـ سیرک ماه سیاه
ـ ولم کن! تو حق نداری منو اینجا نگه داری!
جونگکوک روی صندلی وسط صحنه نشست و با لبخند نگاهم کرد.
ـ وای، چقدر حرف میزنی!
کمی جلو آمد و سرش را کج کرد.
ـ اسمت چیه، کوچولو؟
ـ به تو ربطی نداره!
لبخندش عمیقتر شد.
ـ چه دختر گستاخی.
ناگهان از جایش بلند شد. بیاختیار یک قدم عقب رفتم و او با دیدن حرکتم خندید.
ـ اوه؟ ازم میترسی؟
ـ معلومه که میترسم! تو یه قاتلی!
جونگکوک انگشتش را روی لبهایش گذاشت.
ـ هیس... این کلمه رو دوست ندارم.
بعد، انگار که چیزی به ذهنش رسیده باشد، دستهایش را به هم زد.
ـ از امشب، تو دستیار مخصوص منی!
با ناباوری نگاهش کردم.
ـ چی؟!
ـ شنیدی دیگه. نمایش بدون دستیار حوصلهسربره.
ـ من دستیار تو نمیشم!
جونگکوک چند ثانیه نگاهم کرد و بعد لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ باشه. پس خودت انتخاب کن؛ دستیارم میشی یا همینجا با من قهر میکنی؟
ـ این که انتخاب نیست!
ـ آفرین! خیلی باهوشی!
با عصبانیت کوسن کوچکی را از روی صندلی برداشتم و طرفش پرت کردم.
کوسن به سینهاش خورد.
سکوت.
لبخندش آرامآرام محو شد.
با ترس خشکم زد.
اما ناگهان جونگکوک کوسن را برداشت، آن را روی سرش گذاشت و با صدای بچگانهای گفت:
ـ آخ! خانم کوچولو منو کشت!
با وجود ترسم، نزدیک بود خندهام بگیرد.
او فوراً متوجه شد.
کوسن را پایین آورد و مستقیم نگاهم کرد.
ـ آها! پس بلدی بخندی.
بعد با لبخند عجیبی اضافه کرد:
ـ جالبه... فکر کنم قراره خیلی با هم خوش بگذرونیم، ا.ت.
قلبم فرو ریخت.
ـ من که هنوز اسمم رو بهت نگفتم...
جونگکوک لبخند زد.
ـ نگفتی؟
یک قدم نزدیکتر آمد.
ـ پس از کجا فهمیدم؟
و برای اولین بار، چیزی ترسناکتر از لبخندش وجود داشت: اینکه هنوز نمیدانستم این مرد واقعاً چه چیزهایی دربارهام میدانست...
ساعت ۱۱:۰۵ شب ـ سیرک ماه سیاه
ـ ولم کن! تو حق نداری منو اینجا نگه داری!
جونگکوک روی صندلی وسط صحنه نشست و با لبخند نگاهم کرد.
ـ وای، چقدر حرف میزنی!
کمی جلو آمد و سرش را کج کرد.
ـ اسمت چیه، کوچولو؟
ـ به تو ربطی نداره!
لبخندش عمیقتر شد.
ـ چه دختر گستاخی.
ناگهان از جایش بلند شد. بیاختیار یک قدم عقب رفتم و او با دیدن حرکتم خندید.
ـ اوه؟ ازم میترسی؟
ـ معلومه که میترسم! تو یه قاتلی!
جونگکوک انگشتش را روی لبهایش گذاشت.
ـ هیس... این کلمه رو دوست ندارم.
بعد، انگار که چیزی به ذهنش رسیده باشد، دستهایش را به هم زد.
ـ از امشب، تو دستیار مخصوص منی!
با ناباوری نگاهش کردم.
ـ چی؟!
ـ شنیدی دیگه. نمایش بدون دستیار حوصلهسربره.
ـ من دستیار تو نمیشم!
جونگکوک چند ثانیه نگاهم کرد و بعد لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ باشه. پس خودت انتخاب کن؛ دستیارم میشی یا همینجا با من قهر میکنی؟
ـ این که انتخاب نیست!
ـ آفرین! خیلی باهوشی!
با عصبانیت کوسن کوچکی را از روی صندلی برداشتم و طرفش پرت کردم.
کوسن به سینهاش خورد.
سکوت.
لبخندش آرامآرام محو شد.
با ترس خشکم زد.
اما ناگهان جونگکوک کوسن را برداشت، آن را روی سرش گذاشت و با صدای بچگانهای گفت:
ـ آخ! خانم کوچولو منو کشت!
با وجود ترسم، نزدیک بود خندهام بگیرد.
او فوراً متوجه شد.
کوسن را پایین آورد و مستقیم نگاهم کرد.
ـ آها! پس بلدی بخندی.
بعد با لبخند عجیبی اضافه کرد:
ـ جالبه... فکر کنم قراره خیلی با هم خوش بگذرونیم، ا.ت.
قلبم فرو ریخت.
ـ من که هنوز اسمم رو بهت نگفتم...
جونگکوک لبخند زد.
ـ نگفتی؟
یک قدم نزدیکتر آمد.
ـ پس از کجا فهمیدم؟
و برای اولین بار، چیزی ترسناکتر از لبخندش وجود داشت: اینکه هنوز نمیدانستم این مرد واقعاً چه چیزهایی دربارهام میدانست...
- ۸.۴k
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط